پست پنجاه و دوم

  • مه نگار
  • چهارشنبه ۱۱ مرداد ۹۶
  • ۲۳:۴۶
  • ۳ نظر

به خاطر امشب برا خودم یه هدیه توپ میخرم ^_^

پست پنجاه و یکم

  • مه نگار
  • يكشنبه ۱ مرداد ۹۶
  • ۱۳:۳۹

از این درد لعنتی به بیست مدل خودکشی فکر کردم از دیشب تا حالا 

آتنا و کودکی من ( پست پنجاهم)

  • مه نگار
  • چهارشنبه ۲۸ تیر ۹۶
  • ۱۲:۳۳
دلم میخواست این حرفا و نتایجی که میگیرم از پس این فکرای درهم برهم از روی هیجان و احساسات  ِ زنانه نباشه . و یه تصمیم درست و منطقی مطابق با زمان و شرایط حال باشه که تا روزی که به نتیجه دیگه ای نرسیدم بهش پایبند باشم و اصلا بهم کمک کنه که بتونم نظرمو برگردونم . قصه ی آتنا و اتفاقایی که براش افتاد یکدفعه شوک خیلی بدی بود ، خیلی قبل ترش هم برای خیلی از بچه های دیگه همچین اتفاقی افتاده بود و اما خب به همین اندازه به هیچکی شوک وارد نشد ! نمیدونم دلیلش چی بود ! زیبای بیش از حد آتنا بود یا منتشر شدن خبر گم شدنش تو فضای مجازی بیست روز قبل از حادثه ، که انقدر این دختر ناز و معصوم روح و وجدان خیلیامونو بیدار کرد . وقتی خبر گم شدنش رو تو پیج های مختلف آدمای معروف دیدم که درخواست کرده بودن بذاریم عکس پروفایل با خودم گفت چه پدر مادر بی مسوولیتی ، چرا باید یه بچه گم شه ! و دیگه توجهی بهش نکردم و حتی به اینکه چه اتفاقی براش ممکنه بیوفته هم فکر نکردم . اما با شنیدن خبر مرگش همه گذشته ای که ساعت های زیادی از بچگیم رو صرف فراموش کردن بهش کرده بودم برام تداعی شد . بچگی من تو یکی از بهترین منطقه های تهران و به اصطلاح بالاشهر این شهر کثیف گذشت . هفت سالم بود که به اون منطقه رفتیم و در جوار و همسایگی یکی از سران سه قوه زندگی میکردیم . کسی که تنها چیزی که از محلش میدونست این بود که رو به روی خونش یه سوپر مارکته و تنها وظیفه ای هم که در برابر همسایه هاش از خودش نشون میداد سال به سال عید نوروز خیلی لطف میکرد و یه گلدون گل بنفشه به هر خانواده از اون محل هدیه میداد .همین . حالا چرا اینارو میگم ، برای اینکه اولین نفری که ذهن بچگی من رو خراب کرد یکی از محافظ های منزل این آقا بود که شیفتش مصادف بود با تایم بازی های بعد از ظهر ما تو کوچه . چه حکمتیه که آدم هیچوقت چهره افراد کثیف رو نمیتونه فراموش کنه و دلش میخواد مثل بچه ای که از تاریکی میترسه سرشو ببره زیر پتو و چشاشو محکم ببنده و فشار بده تا بلکه چهره کریه اون آدم نیاد تو ذهنش . خوب یادمه یه مرد سی و خورده ای ساله بود با یه قد متوسط یه صورت مربعی شکل که با یه حجم متوسطی از ریش میخواس چهرشو موجه نشون بده . پوست روشن و موهای خرمایی رنگی داشت . معمولا همون ساعت های اول شیفتش کتش تنش بود و بعد درمیاورد و میذاشت تو دکه اش . اکثر اوقات پیرهن روشن میپوشید ، سفید و آبی روشن رو خوب یادمه . تازه برای من و دوست جون جونی بچگیم دوچرخه خریده بودن . اون موقع نه سالمون بود و درسته پوششی که برای یه دختره به سن تکلیف رسیده که مانتو و چادر و این دم و دستگاه بود رو نمیپوشیدیم . اما قطعا با تاپ و شورت هم نمیرفتیم بازی که کسی بخواد تحریک شه . که چه آدم مریضیه اون فرد که با دیدن دست پای یه بچه لاغر مردنی بخواد تحریک شه . تازه دوچرخه رو یاد گرفته بودیم که بدون کمکی برونیم و تنها دلخوشیمون این بود که بعد از ظهر های بلند تابستون بتونیم از بالای چه سرازیر شیم به سمت پایین و دستامون از رو فرمونش برداریم و باد خنکی که به صورتمون سیلی میزد رو از لابه لای موهامون رد کنیم و دنیای قشنگ و رنگی کودکیو با تمام وجود بغل کنیم . خیلی طول نکشید که این خوش گذرونی ساده جاشو به ترس و دلهره از نگاه های سنگین اون ادم داد . البته اگه بشه اسمشو آدم گذاشت . دیگه مجبور بودیم تو کوچه باریک و بن بست خودمون که سر تا تهش چهل مترم نبود بازی کنیم . به سر کوچه که میرسیدیم از دلهره به کوچه اصلی که نگاهمون میفتاد وسوسه سراشیبیش و خریدن بستنی از سوپرمارکت روبه روی خونه اون آقا ، میشد بازی قایم موشک برامون که یکیمون مراقب باشه که اون محافظ شیفتش نباشه یا تو دکه اش خواب باشه و خلاصه رژه نره و تو چشم نباشه و یکی دیگمون بره و بستنی بخره . یکی دوبار موفق به این کار شدیم و یواشکی ترین بستنی های بچگیمونو خوردیم . ولی بعد از چندبار یادمه یه بار سر کوچه وایساده بودیم و که اومد جلو ، گوشی موبایل تازه اومده بود و آدم بزرگاش تک توک گوشی و خط داشتن ، اونوقت این آدم ابله اومد جلو و تو یه تیکه کاغذ شمارشو داد دست دوستم . خشکمون زده بود بستی داشت تو دستمون آب میشد ، ازمون فاصله گرفت و رفت محل رژه شیفتش و با گذاشتن شصت و انگشت کوچیکش رو گوش و دهنش بهمون علامت داد که بهش زنگ بزنیم ... کاغذو از دست دوستم گرفتم و رفتم سر کوچه وایسادم جوری که نگاهش بهم بیوفته ، نیشش تا بناگوشش باز شد خیره بهم نگاه میکرد که کاغذو جر دادم پرت کردم یکم جلوتر از خودم . دوییدم ته کوچه بن بست و رو نیمکت نشستم . یادم نمیاد گریه کرده باشم . ولی یادمه با همه وجودم دلم برای دوچرخه سواری  تنگ شده بود . از همون روز دوباره میرفتیم تو کوچه اصلیو دوچرخه بازی . خیلی طول نکشید که به خاطر زمین خوردن و پاره شدن صورت دوستم دیگه دوچرخه رو کنار گذاشتیم ... هنوز نه سالمون، و تابستون بود . تابستونی که سعی داشت با گرما و قدرت هرچی بیشتر مارو از دنیای صورتی دخترونه امون دور کنه بهمون بفهمونه که حتی تو بهترین جای این دنیا هم که باشی همه چی سیاهه و تو باید از یه آدمایی که بهشون میگن مرد و پسر و مذکر دور باشی ، چیزی که نمیشد تو اون سن بشه درکش کرد که چرا ؟ واسه سوپرمارکتیه یه کارگر اومده بود ، یه کارگر از جنس کشور خودمون . یه مرد شاید بیست و خورده ای ساله با یه گوشی موبایل که همیشه دستش بود . فرقش با محافظ این بود که رف و آمدش تو اون کوچه خیلی راحت تر و بیشتر بود وحتی ممکن بود هر لحظه تو کوچه ماهم بیاد و اجناس خانومای بالاشهری رو بهشون تحویل بده . نگاهاش خیره بود ، خیره تر از هرچی که تو این بیست سال دیدم . وایمساد رو به روی کوچه دست به سینه و خیره میشد . میشد که ما نریم بازی ؟ الان میگم که آره کاش تو خونه میموندم و هیچ وقت این حاطره های تلخ تو ذهنم نقش نمیبست . اما اون موقع من فقط نه سالم بود یه دختر بچه نه ساله که هیچ همبازی و فامیلی به جز دوست همسن خودش تو این شهر نداشت ، بی اعتنا هرروز تو کوچه بن بست میرفتیم و بازی میکردیم دیگه خبری از دوچرخه و بستنی نبود و بازی لی لی و وسطی و استاپ هوایی جاشو گرفته بود . ولی توپ که قل میخورد بره سر کوچه ... دوتایی باهم دنبال یه توپ میرفیتم که تنها نباشیم ، که نترسیم ، ولی از چی ؟ نمیدونستیم شاید از مردای کوچه اصلی شاید از موبایل و ... یه روز که رفتیم دنبال توپ نتونستیم بگیرمش و افتاد تو جوب و تو ته کوچه اصلی مجبور شدیم بریم دنبالش . همونجا بود و خیره نگاه میکرد ، باید توپو برمیداشتیم برمیگشتیم بازی . موبایلشو دراوورد و نزدیک شد گرفت سمت ما و یه نوری  روشن خاموش شد که فهمیدیم عکس میگیره . نزدیک تر شد و توپ هنوز تو جوب بود ، ترسیدم و جیغ زدم اما هیچکی جز ما سه نفر اونجا نبود تا جایی که میتونستیم شروع به دووییدن کردیم . نفس نفس میزدیم که به کوچه بن بست رسیدیم درحالی که صدام میلرزید پشت سرهم میگفتم عکس گرفت ، اون از ما عکس گرفت ... یکی از همسایه هامون که همکار بابام هم بود داشت رد میشد که صدامو شنید و حالمو دید ، گفت کی عکس گرفت عمو ؟ لال شده بودم ، میترسیدم بگم از ما ! چرا میترسیدم ؟ چون دیگه به هیچ مردی جز بابام  اعتماد نداشتم . دووییدم رفتم خونه و همه چیو به بابام گفتم . وقتی رفت دنبالش اونجا نبود . تا دو سه روز خبری ازش نشد . بابام رفته بود سوپر مارکتی و ازش سراغ گرفته بود . بد از چند روز پیداش شد . رفت سراغش . نمیدونم چی بهش گفت ولی دیدم که مرد خیره هیچی نگفت و بعد از اون روز دیگه هیچوقت ندیدمش . حالا شد بود ده سالمون ، تنها راهی که با ذهن بچگی خودم بهش رسیده بودم مانتو روسری و خداحافظی با حس خنکی تابستون بود . یادمه وقتی واسه خرید رفتیم هیچ مغازه ای مانتو اندازه یه دختر ده ساله هم قد و قواره من نداشت . و در آخر مانتویی که گرفتیم  رو کوتاه کردیم و جای سینشو تنگ . چون من فقط ده سالم بود :) 
بعد از اون قضایا دیگه هیچوقت تو کوچه نرفتم بازی ، دیگه هیچوقت تنها به هیچ سوپر مارکتی نرفتم . فهمیدم معنی اینکه وقت از مدرسه برمیگردی از اون کوچه که (واسه من یه کوچه رویایی با برگهای سبز و قرمز روی دیوار خونه های سفیدش بود ولی واسه آدم بزرگا یه کوچه خلوت و کم تردد بود ) برنگرد، یعنی چی ! فهمیدم وقتی یه روز مامانم آشفته و با بند کیف پاره برگشت خونه و با عصبانیت تعریف میکرد که تو تاکسی یه پسر جوون بهش دست زده بوده و مامانم تاکسیو نگه داشته و باهاش دعوا کرده و به غلط کردن انداختتش،یعنی چی ! بچگی من با تفکر سیاهی رشد کرد که مرد یعنی تعرض ! مرد یعنی فاصله . مرد یعنی جدایی یعنی دعوا یعنی پوشش یعنی حجاب ! با این فکر بزرگ شدم و همیشه به این فکر میکردم که اگر برای من اتفاقی مثل اتفاقی که برای مامانم افتاده بود بیوفته بود چیکار کنم ! فهمیدم یه دختر عادت ماهانه داره ! فهمیدم با دعا و قرص نبوده که بدنیا اومدم ، اما درست نفهمیده بودم . هیچکی نبود که بخواد جرات کنه و بهم توضیحش بده و وقتی من میدیدم که چیزی بوده که بزرگترا ازم قایمش کردن حتما چیز خوبی نیست و منم باید به کسی چزی نگم . دبیرستانی شدم  و تنها فکرم راجب دانشگاه این بود که کاش یه جا باشه که هیچ مرد و پسری توش نباشه ! و این اتفاق تا حدی افتاد و دانشگاهی قبول شدم که مسیر زندگیمو و طرز فکرمو عوض کرد . و من با همه عقاید غلط  بچگی راجب مردا که باعث شد با اینکه ازشون دوری کنم اما بخوام که بشناسمشون . درموردشون بخونم و تحقیق کنم . سال دوم دانشگاه تنها دختری که انحمن رای اورد من بودم . دیگه از کنار و هم قدم بودن با مردا نمیترسیدم . میدونستم اگر کسی به حقم تعرض کنه نباید ساکت بمونم . من اون دختری رو تو وجودم پرورش دادم که شماره روی کاغذو جر داد و ترسید و گریه نکرد . رشد کرد و شد کسی که از پسری نترسید . خودشو از کارایی که باعث موفقیتش میشد کنار نکشید چون باید کنار جنس مخالفش میموند . شخصیت من فمنیست بار اومد و ضدمرد نموند . دختر بچه نه ساله درونم فهمید که همه مردا سیاه نیستن . و زن و مرد د کنار هم کامل میشن . ولی هنوز یه چیزو نفهمیده !؟ اینکه وقتی نه سالم بود حقم بود که بخوام بترسم ؟ و حتی عقب تر پدر مادرم حق داشتن با اینکه از این دنیای سیاه و زشت خبر داشتن منو واردش کنن ؟ ... من چی ؟ حق دارم بخوام موهای نرم و خوش رنگ دختری رو بو بکشم و صدای مامان گفتنش رو بشنوم ؟ نه حقشو ندارم . حقشو ندارم با فکرای فانتزی و صورتی کسیو وارد این دنیای بدترکیب کنم . حداقل تا وقتی که تو این دنیا به اندازه کافی بچه های تنها و پر از آرزو وجود دارن حقشو ندارم که نبینمشون و یکی دیگه بهشون اضافه کنم . با همه استقلالی که خودم معتقدم دارمش و با وجود قدرتی که توان مبارزه با هر کثیفی و زشتی در من وجود داره هنوز قدرت رها کردن دستای کوچیک یه دختر بچه ی نه سالرو ندارم ... . و ترجیح میدم اگر قرار باشه بهاری تو زندگیم وجود داشته باشه با موهای طلایی و لبای قرمز و پوست سفید و چشمای درشتش ، فقط توی ذهنم باشه . و هیچکس به غیر ار خودم نگاهش به این حجم از زیبایی نیوفته و از بین نبرتش.

پست چهل و نهم

  • مه نگار
  • دوشنبه ۱۹ تیر ۹۶
  • ۱۹:۳۴
تو اوج عصبانیت که کم کم دارم سعی میکنم به سکوت تبدیلش کنم ، همیشه به این نتیجه میرسم که یه روزی باید خیلی دور باشم . از همه چیزایی که دوست دارم و از همه کسایی که دوست دارم . انقدری دور بشم که نه من رو زندگی کسی اثر بذارم و نه کسی رو زندگی من . انقدری که این مواقع فکر میکنم نه تنها هیچ ثمره و سودی ندارم بلکه حتی باعث خیلی اتفاق های بد هم میشم . انقدر که این فکر تو مغزم بالا پایین میشه که از سردرد چشام قرمز میشه . ولی مجبورم شرایطی به غیر از اونچه که فکر میکنم درسته و میخوام رو تحمل کنم . مجبورم ساکت باشم و این تئوری مسخره که نباید منتظر شرایط خوب بود و باید ساختشون رو جر واجر کنم ...اصلا چه اهمیتی داره ، زندگیه دیگه.

پست چهل و هشتم

  • مه نگار
  • يكشنبه ۱۸ تیر ۹۶
  • ۲۰:۳۴
هم ناراضی باشی و هم راضی خیلی خوبه هم شکر میکنی هم ناشکری :| خدام که ارحم و الراحمین ِ دیگه راهی جز تحملت نداره ^_^ هم شکر که بازم هنوز مریضی های ناجور پاجور نیست ، هم آخه چرا این همه قرص :(

پست چهل و هفتم

  • مه نگار
  • جمعه ۱۶ تیر ۹۶
  • ۱۱:۱۲

با دیدن این عکس چه حسی بهتون دست میده؟ :) خودم بعد خوندن نظرای شما احساسمو به این پست اضافه میکنم.

پست چهل و ششم

  • مه نگار
  • پنجشنبه ۱۵ تیر ۹۶
  • ۰۰:۵۲

امشب وقتی خیلی عصبانی داشتم کتابخونمو درست میکردم ، یکدفعه حس کردم چقدر دارم سخت میکنم همه چیو ، اینکه زندگی به اندازه کافی بزرگ و پیچیده هست به کنار ، اما اینکه خودم بخوام برای خودم دردسر درست کنم ، یا زندگیمو پیچیده کنم هم بحثش جداس، گاهی که از دست این نگار کمال گرای پیچیده خسته میشم ، دلم میخواد با خودم صادق باشم ، از خودم میپرسم خب که چی ؟ به فرض که فلان شغلو بدست اوردی، فلان جایگاهو داشتی ، ماهی میلیون میلیون درامدم داشتی ، وقتی آرامش نداشته باشی به دردت میخوره ؟ واقعا فکر میکنی اگر فلان کارو بدست بیاری میتونی به خودت افتخار کنی و ازش ارامش بگیری ؟ بعد خود صادقم جواب میده که نه نمیتونم . شاید اگر انجامش ندم بعد ها حسرتشو بخورم ولی بیشتر از اون حسرت زندگی کنار کسیو میخورم که میتونس با وجودش هم این افتخارو بهم بده هم ارامش و هم خیلی چیزای دیگه که وقتی فکرشو میکنم دلم همچین زندگی آرومی رو حتی تو کوهای آلپ یا دهکده هایی که فاصله هر خونه تا خونه بعدی بیست سی کیلومتره ،میخواد . اونوقت خودمو یه مادر مهربونی  میبینم که از هر تنش و نگرانی روحی به دوره و یه زنی که تنها دلیل زندگیش مردیه که باهاش زندگی میکنه و دلش میخواد همه عمر خودش براش چایی دم کنه و اولین کسی باشه که هر روز صبح چشماشو میبینه . یا میشه یه دختر بچه ای که یه گل فروشی کوچیک داره و یه دوچرخه . 

اونوقت دیگه از هیچی نمیترسم . نه از نگاهای کثیف و‌ معنا دار آدما ، و نه از یه زن شوهردار و مادر پنج تا بچه .

من از امشب دیگه نمیترسم از در کنار بودن ، از زن بودن از داشتن نقطه ضعفام ، از احساسم ، از همینقدر ساده بودن و ساده موندن ، من همینقدر ساده میخوام زندگی کنم و از  هرچی و هرکی که بخواد پیچیده اش کنه میگذرم و میرسم به ساده ترین آدم و‌ دلیل زندگی . 


پست چهل و پنجم

  • مه نگار
  • يكشنبه ۱۱ تیر ۹۶
  • ۱۲:۴۸
  • ۵ نظر

بالاخره تموم شد . سه سال و نیم زندگی تو شهر غریب ، تجربه کردن انواع اقسام چالش ها . و من الان تا موقعی که رسما دفاع کنم و تسویه کنم و مدرکمو بگیرم برای دولت یک بیکار باشی محسوب میشم :)) ولی ایشالا تا اسفند اگر عمری باشه و زنده باشم میشم خانوم کارشناس مالتی مدیا که هرچی که بگی باید از دستش بربیاد :/ بازی بسازه ، انیمیشن بسازه ، عکاسی کنه ، واقعیت مجازی کار کنه ، سایت بسازه ، گاها دیده شده حتی طراحی داخلی هم باید انجام بده :)) بله یه همچین رشته ی پر و پیمانه ای داریم ما ^_^ چهار سال پیش که تو همچین روزایی دغدغه کنکور ریاضی را داشتم هیچوقت فکر نمیکردم که سر از دانشگاه هنر دربیارم ، ولی خب از اونجایی که خدا همیشه منو دوست داشته و حواسش وقتایی که حتی خودم به ته دلم نبوده ، بوده . بعد از کنکور سخت ریاضی که خودم ازش راضی نبودم و داشتم به زوال میرفتم با رتبه ای که انتظارشو نداشتم این شد که تابستون برای استراحت رفتم پیش خانواده پدری و تا انتخاب رشته همونجا موندم . دیروز یه حرف قشنگی شنیدم که میگفت اینکه بگیم طرف خیلی شانسش خوبه اشتباهه و اصلا وجود نداره همچین چیزی، بلکه او آدم شایستگی شانس را داشته ، یعنی اینکه وقتی یه پیشامدی که باب میل ماس بهمون سر میزنه این ماییم که باید باهوش باشیم درو باز کنیم و به داخل دعوتش کنیم تا زندگیمون را زیر و رو کنه :) و اون شایستگی را من چهار سال پیش تو یه شب تابستونی خونه عمم به دست آوردم :)) موقع انتخاب رشته ... و با دیدن اسم رشته چندرسانه ای در آخر دفترچه راهنمای انتخاب رشته ♥ هیچوقت یادم نمیره اون شب و روزای بعد از اونو تا روزی که مطمئن شم من تو اون داشنگاه و اون رشته قبول میشم چقدر استرس کشیدم ، یکبار تو عمرم اگه تا به حال استرس داشتم همون دوره بوده ، حتی برای کنکور هم اینقدر استرس نداشتم . اول نتیجه قبولیه اولیه اومد که حس میکردم دنیارو بهم دادن وقتی اسم دانشگاه هنر .. رو دیدم ، بعد باید میرفتم برای مصاحبه ، خیلی سخت بود برای منی که تا حالا هیچ مصاحبه ای نه خودم داده بودم نه خانوادم :)) ولی بازم خدا اون روز بهم کمک کرد و با اعتماد به نفسی مثال زدنی اولین نفر مصاحبه شدم و خیلی از خودم راضی بودم ،با این حال تا روزی که جواب قبولی صد در صدیم بیاد به خدا التماس میکردم و خیلی روزای بدی را گذروندم . ولی بالاخره جواب اومد و من به اون دانشگاه خوشگل رسیدم ^_^ هیچ به اینکه از خونه و خانواده دور میشم و قراره چند سال تنها زندگی کنم فکر نکرده بودم . دو سال اول خوابگاه بودم اگه خوشبین نگاه کنم فقط تنها خوبیش آشنا شدن با آدمای مختلف از شهرای مختلف بود ولی نگم از سختی های خوابگاه دخترونه و خرج هزینه هاش ... یک سال و نیم دیگه ای که مونده بود را خونه دانشجویی داشتم ، تو این مدت سه تا خونه عوض کردم که دو تای اولی اصلا خونه حساب نمیشد :)) از حموم کردن تو حیاط تو زمستون یه شهر  سردسیری تا نم کشیدن فرش و رخت خوابا تو یه خونه زیرزمینی و تحمل یه همخونه ای که هیچ وجه تشابهی باهم نداشتیم . ولی از مهر پارسال مامانم از اون وضعیت وحشتناک خونه کرم زده نجاتم داد و منو گذاشت وسط بهشت :)) تا عمر دارم یادم نمیره . این مدت آسایش و آرامش و زندگی تنهای دلبخواهی رو تجربه کردم ، روزا و شبایی که هرجوری که خودم دلم خواست گذروندم . خلوت و آرامشی که خودم برای خودم فراهمش کردم . فرصت خوندن کتاب هایی که شاید از این به بعد یکم سخت تر باشه که تو این مشغله زندگی بشه براش وقت گذاشت . بهم ثابت شد که از پس زندگی برمیام . و فهمیدم که چقدر زندگیمو دوست دارم . صبر و آرامش مهم ترین نتیجه و جوابی بود که من از اون شهر و از این چهار سال گرفتم . و از این به بعد زندگیم را باهاش میسازم و قشنگ ترش میکنم و به این جمله اعتقاد پیدا کردم که میشه حالمون خوب باشه و روزای خوب تو راهه :)

پ.ن : مرسی که بودین این مدت که نبودم :)) :*

پست چهل و چهارم

  • مه نگار
  • دوشنبه ۱۴ فروردين ۹۶
  • ۲۲:۱۳
  • ۴ نظر

سلام عیدتون مبارک :) ممنونم از تبریکاتون که نشون میده چقدر مهربون و با محبتید :) ولی من نت درست حسابی نداشتم که بتونم بلاگ بیام برای همین تبریک دیر شد :دی از ته دل برای همتون ارزوهای خوب میکنم و امیدوارم سال خوبی داشته باشید .

عید امسال یه عید معمولی نبود واقعا هیجان انگیز ترین و غیرمنتظره ترین اتفاقا و خبرایی که میشد اتفاق افتاد و شنیدم که خداروشکر همشون هم خیر بود . چند روز قبل از سال تحویل خبر بازنشستگی بابا بعد از 35 سال حال و هوای کسل زندگیمون را خیلی عوض کرد خبری که پشتش بازم اتفاق های خوب افتاد . بعد از سال ها لحظه سال تحویل کنار یه خانواده واقعی و نه دیگه از راه دور ، لحظه تحویل سال خیلی غر زدم که نمیخوام برم سر خاک و میمونم خونه ولی وقتی رفتیم اونجا پیش بابابزرگم وقتی همه دورش بودیم کنارش حس آرامش کردم همونجا تصمیم گرفتم دیگه در برابر اتفاقا و پیشامدها و حتی تغییرا انقدر شدید مقاومت نکنم . درست لحظه ای که سال عوض شد بارون شدیدی گرفت سبزه رو پیش اقاجون گذاشتیم و با کلی حس و انرژی خوب برگشتیم خونه . همه چی حس نو شدن میداد همه خوب بودیم آرزو کردم کاش همیشه همینجور میموند کاش انقدر فاصله وجود نداشت . چند روز بعدش رفتیم مشهد ، به عمرم انقدر مشهد رو قشنگ ندیده بودم انقدر حس آرامش گرفتم که دلم میخواست تا آخر عمر همونجا بمونم . یه حس امنیت که انگار امام رضا مراقب همه کسایی که اونجان هست . دروغ چرا حسرتی خوردم که این شهر چه بزرگتری داره چه احترامی چه روشنی موج میزنه . وقتی پیشش بودم هیچی نتونستم بخوام هیچی . فقط تونستم تسلیمش شم و نگاهش کنم . معجزه ای بود این مشهد امسال . تسلیمش شدم و حالا وقتش بود که به راهی که پیش گرفتم فکر کنم و من امروز مهم ترین تصمیم زندگیم را گرفتم و برای هرچی که پیش بیاد هیچ مقاومتی نمیکنم . و این بهترین حسی هست که تا به الان داشتم .

------------

( جایی خوندم ) :
بعضی اوقات احساس تنهاییه زیادی میکنم ...حس میکنم اگر کسی بود که واقعاً دوستم داشت ؛ مرهم دردام بود زندگی برام قشنگ تر میشد اما شرایط زندگیم ؛ محدودیت هام ؛ مشکلاتم ، همه و همه باعث میشه حتی به این قضیه فکر هم نکنم!چه برسه به عمل کردن ....و از طرفی هم وقتی ادمای دورمو میبینم ... از همه چیز و همه کس ناامید میشم گاهی کارم فقط میشه گِله گاهیم ..... نه! الان ؟ الان درحالت خنثی به سر میبرم به طرز شگفت آور و فجیعی به کار و حکمت خدا اعتقاد داشتم و این روزا بیشتر بهش پی بردم ...همه چیو سپردم به خودش...!قطعا مشکلات منم حل میشه مشکلات تو هم حل میشه و یه روزی یه جایی که اصلا فکرشو نمیکنیم میرسیم به اون "همیشگی" مون مطمئنم و به شما هم این اطمینانو میدم اگه کارت گیره اگه ناراحتی
بدون خدا یه بهترشو ، یه "آدم" ترشو واست کنار گذاشته  تو سرنوشتت نوشته مهر زده امضاء کرده و داره راهنماییت میکنه به سمتش بهش اعتماد کن تلاش کن بقیشو بسپار دست خودش میرسونتت به مقصد.
------------
ادمها باید یک چیز را درباره خودشان بدانند!
من کجا خوشبختم؟
و لزوما، منظور از جا یک مکان جغرافیایی نیست، منظور نقطه لذت زندگیست.
کِی ها و با کی ها و چراهایش مهم است .

- صابر ابر

پست چهل و سوم

  • مه نگار
  • يكشنبه ۲۲ اسفند ۹۵
  • ۲۱:۳۳
  • ۲ نظر

عید یعنی شستن شیشه ها از پشتش  دیدن شکوفه های تازه جوونه زده تو حیاط ، یعنی شستن فرش و روش سر خوردن و خیس شدن ، یعنی وقتی که لباسای نازک و خنک از  بقچه دربیان ، عید همون موقعس که سر و کله ماهی قرمزا تو دست بچه ها تو کیسه پیدا میشه . عید یعنی بوی سمنو تازه بوی سبزه . عید همون عیده هنوز ، هنوزم درخت تو حیاط شکوفه میزنه ولی شیشه ها رو نشستیم . دیگه کسی نیست که دور سفره هفت سین بشینه دیگه از ماهی و وول خوردناش خبری نیست . بوی سمنو که نه ولی خودش از چند سال پیش یکم مونده ته ظرف . چیزی از عید نمونده خیلی سال ِ . ولی خب هر سال بهار میاد . هر سال تو این روزا باورش سخته که زمستون فقط سه ماه بوده ، انگار ده ساله بهار تو راهه . اما بازم میاد . هرسال بازم این موقع منتظرشم . شاید هیچوقت هیچی عوض  که نشده ، بدتر هم شده . اما این خاصیت بهار که آدم دلش براش ضعف بره . برای راه رفتن تو خیابونای شلوغش وقتی هر لحظه ممکنه بارون بباره . برای خرید کردنای هول هولکیش .بهار انقدر ناز و سوسوله که همه واسه اومدنش از یه ماه قبل ترش خودشونو آماده میکنن ، برای بوسیدنش برای بو کشیدنش، ساعت ها نگاه کردنش . هیچی هم عوض نشه هنوزم با خریدن یه تخم مرغ رنگی میتونم سر ذوق بیام هنوزم دلم برای دلار و گوجه سبز تنگ میشه هرسال . هنوزم وقتی یادم میوفته کلاس دوم راهنمایی با آل استارای صورتی که روشونو نقاشی کرده بودم بهم لقب شادترین دخترو داده بودن خندم میگیره و باورش میکنم . هنوزم هر سال از یه رنگ جدید خوشم میاد . هر سال این موقع ها فقط میفهمم که چه خوب اگر خیلی از حرفارو نمیفهمم که چه خوب هیچوقت دنیامو با زرنگ بازی و تیکه انداختن پشت سر حرف زدن سیاه نکردم . خیلی سال میگذره که لباسام نو تو کمد کهنه میشن . خیلی سال میشه که دیگه هیچ جایی واسه رفتن نیست . خیلی ساله که هرکی تو دنیای خودش زندگی میکنه . زندگی کردن تو خیلی گذشته یا آینده و عملا هیچ حالی وجود نداره . زندگی کردن و خندیدن به خاطره هایی که یهو میاد گوشه ذهن و ته دلو قلقلک میده یا امید داشتن به روزای خوبی که تو راهه . بهار تنها امید زندگیم  عاشقتم :*

پ.ن : با یه عکس چیدمان حال و هوای بهاری موافقین ؟ هممون همینجا بذاریم تو بلاگامون :)

پیوندهای روزانه