من دوست دارم که لحظه شماری کنم برای برداشتن قدم های محکم  در خیابان های این شهر وقتی صبح ها باید مسافتی را تا دانشگاه پیاده بروم  من دوست دارم لحظه شماری کنم برای روز های دوشنبه و کلاس نویسندگی ... برای خندیدن هایی که کسی نمیتواند مانع آن ها شود . من دوست دارم لحظه شماری کنم برای عصر ها برای برگشتن به خانه و آماده کردن شام . برای درست کردن چای و نوشیدنش با شکلات های تلخ . برای دیدن چراغ های هود که در تاریکی کامل اتاق در آشپزخانه خودنمایی میکند . من دوست دارم این شب ها لحظه شماری کنم برای اینکه زودتر به رخت خواب بروم و گوشی را کنار بگذارم و غرق دنیای دزیره شوم . یک دفعه ببینم دویست صفحه اش را خوانده ام . دوست دارم که بلافاصله بعد از دزیره خواندن ، چارتار گوش دهم ... بارها بارها حضوری اتفاقی گوش دهم ... گریه کنم و بعد از چند قطره دلیلی برای گریه پیدا نکنم و بخندم ... لحظه شماری کنم برای تک تک لحظه های زندگی برای خواب دیدن های بعد از اذان صبح ... برای بیدار شدن ها برای حاضر شدن و نزدیک شدن به زمستان و بعد بهار ... برای سال بعد و بعد ترش ... من دوست دارم لحظه شماری کنم برای همه چی ... برای دوست داشتنی هایی که هیچکس نمیتواند آن ها را از من بگیرد  :) حتی اگر زندگی همین فردا بایستد ... ♥

....

اینکه چطور به خودش اجازه داد بین فاصله دانشکده ما و خودش بیاد و درخواست امر خیر کنه به نوع خودش  احمقانه است ... اما تمام مدتی که داشت حرف میزد داشتم به جوابی که وقتی پرسید بومی هستید یا غیر بومی دادم فکر میکردم . من تا امشب معنی بومی و غیر بومی رو نمیدونستم :)) و در جواب نمیدونستم چی باید بگم و بعد از پرسشش مات موندم که چرا وسط خیابون یکی این سوال رو باید از من بکنه و من جوابش رو ندونم . همینطور که داشت سعی میکرد منو قانع کنه که راه ارتباطی باهام برقرار کنه باز هم به معنی بومی و غیر بومی فکر میکردم و سعی میکردم جلوی خندم رو بگیرم . با صدای دوستش به خودم اومدم که گفت خب شمارشونو میتونی داشته باشی ! نذاشتم خودش این جملرو تکرار کنه و بلافاصله گفتم من تمایلی به آشنا شدن با کسی ندارم و اگر دیگه صحبتی ندارید باید برم و دیرم شده ... داشتم فکر میکردم چطوری به ذهنش رسیده که حرفش رو با این سوال بومی غیر بومی شروع کنه ؟ که گفت میتونم آی دی اینستاتونو داشته باشم لااقل قصدم جدی و مزاحمت نیست :)) گفتم نخیر من اینستا غریبه ندارم :| :)) و گفتم تمایلی هم ندارم با شما آشنا بشم پس هر راه ارتباطی هم بخواین وجود نداره شرمنده :/ فشاری به مغزم وارد شده بود که تا یک ساعت پیش هم داشت سرم منفجر میشد از درد ... آخه بومی یا غیر بومی یعنی چی ؟! بیشتر از این نمیتونم پس اصرار کنم ؟ نخیر :) ...

 

پ.ن : وقتی من همه فکرم درگیر پروپوزال و پروژه هاست ، کاش بقیه هم دغدغه های عشقیشون رو انقدر با من حل و فصل نمیکردن :/ از اینکه بعضی ها هرارتباط شخصی و خانوادگی رو جار بزنن عصبی میشم . واسه کسی جز حسادت و قضاوت مگه جذابیت دیگه ای هم داره ؟ ... فقط من و تو و زمین، حضوری اتفاقی ...