پست شصت و پنجم

  • مه نگار
  • چهارشنبه ۲۶ مهر ۹۶
  • ۱۳:۱۹
  • ۲ نظر

خیلی وقت پیش یه کلیپی میدیدم که از خانومای مختلف تو سن های مختلف مصاحبه کرده بود و پرسیده بود که چقدر از خودشون و زندگیشون راضین ؟ خیلی هاشون راضی بودن و جوابای مختلفی دادن ، ولی جواب یه خانوم میانسال برام خیلی جالب بود و هر وقت میخوام به هرچی فکر کنم اون حرفش میاد تو ذهنم ، میگفت از زندگی راضیم و به همه چیزایی که میخوام و خواستم رسیدم ولی اگر برگردم به بیست سالگی به جای اینکه لیستی تهیه کنم که چه کارهایی رو باید انجام بدم ؟! یه لیستی مینویسم که چه کارهایی رو نباید انجام بدم . دقیقا مهم ترین کاری که میشه کرد و به بهترین چیزی که میشه پی برد اینه که چه کاری نباید کرد و با چه کسایی نباید  رابطه ای داشت. اگر یه روزی متوجه بشیم که دوستی ها از سر نیازه ، یا توش بی اعتمادی حسادت هست و توی این ارتباط هیچی بهت اضافه نمیشه هیچی یاد نمیگیری و شاید تو بدترین حالت از بودن توی اون رابطه هم داری ضعف میری و تحلیل خب خیلی راحت باید بتونی این مسئله رو برای خودت حل کنی که نیازی نیست دایره دوستیت خیلی قطرش بزرگ باشه و در عوضش داشتن یه دوست با وجود اختلافا ولی تفاهم های فکری از هرچیزی با ارزش تره . همین موضوع شامل هر چیز دیگه ای هم میشه ، اینکه از یه سنی به بعد دوست داری زندگیت رو جایی سپری کنی که بهت آرامش بده ، سلامتیت رو تضمین کنه ، روحت رو نوازش کنه، از یه جایی به بعد ترجیح میدی آشنایی هات کم باشن ولی عمیق تر ، دیگه از ورود غریبه ها خوشحال نمیشی و رفتنشون رو پای تجربه نمیراری، دلت میخواد اگر قراره ریسکی کنی تو کارایی باشه که دوست داری، فرصت دادن به کسایی باشه که دوست داری ، تجربه باشه برای جاهایی که دوست داری بری و چیزایی که دوست داری ببینی.از یه جایی به بعد باید بتونی حذف کنی و سبک زندگی کردن رو انتخاب کنی  تا بعدها خیالت راحت باشه که کارهایی که نباید انجام میدادی رو ندادی ، تو تعارف با کسی نموندی،جواب خیلیا که نه بوده رو همون نه دادی ،از تن و وجود و خواسته هات خجالت نکشیدی و ... زندگی همینه و نه بیشتر .

پست شصت و چهارم

  • مه نگار
  • شنبه ۲۲ مهر ۹۶
  • ۰۲:۰۹

چرا الکی خودتو گیج میکنی ؟ از این شاخه به اون شاخه میپری ؟! بشین عین بچه ادم درستو بخون قبول شی ، هم خودت دوس داری هم خانوادتو بتونی خوشحال کنی، وقت برا تحقیق زیاده  خانوم محقق، تو همین که بتوتی امسال پایان نامتو تموم کنی و  کنکور قبول شی، شاخ دیو شکستی خانوم ، کوتاه بیا یکم ذهنت آروم شه انقدر به دور دورا فکر نکن که اینجوری درهم برهم شی ، کارم شد شد ، نشد هم فدای سرت نون شبت دست کسی نیست که خداروشکر سایه پدر مادر بالا سرته ، از این فرصتای زندگیت استفاده کن بری جلو اونجوری که میخوای،تازه تو که هر وقت ته دلتم چیزی گذشته بهش رسیدی ! پس نگران نباش هروقت به هرچی اراده کنی میرسی. آرامش شعور فهم رضایت اینا مهمه اینارو بدست بیار و حفظشون کن . 

پ.ن : شب غرغری ها

پست شصت و سوم

  • مه نگار
  • پنجشنبه ۲۰ مهر ۹۶
  • ۱۷:۳۲
چند روز پیش داستانمو فرستاده بودم برای نقد امروز دیدم جواب دادن انقدر خوشحال شدم مثل بچگیام که ته دلم چیزی میخواستم و واسه بدست اوردنش کاری نمیکردم ولی خیلی طول نمیکشید که بهش میرسیدم . از صبح داشتم با خودم غر میزدم هم احساسای پوچی و بی هدفی ولی با دیدن این نقد اونم از کسی که رشته اش همین رشته ای که من میخوام خیلی انرژی گرفتم . 


پست شصت و دوم

  • مه نگار
  • دوشنبه ۱۷ مهر ۹۶
  • ۲۰:۴۴

با امروز پنج روزه که درس ُ شروع کردم . تو دو هفته باید جزوه سینما و فرهنگ هنر تموم بشه که خب داره میشه اما برگردم صفحه قبل یه کلمه هم یادم نیست :)) که خب حتما طبیعی ِ ولی حس خوبی نداره . چقدر که این هنرمندا ناامید و کسل کننده بودن :/ یا معتاد یا الکلی آخرشم که خودکشی :| در کل خوبه ولی کل روز ُ گرفته و حس با نظم بودنم رو ارضا میکنه .

 پ.ن : همچنان درگیر با پروپوزال :(( نواقص داره باید تا آخر این ماه برطرف شه ولی کو وقتش . 

پ.ن : خدا کار هیچ بنده ای رو گیر نده به هیچ بنده ی دیگش آمین :| ی هفتس همه پیامای درخواست معرفی فیلمبردار و صدابرداری که واسه پایان نامه لازم دارم ُ سین میکنن جواب نمیدن :| 


++یکروزی این را میفهمی که آنقدر وقت تنگ است که‌ برای نجات هم فرصتی نمانده ترسناک‌ و آرامش بخش است و بعد از این کاری را میکنی که تمام عمر ازآن غافل بودی آرام میگیری،آرامِ آرام



پست شصت و یکم

  • مه نگار
  • چهارشنبه ۱۲ مهر ۹۶
  • ۱۹:۲۹
  • ۲ نظر

استادم میگه تو که پژوهش هنر دوس داشتی چی شد رفتی سراغ چیز دیگه ؟ میگم خب اخه اینو بیشتر دوس دارم،میگه ولی میدونم دکتری رو میری پژوهش،میگم استاد شما که منو میشناسید جو ندین بهم :)) میگه اره میدونم که یه تکونایی میخوای هر چند وقت یبار ،میگم اره هرچندوقت یبارم تایمش کوتاه ترم شده،میگه ولی اعتماد به نفس تو از بچه هاتون خیلی بالاتر بود همیشه،میگم شاید ولی نمیدونم چم شده میترسم همین ارشدم از عهدم برنیاد حالا شما داری حرف از دکتری میزنی ! میگه حرفشو نمیزنم باید بهش برسی تو میتونی ...

.

.

ولی این تونستنارو چرا خودم یهو حس نمیکنم ؟

پست شصتم

  • مه نگار
  • يكشنبه ۹ مهر ۹۶
  • ۱۹:۴۵
  • ۲ نظر

خوب و بد هر چیزی بستگی به حال دلت دارد. پاییـــز و زمستـــان با همه ی شب های طولانی و آسمان گرفته شان می توانند دلنشین ترین باشند و بهار و تابستان با آن همه گل و سرسبزی می توانند دلگیر باشند. جمعه ها میتواند بهترین روز هفته باشد و از کل هفته بیشتر خوش بگذرد. انقدر که خیال حوصله رفتن هم به سرمان نزند... همه اینها بستگی به حال و هوایت دارد. اگر دلت خوش باشد، اگر آن که میخواهی را داشته باشی و یا کنار آن کسی باشی که میخواستی همه چیز و در همه وقت خوب است. کاش حال دل مهربانتان خوش باشد. کاش همانی بشود که میخواهید. کاش زندگی کنید در قلب کسی که دوستش دارید. بخت و اقبال مگر چیزی غیر از این است؟! خدا کند خوشبخت ترین باشید...

#علی_ره

همیشه به همه میگم آدم تو شرایط سخت باس خوب باشه ، حالا خودم هی غر بزنم که نمیشه ... سخته همه چی آره ولی با حساس شدن بیشتر من سخت ترم میشه ... 

پ.ن : آخه پری دریای عزیزم من خب چجوری جوابتو بدم؟ کامنتم ُ واست باز میکنم لااقل یه راهی باشه :* شاید زود برگردی اصن ^_^

پ.ن 2 : در جواب اون دوستی هم که گفته بود من ارشدم ؟ نه من کارشناسی هستم و پایان نامه دارم و امسال میخوام ارشد شرکت کنم .

پست پنجاه و نهم

  • مه نگار
  • شنبه ۸ مهر ۹۶
  • ۱۳:۰۸
من اعتراف میکنم که به خودم افتخار میکنم که قدرت دایورت کردن رو روز به روز دارم در خودم بیشتر و ملموس تر حس میکنم . فقط اگه از این ور اون ور به انواع اقسام مختلف دردا نزنه بیرونم که عالی میشه . تا چه حد میتونه وضع خراب باشه ؟ همون قدر ... تا چه حد میتونه دل آشوب باشه ؟ همون قدر ... تا چه حد میتونه آرامشی نباشه ؟ همون ... ولی در نهایت چاره چیه ؟ مگه غیر اینه که باید زندگی کرد ؟ فقط اینکه ناخداآگاه میترسم یه حرفی یه حرکتی ازم باعث شه کسایی که دوسشون دارم ُ نارحت کنم که فکر کنم کردم هم :( 
به امید اینکه فقط یک روز حتی همه چی انقدری خوب باشه که این همه روزای سخت و آشوب از یاد بره . 

پ.ن : پروپوزالمو نوشتم تو همین قیل و غال ^_^  ولی خیلی سوزش داره که به خاطر پول نداشتن از کنکور امسال عقب بیوفتم :| 

++ احتیاج به یک چکاپ فوری دارد شاید هم بستری شود چند روزی، نگرانش شده ام ...هیچ وقت فکرنمیکردم اینطور ببینمش همیشه عالی بود یا دست کم خوب! اما تازگیا بیش از حد رنجور و خسته شده احتمالا کوفتگی شدید تمامش را احاطه کرده شایدم تنگی نفس گرفته دقیقا نمی دانم دچار چه بیماریی شده اما حالِ "حالت چطوره" اصلا خوب نیست! حالِ "حالت چطوره" را بپرسید به عیادتش برید مراقبش باشید تا روبراه شود! گاهی هم شما حالِ خودتان را بپرسید... #آناهیتا_محلفی
 
++ خوب ِ خوبم تا وقتی تو در حوالی احوالم پرسه میزنی ... 

آخرنوشت : افسونگر امواج :| اگه اومدی و خوندی بدون اصلا دلم نمیخواد بری تو :( شوک شدم اصن

پست پنجاه و هشتم

  • مه نگار
  • چهارشنبه ۲۹ شهریور ۹۶
  • ۲۱:۴۲

غرق ترین هم باشی، اون موقع که نگاهش رو یادت بیاد یجوری خودتو نجات میدی که تا ابد زنده بمونی ...💙

پست پنجاه و هفتم

  • مه نگار
  • دوشنبه ۲۷ شهریور ۹۶
  • ۲۳:۱۱

داره تموم میشه ، متفاوت ترین روزای زندگیم ...هم حس خوبی ِ هم بد . یجورایی میشه که یهو ته دلت خالی میشه . از اینکه داری وارد یه دوره جدیدی از زندگیت میشی . از اینکه توقع هات داره از خودت بالاتر میره ، از اینکه داره یه چی به اسم مسوولیت زندگی وصله پیرهنت میشه . مسولیتی که فکر میکنی قواره تنت نباشه و تو تن نحیف زنونه ات حتی جر واجر شه . نگران میشی واسه همه اینا . اما یکم آشفته میشی یکمم پریشون بعدش که به خودت میای میبینی چه روزای سختی را گذروندی ،تنت میکنی این پیرهن کج و معوج زندگی ُ ... واسه روزایی که میخوای بتونی بهتر از چیزی که هستی باشی آماده میشی ... 

پ.ن : تولدم بود ، 23 سالگی داره شروع میشه داره روزای خوبشو نشون میده ...

++ صدای قدم های "پائیز" می آید...تو اگر همدست شوی با دلم میشود اسمِ این فصل را گذاشت؛" پائیزِ بهاری

پست پنجاه و ششم

  • مه نگار
  • يكشنبه ۲۶ شهریور ۹۶
  • ۱۵:۰۲

داشتم وسایل جمع میکردم، کارتنارو جلوم چیده بودم و شکستنیارو یکی یکی روزنامه میچیدم، نگاه بابام کردم که پشت سرم نشسته بود . یه لبخند آرومی رو لباش بود، گفتم به چی میخندی ؟ دستمُ گرفت بوسید گفت کیف میکنم از داشتنت ، دیدم صبح بین این شلوغیا اولین کاری که کردی وقتی بیدار شدی موهاتو شونه کردی و مرتب ، خانومی چقدر ... قند تو دلم آب شد ... گفت خوش به حال شوهرت :))) خیالم ازت راحته از زندگی ای که میسازی... رو ابرا بودم. خوشبختی اگه همین نیست پس چیه ؟ میشه عاشق همچین پدری نبود ؟ کاش نا امدیش نکنم هیچوقت ...

پ.ن : چند وقتی سر نزدم بهتون ببخشید خیلی همه چی درهمه :) 

پیوندهای روزانه