به هزار امید و آرزو که امسال راحتم و بعد سه ماه تابستون میرم خونه و خبری از خوابگاه نیست رفتیم رسیدیم دیدیم گند زده شده به خونه امیدمون مثلا ، اونم چه گندی ... هم خونه مزخرف و کسی مجبور بودم تحملش کنم و دم نزنم قبل رفتنش هرچی خرت و پرت داشته از آجیل شب عیدشون و شکلاتای مونده ی کف خیابونیش رو گذاشته بوده آشپزخونه و یه زندگی رویایی واسه پیله کردن کرما و تبدیلشون به پروانه ، ساخته بوده . به قدری این سه هفته آخر تابستون گند بود که وقتی بهش فکر میکنم که ازش گذشتم حس میکنم دیگه نمیمیرم . هرچی استراحت و لذت تابستون بود از دماغم درومد . سه روز به ناچار و به خاطر وخیم نشدن اوضاع فامیلی ، مجبور شم تو اون زیرزمین دو خانوار رو پناه بدم کسایی که هرجا میرن ادعا میکنن کمتر از هتل پنج ستاره نرفتن ولی به ما که میرسن خونه ما از هتلای پنج ستاره ی تهران دو ستاره بالاتره . حرفم که نمیشه زد بهشون ماشالا . این سه هفته جوری به خودم و زمین و زمان غر زدم که دیگه حالم داره بد میشه . جور همه این بدبختی های منم مادر بیچارم داد که سه روز تو اون خونه خرابه دانشجویی تمیز کاری گندای اون ابله رو کرد و روز سوم بازم تو جا نونی کرم دیدیم جفتمون شدیم سگ از غلاده در رفته . تو نصفه روز دنبال خونه گشتم و تو همون نصفه روز اندازه ده سال پیر شدم . خداروشگر که باز یه جا تمیز پیدا شد و از شر اون خراب شده و اون دختره بی خانواده خلاص شدم . گرچه اگه به اصرار مامان نبود من بازم خر بودم و میریختم تو خودم و دم نمیزدم . گند بزنن به این درس و دانشگاهی که من اینجوری دارم باهاش خانوادمو پیر میکنم . این همه نگرانی ! این همه اعصاب خوردی ! این همه خرج ! چجوری میشه خجالت نکشید ؟ چجوری میشه شبانه روز فکر جبرانش نبود . بیست و سوم شهریور شد 21 سالم . دلم میخواد دو سال بپرم جلو خلاص شم از این قدرت اجباری که باید تحملش کنم واسه مقابله با چیزایی که میبینم و میشنوم  خلاص شم از راه رفتن تو محله ای که هنوز هر ده متر یه قهوه خونه پر از مردای سیبیل کلفته که با نگاهای خیره دارن قلیون میکشن . خلاص شم از این حجم از تنهایی که مجبورم تحملش کنم که کسی رو نارحت و نگران نکنم . بتونم راحت دلتنگ بشم و رفعش کنم . چرا هرچی سخت تر میشه من باید محکم تر شم ... چرا کم نمیارم بلکه این سختی دلش بسوزه و کوتاه بیاد .

دلم واسه روزایی که از خواب بیدار میشدم و مانتو و مقنعه مدرسمو اتو شده دست مامانم میدیدم تنگ شده :( حالا هی بگین اول مهر بده ... بهترین روزا و اعتقاد و دوست و زندگیمو از پنج سال دبستان دارم :)) بازم خوبه خاطره اش هست ♥

پ.ن : مرسی واسه کامنتای پست قبل داستان همین بود .. ♥