موقت

  • مه نگار
  • پنجشنبه ۱۷ فروردين ۹۶
  • ۱۷:۴۶

یک روز وقت دارم تا نت تموم میشه دانلود کنم :دی پیشنهاد فیلم یا هرچی دارین بدین لطفا :دی

پست چهل و چهارم

  • مه نگار
  • دوشنبه ۱۴ فروردين ۹۶
  • ۲۲:۱۳
  • ۴ نظر

سلام عیدتون مبارک :) ممنونم از تبریکاتون که نشون میده چقدر مهربون و با محبتید :) ولی من نت درست حسابی نداشتم که بتونم بلاگ بیام برای همین تبریک دیر شد :دی از ته دل برای همتون ارزوهای خوب میکنم و امیدوارم سال خوبی داشته باشید .

عید امسال یه عید معمولی نبود واقعا هیجان انگیز ترین و غیرمنتظره ترین اتفاقا و خبرایی که میشد اتفاق افتاد و شنیدم که خداروشکر همشون هم خیر بود . چند روز قبل از سال تحویل خبر بازنشستگی بابا بعد از 35 سال حال و هوای کسل زندگیمون را خیلی عوض کرد خبری که پشتش بازم اتفاق های خوب افتاد . بعد از سال ها لحظه سال تحویل کنار یه خانواده واقعی و نه دیگه از راه دور ، لحظه تحویل سال خیلی غر زدم که نمیخوام برم سر خاک و میمونم خونه ولی وقتی رفتیم اونجا پیش بابابزرگم وقتی همه دورش بودیم کنارش حس آرامش کردم همونجا تصمیم گرفتم دیگه در برابر اتفاقا و پیشامدها و حتی تغییرا انقدر شدید مقاومت نکنم . درست لحظه ای که سال عوض شد بارون شدیدی گرفت سبزه رو پیش اقاجون گذاشتیم و با کلی حس و انرژی خوب برگشتیم خونه . همه چی حس نو شدن میداد همه خوب بودیم آرزو کردم کاش همیشه همینجور میموند کاش انقدر فاصله وجود نداشت . چند روز بعدش رفتیم مشهد ، به عمرم انقدر مشهد رو قشنگ ندیده بودم انقدر حس آرامش گرفتم که دلم میخواست تا آخر عمر همونجا بمونم . یه حس امنیت که انگار امام رضا مراقب همه کسایی که اونجان هست . دروغ چرا حسرتی خوردم که این شهر چه بزرگتری داره چه احترامی چه روشنی موج میزنه . وقتی پیشش بودم هیچی نتونستم بخوام هیچی . فقط تونستم تسلیمش شم و نگاهش کنم . معجزه ای بود این مشهد امسال . تسلیمش شدم و حالا وقتش بود که به راهی که پیش گرفتم فکر کنم و من امروز مهم ترین تصمیم زندگیم را گرفتم و برای هرچی که پیش بیاد هیچ مقاومتی نمیکنم . و این بهترین حسی هست که تا به الان داشتم .

------------

( جایی خوندم ) :
بعضی اوقات احساس تنهاییه زیادی میکنم ...حس میکنم اگر کسی بود که واقعاً دوستم داشت ؛ مرهم دردام بود زندگی برام قشنگ تر میشد اما شرایط زندگیم ؛ محدودیت هام ؛ مشکلاتم ، همه و همه باعث میشه حتی به این قضیه فکر هم نکنم!چه برسه به عمل کردن ....و از طرفی هم وقتی ادمای دورمو میبینم ... از همه چیز و همه کس ناامید میشم گاهی کارم فقط میشه گِله گاهیم ..... نه! الان ؟ الان درحالت خنثی به سر میبرم به طرز شگفت آور و فجیعی به کار و حکمت خدا اعتقاد داشتم و این روزا بیشتر بهش پی بردم ...همه چیو سپردم به خودش...!قطعا مشکلات منم حل میشه مشکلات تو هم حل میشه و یه روزی یه جایی که اصلا فکرشو نمیکنیم میرسیم به اون "همیشگی" مون مطمئنم و به شما هم این اطمینانو میدم اگه کارت گیره اگه ناراحتی
بدون خدا یه بهترشو ، یه "آدم" ترشو واست کنار گذاشته  تو سرنوشتت نوشته مهر زده امضاء کرده و داره راهنماییت میکنه به سمتش بهش اعتماد کن تلاش کن بقیشو بسپار دست خودش میرسونتت به مقصد.
------------
ادمها باید یک چیز را درباره خودشان بدانند!
من کجا خوشبختم؟
و لزوما، منظور از جا یک مکان جغرافیایی نیست، منظور نقطه لذت زندگیست.
کِی ها و با کی ها و چراهایش مهم است .

- صابر ابر

پست چهل و سوم

  • مه نگار
  • يكشنبه ۲۲ اسفند ۹۵
  • ۲۱:۳۳
  • ۲ نظر

عید یعنی شستن شیشه ها از پشتش  دیدن شکوفه های تازه جوونه زده تو حیاط ، یعنی شستن فرش و روش سر خوردن و خیس شدن ، یعنی وقتی که لباسای نازک و خنک از  بقچه دربیان ، عید همون موقعس که سر و کله ماهی قرمزا تو دست بچه ها تو کیسه پیدا میشه . عید یعنی بوی سمنو تازه بوی سبزه . عید همون عیده هنوز ، هنوزم درخت تو حیاط شکوفه میزنه ولی شیشه ها رو نشستیم . دیگه کسی نیست که دور سفره هفت سین بشینه دیگه از ماهی و وول خوردناش خبری نیست . بوی سمنو که نه ولی خودش از چند سال پیش یکم مونده ته ظرف . چیزی از عید نمونده خیلی سال ِ . ولی خب هر سال بهار میاد . هر سال تو این روزا باورش سخته که زمستون فقط سه ماه بوده ، انگار ده ساله بهار تو راهه . اما بازم میاد . هرسال بازم این موقع منتظرشم . شاید هیچوقت هیچی عوض  که نشده ، بدتر هم شده . اما این خاصیت بهار که آدم دلش براش ضعف بره . برای راه رفتن تو خیابونای شلوغش وقتی هر لحظه ممکنه بارون بباره . برای خرید کردنای هول هولکیش .بهار انقدر ناز و سوسوله که همه واسه اومدنش از یه ماه قبل ترش خودشونو آماده میکنن ، برای بوسیدنش برای بو کشیدنش، ساعت ها نگاه کردنش . هیچی هم عوض نشه هنوزم با خریدن یه تخم مرغ رنگی میتونم سر ذوق بیام هنوزم دلم برای دلار و گوجه سبز تنگ میشه هرسال . هنوزم وقتی یادم میوفته کلاس دوم راهنمایی با آل استارای صورتی که روشونو نقاشی کرده بودم بهم لقب شادترین دخترو داده بودن خندم میگیره و باورش میکنم . هنوزم هر سال از یه رنگ جدید خوشم میاد . هر سال این موقع ها فقط میفهمم که چه خوب اگر خیلی از حرفارو نمیفهمم که چه خوب هیچوقت دنیامو با زرنگ بازی و تیکه انداختن پشت سر حرف زدن سیاه نکردم . خیلی سال میگذره که لباسام نو تو کمد کهنه میشن . خیلی سال میشه که دیگه هیچ جایی واسه رفتن نیست . خیلی ساله که هرکی تو دنیای خودش زندگی میکنه . زندگی کردن تو خیلی گذشته یا آینده و عملا هیچ حالی وجود نداره . زندگی کردن و خندیدن به خاطره هایی که یهو میاد گوشه ذهن و ته دلو قلقلک میده یا امید داشتن به روزای خوبی که تو راهه . بهار تنها امید زندگیم  عاشقتم :*

پ.ن : با یه عکس چیدمان حال و هوای بهاری موافقین ؟ هممون همینجا بذاریم تو بلاگامون :)

پست چهل و دوم

  • مه نگار
  • پنجشنبه ۱۹ اسفند ۹۵
  • ۱۹:۰۵

دلم میخواست هیچی ننویسم ، تا وقتی که بتونم خوب باشم، بتونم کاری کنم اوضاع خوب باشه ، اما نمیشه بیخیالی فقط یه لفظه ، وقتی درد داری وقتی بدنت سر بشه از درد وقتی دعا دعا کنی  اوضاع درست باشه وقتی میبینی هیچکدوم از اینا جواب نمیده از خدا شب و روز فقط صبر میخوای ، میفهمی که دیگه بیخیالی جواب نمیده ، فقط داری یه راهی رو با ویلچر شکسته جلو میری اما یه روزی از راه اصلی میزنی جاده خاکی دور میشی فاصله میگیری به قیمت از دست دادن دوست داشتنت به قیمت از دست دادن آیندت به قیمت از دست دادن خودت ، دور میشی و نمیدونی تهش کجاس ، بین راه چندتا گوداله و یهو خودتو لب پرتگاه میبینی.مقصد نهایی ته اون پرتگاهه ته اون دره اس ، به هیچی نمیرسی جز مرگ ...


پست چهل و یکم

  • مه نگار
  • جمعه ۶ اسفند ۹۵
  • ۲۰:۲۲
  • ۲ نظر

وقتی که یکی می‌گه حالم خوب نیست و می‌پرسیم چرا، اگه بگه نمی‌دونم معمولا مجاب نمیشیم و سمج پیله می‌کنیم که بگو ببینم چته. میگه نمی‌دونم ، واقعا نمی‌دونم. ما می‌گیم مگه میشه آدم ندونه چشه؟!

خب بله واقعا می‌شه. گاهی آدم دچار کرختی و ملال میشه و اصلا نمی دونه دلیلش چیه. مامانم میگه «غم‌های مرموز» سراغ آدم میاد.

شرایط حاکم جوریه که آدم نه بده نه خوبه، نه غمگینه نه خوشحاله. موقعیتِ «خالی از عاطفه و خشم» بودن.

آدم فقط همینو می‌دونه که از تنظیم در رفته. دو حالت داره یا تسلیم موقعیت میشی یا جون می‌کنی به تنظیم خودت برگردی. 

خنده داره ولی تو حالت دوم من سعی می‌کنم ویتامین بخورم، چشم امید می دوزم به قرص‌های مکمل حاوی هزارجور املاح و آهن و ویتامین تا برم گردونند به حالت قهرمان قوی پر قدرت و با خودم فکر می‌کنم این سندروم زمستون زود تموم میشه، بهار ِ قوی تو راهه🍃

روایت های ساده یک زن 

پست چهلم

  • مه نگار
  • دوشنبه ۲۵ بهمن ۹۵
  • ۱۲:۴۸
کافیه آدم به یک باور برسه تا همه ی اتفاق ها و انرژی های بد اطرافیان را نادیده بگیره . البته گاهی هم یه غریزه های درونی آدم فعال میشن که میتونن خوب باشن یا بد . مثلا کسی که حسودی ذاتشه نمیتونه اون را از بین ببره ولی خب اگر اصلاح طلب باشه و بخواد از هر چیز بدی هم اتفاق خوبی را رقم بزنه میتونه به خودش نگه حسود ، نه اینکه حسود بودنش را انکار کنه نه ولی میتونه بگه من غبطه میخورم بران فلان جایگاه ، برای فلان موقعیت . تو بهترین وضع ممکن میتونه از غریزه حسودیش برای خودش یه نردبون بسازه که هرکدوم از پله هاش غبطه خوردناش از چیزی بوده که با بالا رفتن از اونا خودش را به بالاتر از چیزی که ازش غبطه میخورد برسونه حتی . نه فقط حسودی که به نظر من پیدا کردن خصلت های بد و خوبمون و ریشه کن کردن و رشد دادن به موقعشون میتونه باعث بشه برای هرس کردن علف های زائد زندگی دست به دامن هر کشاورز نابلدی نشه که تنها راهی که به ذهن میرسه سمپاچی کردن و قطع کردن باشه . اصلا چرا انقدر سخت ! همین که آدم به این باور برسه که مشکلا و اتفاق هایی که دیروز واسش پیش اومد امروز وجود ندارن و تنهای چیزی که ازشون مونده اثری بود که گذاشتن . و تنها کسی هم که اثر پذیری کرده خود آدم بوده پس چه بهتر که سعی کنه اثر خوبی از هر اتفاقی بگیره که لااقل اگه در اون لحظه اون اتفاق بد زندگیش را بهم ریخته اثرش در آینده مثبت باشه . لااقل اگه قراره اتفاقی هم بیوفته یک اتفاق جدید باشه خب :)) نه اینکه تا آخر عمر آدم درگیر یک اتفاق و یک سری عقاید بمونه و در برار بهبودی مقاومت کنه :))) ولی خب انقدر ها هم راحت نیست رسیدن به این باوری که از تو آدمی بسازه که بتونی از دیروز بگذری و امروزت رو بسازی و به فردات فکر کنی . قطعا که داشتن یک خانواده هرچند با هر مشکلی و هر تفاوت عقایدی بزرگترین تکیه گاهته که بدونی بعد از هر زمین خوردنی و هر پشت کردن آدما بهت باز هم کسایی هستن که بدون توقع دوست داشته باشن . مواجه شدن با آدمای  ضعیف ! تنها آیینه ای که میتونی وقتی بهش نگاه کنی دو تا چهره ببینی ! یا با نگاه کردن به اون فرد خودت رو توش میبینی که چقدر نارحتی از اینکه فلان اتفاق افتاده فلانی بهمان حرف رو زده و یکی گذاشته رفته یکی بی محلی میکنه و وای خدای من چقدر وحشتناکه و حتما آخر دنیاس و خلاص !! :| اونوقت شروع میکنی با اون آدم ابراز همدردی کردن که آره میفهمم چی میگی آره همشون همینن ... تایید پشت تایید . تایید میکنی که شکست خوردی و از اینکه یکی هم مثل خودت شکست خورده پیدا کردی خوشحال میشی و به جای اینکه یه راه نجاتی برای خودت پیدا کنی بیشتر غرق میشی، شب تا صب غرق کتاب ها رمان هایی میشی که یه شخصیت داشتن مثل تو ! اینجوری انقدر ادامه میدی که قدرت نوشتن رمان زندگی خودت رو که میتونست خیلی بهتر باشه اگه به موقع به خودت میومدی را از دست میدی و تا آخر عمر بازیگر داستان هایی میمونی که نویسنده هاش تورو به خاطر اینکه همیشه این نقش رو خوب بازی کردی فقط فقط برای همین نفش میان سراغت . ولی یکی میتونه به اون آیینه ، به اون آدم ضعیف نگاه کنه و هیچکدوم از اتفاق ها براش نیفته . در حقیقت آدمای موفق تو این دنیا همه کسایی هستن که از آدمای ضعیف فاصله گرفتن . گوش دادن و تایید کردن این آدما هیچی از دردشون کم نمیکنه و فقط باعث میشه وجود خودت را نادیده بگیری و ضعف و ناتوانی ای رو تایید کنی که بهش معتقد نیستی . در واقع آدم ها میخوان از حرف و رفتار ها دنبال چیزی بگردن که حرف خودشون باشه . اما کسی که جسارت کنه  خودش صاحب حرف و رفتاری باشه دیگه منتظر کسی نمیمونه که بیاد و حرف دلش را بزنه . آدما فقط واسه گرفتن حسی که خودشون از آدم میگیرن بهت نزدیک میشن . اگر یه روزی حالشون خوب شه و اوضاع خوب باشه ازت فاصله میگیرن و فراموش میکنن که تو همون آدمی بودی که خودشون رو درت دیده بودن .اما! بین همه این آدما یکی هست که همه معادله ها و دو دوتا چهار تا های تو از آدمارو میریزه بهم . همه چی برعکس میشه ، اینبار تو میگی ! از دردات ، از ضعف هات از حال خوبت از حال بدت و باور میکنی که باید گاهی حرف زد باید گاهی ضعیف بود .باید گاهی شنید حرف ها عقایدی که  مخالف توعه حتی ، دیگه دلزده نمیشی از شنیدنش از حرفای نارحتش و بهش نمیگی ضعیف ، حتی اون را قهرمان زندگی خودت میدونی . بزرگترین و مهم ترین دلیلی که باعث پیدا شدن این باور میشه وجود هممون آدمیه که معادلاتت را ریخت بهم، که تونسته باورت کنه . گاهی آدم همه این اتفاق هارو میبینه همه این تصمیم هارو میگیره ولی شاید تا آخر بهشون باور پیدا نکنه . جسارت نکنه که بروزش بده . آدم باور پذیر زندگی دوست  داشتنی ترین آدم زندگیه که وقتی از همه فانتزی های زندگی های غیر واقعی آدما دور شدی میتونی پیداش کنی . آدمی که خودش قله حقیقت زندگی وایساده و همه راه های سخت را رفته و خسته و تنها ولی سرپا منتظر توعه که تا به قله برسی تا بهت بگه که حتی اگه از اون بالا شاهد بالا رفتنت نبود و تو بهش میگفتی به قله رسیدی باورت میکرد .
______________________________________________________

پ .ن مناسبتی ولنتاین : نه جانم!من برعکس شما به این چیزها اعتقادی ندارم...به اعتقاد من عشق هرکسی جزو خصوصی ترین مسائل زندگی اش است!آخر خصوصی تر از این؟!! اگر بنا بود عمومی باشد باید قلبمان یک جایی توی صورتمان طراحی میشد!چه لزومی دارد کسی که در دل نشسته به انظار عمومی گذاشته شود؟!!مگر نمایشگاه است این موبایل ها و این فضای به اصطلاح مجازی؟!!چت هایی که به راحتی در استوری تان قرار می دهید جزو محرمانه ترین مسائل شما هستند! اگر نمی دانید بدانید!!!اصلا از وقتی واژه این رل مد شد، مناسبات عشق به هم ریخت!!!عشق را باید توی دل پنهان کرد نه اینکه در همه جا جار زد!باید به عشق بها داد،جایگاه عشق خیلی بالاتر از قسمت بیو اینستاگرام است، احترامش را حفظ کنیم...

#زهرا_سرکارراه


پست سی و نهم

  • مه نگار
  • دوشنبه ۲۰ دی ۹۵
  • ۱۳:۱۳
  • ۴ نظر

خب همیشه که نمیتونم همون دختری باشم که عاشق توت فرنگی و روزای شهریوره ، اون دختری که  همیشه میخنده و شاده و خوش برخورده ، همیشه که نمیتونم سر و وضع خوب داشته باشم و چشام بخنده ، گاهی هم به جای توت فرنگی تو روزای سرد زمستون فقط میشه تو کیفم آدامسشو پیدا کنم . با حرص بجومش و بعد که شیرینیش تموم شد هم نندازمش دور ، خودمو قانع کنم که آخه مگه زندگی فقط روزای خوب و شیرین داره ! خیلی سخته که الان دوباره بخوام مثل یکی دو سال قبل همون قدر رها و شاید شاد باشم. هرچی میگذره آدم دستش خودش نیست ولی دنبال یه علتی میگرده برای شاد بودن . من نمیتونم و حتی شده که چند روز پیش به خاطر اینکه نتونستم در آبلیمو را باز کنم نشستم های های گریه کردم ، اینجا نمیشه حموم رفت تند تند و حداقل بین حموم تا حموم بعدی سه روز فاصله میشه :/ چون آب از سرما زیاد بلافاصله یخ میکنه . تازه پریشب هم علاوه بر آب یخ کله دوش یدفعه افتاد تو سرم :)))) نمیدونستم بخندم یا گریه کنم ولی وقتی اومدم و گرم شدم رفتم زیر دو لا پتو فهمیدم که نه این حال خنده دار نیست و بازم زدم زیر گریه :( شده که شب موقع خواب سرم خورد به دیوار سنگی پشت سرم و چند ثانیه کلا زنده نبودم و وقتی به خودم اومدم باز از درد خودم برا خودم گریه کردم :))) حالا اینا هیچ ، ولی چقدر سخته آدم تنهایی بمیره ! :| آخه میگم شهرزاد انصاف داشته باش چرا انقدر ناشکری میکنی ؟ :| تازه خونتون عروس اومده ، هر روز خدا یه بهونه واسه مهمونی و خوش گذرونی دارید یه شب در میون میرید ددر ، وضع و تکلیفت تو درسات معلوم و خوبه ، هر وقت اراده میکنی هر وقت اراده میکنه میری میبینش ، آخه چرا میای درد و گریه میاری برا من ؟ بالاخره که میگذره ولی خب این جمله " اشکال نداره باهم درستش میکنیم " که واسه کتاب  ها فیلم ها نیست فقط ، چرا جونمون درمیاد تا ازش استفاده کنیم !

++ حقیقتش اینه که زندگی جنگ و دیگر هیچ ِ ،آدم باید تو جنگ با خودش و زندگی به همون امید برسه . چون بقیه نمیخوان تو خرج امید ریخت و پاش کنن . شایدم امیدی ندارن ..


پست سی و هشتم

  • مه نگار
  • پنجشنبه ۱۶ دی ۹۵
  • ۱۳:۰۷
  • ۷ نظر

حالا مهم نیست که سال نو میلادی باشه یا عید نوروز یا هرچی ، مهم اینه یه روز از زندگی آدم تصمیم بگیره اون شنبه ای که همیشه منتظرش بوده تا خیلی کار هارو انجام بده را پیدا کنه . امروز برای من همون روز شنبه است که حداقل اگه خیلی نسبت به خودم بی رحم نباشم، این چهار سال گمش کرده بودم ، هی باشه واسه فردا و حالا وقت هست واسه انجامش و که چه کاریه اصلا ! چند روز پیش یه جمله ای خوندم که همچین چیزی بود که وقتی کاری را انجام میدی به بهترین نحو انجام بده ، تا هم خودت از خودت راضی باشی هم بقیه از تو راضی باشن . حالا درسته که بعضی وقت ها آدم میگه گوربابای بقیه ولی خب هیچوقت نمیشه آدم به خودش بگه گوربابات که :| در نتیجه لازمه از یه جایی به بعد آدم واسه زندگیش یه هدفی بذاره ، یه هدف واسه انگیزه پیدا کردن برای ادامه دادن . باز یه جایی نوشته بود که هروقت کلافه شدی و دلخور و دلگیر ، به شش ماه بعد به یک سال بعد به ده سال بعد فکر کن ببین انقدری که امروز این مسئله برات مهم بوده و اذیتت کرده اون موقع هم میتونه مهم باشه ؟! خب خیلی چیزا هست که آدم از گذشته اش یادش میاد و نمیتونه گاهی فراموشش کنه ولی قرار نیست هر روز این اتفاق بیوفته که آدم با فکر و خیال اون اتفاق یا اون آدم از خواب بیدار شه و روزش کلا با فکر و خیال های بیخود بگذره . گذشته ای که گذشته دیگه قرار نیست برگرده اما خب به قول " شهرزاد " خاطره ها که نمیمیرن ! اما اینکه این خاطره ها چقدر بخوان زندگی آینده رو تحت تاثیر قرار بدن دست خود آدمه که خب البته برای اینکه بخواد آدم باهاشون کنار بیاد جونش را میگیرن ! پیرش میکنن ! یه دیالوگ خوبی داشت فیلم در چشم باد :
ایران (سحر جعفری جوزانی) : بیژن ! یه قولی بهم میدی؟
بیژن (پارسا پیروزفر) : تا چی باشه !
ایران : اینکه هیچوقت منو فراموش نکنی ، حتی اگه تَرکم کردی...
بیژن : قول لازم نداره ، وقتی یکی وارد ِ زندگی آدم بشه ، آدم بخواد نخواد اون جزئی از خاطراتشه !
ایران : حتی اگه بره ؟
بیژن : حتی اگه بره !

نه نمیشه آدم هارو از زندگی حذف کرد . ولی میشه الویت بندیشون کرد . یه کاغذ و قلم برداری تمام آدمایی که تو زندگیت بودن و هست را بنویسی و بعد ببینی کدوم باید جاش بالا پایین شه ، یا اصلا کیا باید حذف شن . میبینی همه حذف میشن به غیر از خانواده ای  که همیشه تا همیشه فکر میکنی هستن ، فکر میکنی هر وقت هرکی بهت هرچی گفت حواله بدی به داشتن مادر پدرت . وقتی صاحبخونه بهت زور گفت خیالت تخت باشه که لازم نیست تنهایی از پسش بربیای و حتی اصلا جوابش را بدی . همه حذف میشن به غیر از کسی که بی قید و شرط دوسش داری چون انتخاب خودت بوده که دوسش داشته باشی و به هر قیمتی نه از دوست داشتنت کم میشه و نه حتی شاید زیاد بشه . مثل روز اول همون قدر ناب بمونه . به اینجا که رسید خوبه یکی برات بمونه که بهش بگی دوست ، حرف های زنونه درد و دل های مادرانه را باهاش قسمت کنی و نه بیشتر . یه سری حرفا باید خصوصی باشه باید خاص هر آدمی باشه حرف های بین خودت و خدات ، بین خودت و مادرت ، بین خودت پدرت ، بین خودت و دختر ، بین خودت همسرت. این حس ناب خصوصی بودن یه چیز دیگس . یه طبیعت بکر که نباید به هرکسی اجازه داد بهش وارد بشه . وقتی وارد شد شاید اولش براش خوشایند باشه . ولی کم کم براش عادی میشه  شروع میکنه که طبیعت تورو تغییر بده . سلیقه های خودش را بهت تلقین کنه . عامه پسندش کنه .  اما من  عمومیت را هیچوقت دوست نداشتم . هرچه قدرم محبوب باشه و باعث جذابیتت شه ! هیچی جذابیت نمیاره تا وقتی آدم خودش تصمیم نگیره که تو زندگی بهش نیاز داره ...

پ.ن : داستانم تایید شد که فیلمنامش کنم :)

پ.ن : Lady Cyan جان :) گفتن که کامنت ها که بستس آدم دلش میگیره ، راست میگف حالا باز شد :دی هم دلم هم کامنت :) :*


پست سی و هفتم

  • مه نگار
  • يكشنبه ۱۲ دی ۹۵
  • ۱۴:۳۵

چقدر دلم برای پیام های "خوبی ؟" تو اس ام اس ها تنگ شده . الان تا وقتی نبینیم کسی آنلاین هست یا نه بهش پیام نمیدیم که . تازه اگر بدیم ...

پست سی و ششم

  • مه نگار
  • شنبه ۱۱ دی ۹۵
  • ۱۰:۰۱

گفت همه ما می دانیم که روزی می میریم ولی باور نداریم!گفتم پس او می داند که دوستش دارم ولی باور ندارد ...می شود خیلی چیز ها را دانست ولی باور نداشت !

#مانگ_میرزایی

پیوندهای روزانه