پست سی و نهم

  • مه نگار
  • دوشنبه ۲۰ دی ۹۵
  • ۱۳:۱۳
  • ۴ نظر

خب همیشه که نمیتونم همون دختری باشم که عاشق توت فرنگی و روزای شهریوره ، اون دختری که  همیشه میخنده و شاده و خوش برخورده ، همیشه که نمیتونم سر و وضع خوب داشته باشم و چشام بخنده ، گاهی هم به جای توت فرنگی تو روزای سرد زمستون فقط میشه تو کیفم آدامسشو پیدا کنم . با حرص بجومش و بعد که شیرینیش تموم شد هم نندازمش دور ، خودمو قانع کنم که آخه مگه زندگی فقط روزای خوب و شیرین داره ! خیلی سخته که الان دوباره بخوام مثل یکی دو سال قبل همون قدر رها و شاید شاد باشم. هرچی میگذره آدم دستش خودش نیست ولی دنبال یه علتی میگرده برای شاد بودن . من نمیتونم و حتی شده که چند روز پیش به خاطر اینکه نتونستم در آبلیمو را باز کنم نشستم های های گریه کردم ، اینجا نمیشه حموم رفت تند تند و حداقل بین حموم تا حموم بعدی سه روز فاصله میشه :/ چون آب از سرما زیاد بلافاصله یخ میکنه . تازه پریشب هم علاوه بر آب یخ کله دوش یدفعه افتاد تو سرم :)))) نمیدونستم بخندم یا گریه کنم ولی وقتی اومدم و گرم شدم رفتم زیر دو لا پتو فهمیدم که نه این حال خنده دار نیست و بازم زدم زیر گریه :( شده که شب موقع خواب سرم خورد به دیوار سنگی پشت سرم و چند ثانیه کلا زنده نبودم و وقتی به خودم اومدم باز از درد خودم برا خودم گریه کردم :))) حالا اینا هیچ ، ولی چقدر سخته آدم تنهایی بمیره ! :| آخه میگم شهرزاد انصاف داشته باش چرا انقدر ناشکری میکنی ؟ :| تازه خونتون عروس اومده ، هر روز خدا یه بهونه واسه مهمونی و خوش گذرونی دارید یه شب در میون میرید ددر ، وضع و تکلیفت تو درسات معلوم و خوبه ، هر وقت اراده میکنی هر وقت اراده میکنه میری میبینش ، آخه چرا میای درد و گریه میاری برا من ؟ بالاخره که میگذره ولی خب این جمله " اشکال نداره باهم درستش میکنیم " که واسه کتاب  ها فیلم ها نیست فقط ، چرا جونمون درمیاد تا ازش استفاده کنیم !

++ حقیقتش اینه که زندگی جنگ و دیگر هیچ ِ ،آدم باید تو جنگ با خودش و زندگی به همون امید برسه . چون بقیه نمیخوان تو خرج امید ریخت و پاش کنن . شایدم امیدی ندارن ..


پست سی و هشتم

  • مه نگار
  • پنجشنبه ۱۶ دی ۹۵
  • ۱۳:۰۷
  • ۷ نظر

حالا مهم نیست که سال نو میلادی باشه یا عید نوروز یا هرچی ، مهم اینه یه روز از زندگی آدم تصمیم بگیره اون شنبه ای که همیشه منتظرش بوده تا خیلی کار هارو انجام بده را پیدا کنه . امروز برای من همون روز شنبه است که حداقل اگه خیلی نسبت به خودم بی رحم نباشم، این چهار سال گمش کرده بودم ، هی باشه واسه فردا و حالا وقت هست واسه انجامش و که چه کاریه اصلا ! چند روز پیش یه جمله ای خوندم که همچین چیزی بود که وقتی کاری را انجام میدی به بهترین نحو انجام بده ، تا هم خودت از خودت راضی باشی هم بقیه از تو راضی باشن . حالا درسته که بعضی وقت ها آدم میگه گوربابای بقیه ولی خب هیچوقت نمیشه آدم به خودش بگه گوربابات که :| در نتیجه لازمه از یه جایی به بعد آدم واسه زندگیش یه هدفی بذاره ، یه هدف واسه انگیزه پیدا کردن برای ادامه دادن . باز یه جایی نوشته بود که هروقت کلافه شدی و دلخور و دلگیر ، به شش ماه بعد به یک سال بعد به ده سال بعد فکر کن ببین انقدری که امروز این مسئله برات مهم بوده و اذیتت کرده اون موقع هم میتونه مهم باشه ؟! خب خیلی چیزا هست که آدم از گذشته اش یادش میاد و نمیتونه گاهی فراموشش کنه ولی قرار نیست هر روز این اتفاق بیوفته که آدم با فکر و خیال اون اتفاق یا اون آدم از خواب بیدار شه و روزش کلا با فکر و خیال های بیخود بگذره . گذشته ای که گذشته دیگه قرار نیست برگرده اما خب به قول " شهرزاد " خاطره ها که نمیمیرن ! اما اینکه این خاطره ها چقدر بخوان زندگی آینده رو تحت تاثیر قرار بدن دست خود آدمه که خب البته برای اینکه بخواد آدم باهاشون کنار بیاد جونش را میگیرن ! پیرش میکنن ! یه دیالوگ خوبی داشت فیلم در چشم باد :
ایران (سحر جعفری جوزانی) : بیژن ! یه قولی بهم میدی؟
بیژن (پارسا پیروزفر) : تا چی باشه !
ایران : اینکه هیچوقت منو فراموش نکنی ، حتی اگه تَرکم کردی...
بیژن : قول لازم نداره ، وقتی یکی وارد ِ زندگی آدم بشه ، آدم بخواد نخواد اون جزئی از خاطراتشه !
ایران : حتی اگه بره ؟
بیژن : حتی اگه بره !

نه نمیشه آدم هارو از زندگی حذف کرد . ولی میشه الویت بندیشون کرد . یه کاغذ و قلم برداری تمام آدمایی که تو زندگیت بودن و هست را بنویسی و بعد ببینی کدوم باید جاش بالا پایین شه ، یا اصلا کیا باید حذف شن . میبینی همه حذف میشن به غیر از خانواده ای  که همیشه تا همیشه فکر میکنی هستن ، فکر میکنی هر وقت هرکی بهت هرچی گفت حواله بدی به داشتن مادر پدرت . وقتی صاحبخونه بهت زور گفت خیالت تخت باشه که لازم نیست تنهایی از پسش بربیای و حتی اصلا جوابش را بدی . همه حذف میشن به غیر از کسی که بی قید و شرط دوسش داری چون انتخاب خودت بوده که دوسش داشته باشی و به هر قیمتی نه از دوست داشتنت کم میشه و نه حتی شاید زیاد بشه . مثل روز اول همون قدر ناب بمونه . به اینجا که رسید خوبه یکی برات بمونه که بهش بگی دوست ، حرف های زنونه درد و دل های مادرانه را باهاش قسمت کنی و نه بیشتر . یه سری حرفا باید خصوصی باشه باید خاص هر آدمی باشه حرف های بین خودت و خدات ، بین خودت و مادرت ، بین خودت پدرت ، بین خودت و دختر ، بین خودت همسرت. این حس ناب خصوصی بودن یه چیز دیگس . یه طبیعت بکر که نباید به هرکسی اجازه داد بهش وارد بشه . وقتی وارد شد شاید اولش براش خوشایند باشه . ولی کم کم براش عادی میشه  شروع میکنه که طبیعت تورو تغییر بده . سلیقه های خودش را بهت تلقین کنه . عامه پسندش کنه .  اما من  عمومیت را هیچوقت دوست نداشتم . هرچه قدرم محبوب باشه و باعث جذابیتت شه ! هیچی جذابیت نمیاره تا وقتی آدم خودش تصمیم نگیره که تو زندگی بهش نیاز داره ...

پ.ن : داستانم تایید شد که فیلمنامش کنم :)

پ.ن : Lady Cyan جان :) گفتن که کامنت ها که بستس آدم دلش میگیره ، راست میگف حالا باز شد :دی هم دلم هم کامنت :) :*


پست سی و هفتم

  • مه نگار
  • يكشنبه ۱۲ دی ۹۵
  • ۱۴:۳۵

چقدر دلم برای پیام های "خوبی ؟" تو اس ام اس ها تنگ شده . الان تا وقتی نبینیم کسی آنلاین هست یا نه بهش پیام نمیدیم که . تازه اگر بدیم ...

پست سی و ششم

  • مه نگار
  • شنبه ۱۱ دی ۹۵
  • ۱۰:۰۱

گفت همه ما می دانیم که روزی می میریم ولی باور نداریم!گفتم پس او می داند که دوستش دارم ولی باور ندارد ...می شود خیلی چیز ها را دانست ولی باور نداشت !

#مانگ_میرزایی

پست سی و پنجم

  • مه نگار
  • جمعه ۱۰ دی ۹۵
  • ۲۳:۲۷

یه دوستی داشتم که میگفت میدونی دلم چی میخواد ؟ میدونی ماها چرا حالمون خوب نمیشه ؟ چون حال دلمون خوب نیست . یه مشت آدم با پروفایل های فیک جمع شدیم اینجا ادعای روشنفکری داره خفمون میکنه ، استاتوس های خفن میذاریم تویتر عضو میشیم ، خیلی هم صمیمی شیم با همین اسما قرار مدار میذاریم که به روز بالاخره تو یه کافه ای همو ببینیم ، بعدش چی میشه ؟ پسرا پشت سر هم سیگار دود میکنن و دخترا هم میخوان نشون بدن چقدر باهات صمیمی شدن از اون فحشای  پسرا دبیرستانی میدن، میمونی همکف . اما میدونی همیشه دلم چی میخواسته ؟ یکی باشه از این قماش نباشه . دستشو بگیرم ببرمش پارک بشونمش رو تاب هلش بدم و بهم بگه چه خبر ازت ؟ منم شروع کنم تموم دردای مردونمو بهش بگم ! نه اینکه غرور نداشته باشم ، نه ولی اونقدری وجودش برام غرور داشته باشه که بتونم راحت کنارش خودمو رها کنم . هلش بدم از امروز براش بگم . از دیروز و روز قبلش ... شالش از سرش بیوفته و موهای مشکیش پخش هوا شه . بوش بخوره بهم و بگم میخوای بازم هلت بدم ؟؟ یادم میبره چقدر سخته این روزام ، اگه یه روز همچین کسی رو داشته باشم  .... نداشته باشم نابود میشم نگار ! خودتو بذار جای من ... 

راست میگفت ... 

پست سی و چهارم

  • مه نگار
  • پنجشنبه ۹ دی ۹۵
  • ۲۰:۵۱


عجب حوصله ای داشتیم ما ! می نشستیم پای کامپیوتر و کلی علاف میشدیم تا به اینترنت دایال آپ وصل شویم ! بعد می رفتیم توی وبلاگمان و نیم ساعت تِق تِق تایپ می کردیم و پست می گذاشتیم ؛ بعد هی تند تند کامنت هایمان را چک می کردیم ببینیم فلانی کامنت می گذارد ؟ یعنی چه می گوید ؟ عالمی داشتیم برای خودمان ... توی گوگل و بلاگفا می گشتیم وبلاگ خوب پیدا می کردیم ، بعد هی پست ها را بالا و پایین می کردیم و دل و روده ی آرشیو و پروفایل وبلاگ طرف را درمی آوردیم ، بعد خوشمان که می آمد با دو بار کامنت گذاشتن با طرف دوست می شدیم و لینک می زدیم .هر دفعه که می رفتیم به میز کارمان در قسمت مدیریت وبلاگ سر بزنیم ، روی مشاهده وبلاگ کلیک می کردیم تا از تم و عکس پروفایل و مطالب و آهنگ و حباب ها و قلب های متحرک وبلاگمان ، خودمان حسابی حظ کنیم . بعد می آمدیم دانه دانه لینک ها را باز می کردیم ببینیم کدام رفیق نادیده مان پست جدید گذاشته !
وبلاگ که مثل فیسبوک و اینستاگرام home نداشت . ده بار باید وبلاگ طرف را باز می کردی پست های آخرش را می خواندی تا مطلب جدید بگذارد . یک هفته هم که یادت می رفت سر بزنی ده تا پست جدید طرف می گذاشت و تا کامنت میگذاشتی میگفت کجا بودی بی معرفت؟! ... یک جایی هم بود به اسم ادامه مطلب ... باید رویش کلیک می کردیم که ادامه پست را بخوانیم .... غالبن پسرها "ادامه مطلب باز" بودند . خوششان می آمد هیجان و جذابیت کار را بالا ببرند . رمز هم می شد روی آن گذاشت . خیلی ماجراها بود . مثلن می شد حرف های در گوشی را نظرخصوصی کنیم مثل دایرکت خودمان توی اینستاگرام . بعضی ها که خوش ذوق تر بودند از وبلاگشان که می آمدی بیرون پیام می آمد کجا ، بودی حالا ... نرو! و از این قرتی بازی ها!!! ما شعر و شاعر باز ها خراب تم های پیچک بودیم . ولمان می کردی داشتیم کد قالب پیچک کپی می کردیم که قالب وبلاگمان را عوض کنیم . عالمی بود برای خودش . من خودم بهترین رفیق امروزم و یار زندگی ام را از همان وبلاگ های بلاگفا دارم که دهه هشتادمان را پر کردند .آن روز ها اگر 5 تا دوست داشتیم که برایمان کامنت می گذاشتند، شوق داشتیم بنویسیم و برایشان تک و تعریف کنیم حالا اما کداممان به لایک کمتر از k راضی می شویم و دلمان گرم می شود که هی با ذوق پست بگذاریم؟!
خیلی با حوصله تر از امروز بودیم و چه قدر خوب بود که باحوصله بودیم ...


پست سی و سوم

  • مه نگار
  • چهارشنبه ۸ دی ۹۵
  • ۱۹:۱۷

من نه به انداره همه حرفام تلخم،نه به اندازه گله هام غمگین،من فقط  یه  *تو* در زندگیم داشتم . همین تو که از جنس شنیدن هایی... 


پست سی و دوم

  • مه نگار
  • يكشنبه ۵ دی ۹۵
  • ۰۰:۲۲

یادم رفته چطور میشه زندگی کرد... یادم رفته چطور میشه عاشقی کرد...یادم رفته چطور میشه کار کرد و خسته بود و تا صبح حرف زد... یادم رفته چطور میشه دوست داشت حتی...در استانه آلزایمر شدگی هستم. از فردا میخواهم دوباره شاد باشم می خواهم بروم کارهایی را بکنم که دوست دارم به من چه که دیگران چطور فکر میکنند.مگر وقتی من مشکلی دارم دیگران چه گلی به سر من میزنند

بی خیال 

از فردا میروم دنبال هرچیزی که خوشحالم میکند



پست سی و یکم

  • مه نگار
  • شنبه ۴ دی ۹۵
  • ۱۴:۳۵

دل ضعفه گرفتم از دلتنگی :| :( 

پست سی ام

  • مه نگار
  • يكشنبه ۲۱ آذر ۹۵
  • ۱۰:۳۳

حالا که ترم ششم دارم میفهمم که اگر خیلی از کلاس هارو مخصوصا کلاس های صبح رو نرفتم ، خوب کاری کردم ، هیچ هم پشیمون نیستم که اگه به جاش تا ظهر خوابیدم ، الان که مثلا سر کلاس انقلاب نشستم چی داره بهم اضافه میشه ! تو دانشگاهی که بهت اجازه برداشتن واحدی غیر از واحدی که خودشون از قبل واسه هر ترم انتخاب میکنن رو نمیدن ، قطعا اجازه بحث هم تو کلاسی مثل انقلاب رو نداری! فقط برام سوال شده که این استاد هایی که اینجوری جواب سوالارو میپیچونن ! واقعا خودشونم خودشون رو قبول دارن ؟ یا چی ! ؟ شب میرن خونه پیش زن و بچه هاشون میگن خدا بخیر کرد امروز یه دانشجو داشتم سر و گوشش میجنبید ردش کردم رفت . اگر قراره این همه سوال بی جواب بمونه و بعد از حرفای اضافی دوباره به حجمش افزوده شه و بازم بی جواب بمونه چرا باید بیام سر کلاس ؟! که علامت سوال های ذهنم از این بیشتر شه ؟ اونوقت کجا دنبال جواب بگردم ؟ از کتاب ها سایت هایی که یا سانسور شدن یا بازم یه طرفه نوشتن ؟ واقعا سوالای بی جواب زندگی رو کی میخواد جواب بده !اگه قراره جوابی نباشه ! اگه فهم ما به جواباش قد نمیده پس چرا زندگی میکنیم ؟ که ابله بمونیم ابله بمیریم ؟ واقعا چرا ؟ کسی جوابی براش داره ؟ 

پ.ن : سر کلاس انقلاب اسلامی


پیوندهای روزانه