صحنه اول :

چشم باز میکنم و خونه 70 متر را پر از آدم میبینم . هر دو عمه عزیز نا ملاحظه گر که با هم تصمیم گرفتن بیان تهران . منی که به شدت متفرم از شلوغی، مجبورم روزهای آخر استراحت تابستونی را با همهمه و بی نظمی سپری کنم . اتاقم پر از چمدون و کمد لباسا بهم ریخته ...


صحنه دوم :

جمع کردن وسایلم و زمزمه کردن شعر فروغ : زنی تنها در آستانه فصلی سرد ... درست روز تولدم باید تو جاده باشم به خاطر در رفتن از این شلوغی بی رحمانه .


صحنه سوم هنوز رخ نداده ولی مثل همیشه یه جاده و منی که پشت ماشین خوابیدم و بدون اینکه هیچکدوممون حرفی بزنیم میرسیم تهش .