گاهی وقت ها یا اکثر وقت ها اصلا ، یه حسی میاد و آروم میره زیر پوستم . حسی که تا حالا اگه نبود و تجربش نکرده بودم هیچوقت شاید از رو تختم هم تکون نمیخوردم . خود ِ حس ِ وقتی بهش فکر میکنم اصلا خوب نیست پر از یاسه ، پر از ترس و ناامیدی ... ولی وقتی بعد ترسیدن و لرزیدن و گریه که آروم شدم ، بهش فکر میکنم خیلی چیز ها دست گیرم میشه . اینکه زندگی به اندازه کافی همین که یه روز به دنیا میایم و یه روز ِ خیلی زود هم میریم ، خودش یه تراژدی غم انگیزه . اینکه اگه بخوام صب تا شب بترسم و بند تخت شم ممکنه بیست سال دیگه به قول ترانه علیدوستی تو کنعان : پاشم و ببینم دستم خالی ِ و هیچی ندارم از خودم . من تمام عمرم تقریبا با ترس زندگی کردم و همین ترس بوده که بزرگم کرده . که باعث شده قدر لحظه هایی که گذروندم را بدونم . وقتی بترسی از اینکه لحظه ای که توشی ممکنه دیگه تکرار نشه ، تمام سعی خودت ٌ میکنی که به بهترین نحو بگذره . حالا که دهه بیست سالگیم را دارم میگذرونم همش ترس این را دارم که نکنه زود تموم شه . نکنه وقتی سی سالم شد از خودم راضی نباشم . واسه همین ِ که داره خوب میگذره برام . ترس از دست دادنش داره شیرینی زندگی بیست سالگی را بهم میفهمونه . همیشه فکر میکردم آدما وقتی عاشق زندگی اند و بهترین روزهاشون را سپری میکنند و دوست ندارند بمیرن ، خیلی نامردیه که یهو بیدار شن و ببینن که نمیتونن بیدار شن . یهو بمیرن همون وقتی که نمیخواستن . اما امروز دقیقا وقتی بعد از خوندن یه متنی داشتم از درد ِ ترس پیری به خودم میپیچیدم یهو به ذهنم رسید که حتما همه آدما وقتی میمیرن خودشون میخوان یه خواسته از ته دل ولی فرق دارن با کسایی که میخوان و فکر میکنن از ته دل ِ که وقتی مثلا چند روز از رو خواستشون گذشت بچه دار میشن و آرزو میکنن هیچوقت نمیرن . نمیدونم واقعا شاید یه استدلال من درآرودی باشه واسه مقابله کردن با این ترس . ولی یجورایی بهش باور پیدا میکنم و حس میکنم مهلت اینکه بخوام همه اون کار های کوچک و بزگی که انجام بدم را دارم اگر واقعا خودمو تکونی بدم و انجامش بدم . مثلا قطعا این شهوت ترجمه یه نمایشنامه را یه روزی ارضا میکنم  و درست وقتی حس میکنم که ارضا شده  میل به اجراش میوفته به جونم . اونوقت دنبال بازیگر و سالن اجرا میگردم و نمایش را هم اجرا میکنم درست وقتی که فکر کنم بازم ارضا شدم میل به گرفتن جایزه بهترین ترجمه نمایش نامه میشه خوره مغزم و ... یعنی میخوام بگم هرچی که میگذره و میگذره با رسیدن به خواسته ها نمیشه قانع شد . پس اون ته تهش چی میشه که آدم از ته دلش بخواد بمیره ؟‌

پ.ن : فقط من اینجوریم ؟‌ یا شما هم ؟

پ.ن : اون متنی که گفتم خوندم رو هم پیوست این پست میکنم بعدا