یه وقت هایی انقدر عاشق همه چی زندگی میشم که از آب خوردن عادی هم میترسم که نکنه بپره تو گلوم و چند تا سرفه با خفگی و هیچکسم نباشه بزنه پشت سرم و تو چند ثانیه همه چی تموم شه . به طرز عجیبی از مرگ میترسم . انقدر آرزو و رویاهای کوچیک و بزرگ دارم که وقتی بهشون فکر میکنم این ترس میوفته به جونم که نکنه نشه . خیلی سعی میکنم جلوش را بگیریم ولی بعضی وقتا واقعا نمیشه . حتی شده قید سفرو هم زدم که بتونم از این فکر لعنتی خلاص شم . نمیدونم این رویاها و آرزو هاست که انقدر ترسوم کرده یا چی ؟! بعضی وقت ها فکر میکنم اگه من میدونستم کی میمیرم از اون دسته آدمای افسرده نمیشدم بلکه برعکس نهایت استفادمو ازش میکردم . یه جوری باید با این ترس جدید مقابله کنم . واقعا نمیدونم چجوری ؟!