ساعت پنج و نیم صبح رسیدم تهران . باید حواسم جمع میشد که تا شهرک اکباتان را دیدم با خونه تماس بگیرم و اطلاع بدم که به موقع دنبالم بیان . بر خلاف تصورم که فکر میکردم چون تا صبح مجبورم تو اتوبوس بیدار بمونم  و میتونم دزیره را تموم کنم و فکرم راحت شه . بلافاصله تا نشستم روی صندلی  جام که شماره 13 بود و به دستور راننده که گفت برم و ردیف دوم بشینم،عوض شد . هنوز اتوبوس حرکت نکرده بود و مسافرا کم کم داشتن میومدن و صندلی ها یکی یکی پر میشد . کتاب رو باز کردم و شروع به خوندن کردم  بعد از چند صفحه اتوبوس حرکت کرد داشتم کتاب را میخوندم که تا وارد جاده شد چراغ هاشو خاموش کرد . خیلی خورد تو ذوقم ... کتاب رو نبستم و به ناچار هندزفری گذاشتم گوشم . نتونسته بودم دزیره رو بخونم ولی میتونستم دزیره را گوش بدم . دزیره چاووشی را گذاشتم تکرار ، نفر جلویی صندلیش را کاملا خم کرده بود که همین باعث شد تا بتونم راحت جاده را نگاه کنم . منتظر شدم تا اطرافیان خوابشون ببره و بتونم چراغ قوه موبایل را روشن کنم و بقیه کتاب را تموم کنم . تا پلیس راه اما این اتفاق نیفتاد . بعد از پلیس راه دیگه نتونستم تحمل کنم و چراغ قوه رو روشن کردم و پاهامو جمع کردم و مشغول خوندن شدم . صد صفحه ازش خوندم ولی با تکان خورد های ماشین و نور چراغ داشت حالم بهم میخورد . کتاب را بستم و به زور سعی کردم بخوابم . ساعت پنج نیم رسیدم تهران . اکباتان را دیدم و زنگ زدم خونه . وقتی رسیدم خونه از خستگی بیهوش شدم تا ساعت ده . وقتی بیدار شدم به جبران دیشب تا ساعت سه بعد از ظهر کتاب را تموم کردم . تاسوعا بود و هیچ جا باز نبود . اما بیتابیم باعث شد تا کافه کتاب که چهار راه بالاتر از خونه ماست برم . بسته بود و فرداش هم عاشورا بود و باز هم بسته بود . دو روزه که تو همین حالم امیدوارم فردا قبل از رفتنم بتونم بخرمش . اومدنم هیچ دلگرمی ای واسم نداشت. مادربزرگ خونه ما بود و نمیتونستم تنهاش بذارم و برم سراغ لپ تاپ . شب تاسوعا دایی با زنش دعواش شده بود و اومده بود خونه ما . با شناخت قبلی که از رابطه این خواهر و برادر داشتم میدونستم که اگه یکم بیشتر از حرفای روزمره و حال احوال پرسی باهم حرف بزنند بحثشون میشه و ممکن نصفه شبی دعوای حسابی بشه . ناچارا پای سخنرانی دایی نشستم داستان اورارتو ها و آشور ها را تا نصف شب گوش دادم که مجال واسه بحث کردنشون پیش نیاد . ظهر عاشورا هم سرد تر و بی حال تر از سال قبل و قبل ترش گذشت. و شبش با دیدن فیلم conjuring با محیا که با اصرار البته کم من خودش رو رسونده بود که یک شب تا صبح را باهم باشیم که من از صبحش داشتم غر زدن های مامان رو تحمل میکردم چون خودش هم با یک تعارف مسخره به دختر خالش باعث شده بود از ظهر بیاد خونه ما  و حالا  مامان واسه اینکه باز مشکل کوچیک بودن خونه بهش فشار آورده بود منو سرزنش میکرد . نمیدونم خوش گذشت یا نه ! اینکه پای حرف دل بقیه بشینم و گوش بدم و بقیه سبک بشن داره کم کم وظیفم میشه . تا ساعت چهار صبح با همین انجام وظیفه گذشت . و صبح بعد از رفتن بقیه وقت دکتر من و مامان بود . به محض ورود حالت تهوع شدیدی از بوی بد درمونگاه  بهم دست داد و از این ضعفم بغضم گرفت  . این ترس داره کم کم واسم بزرگ میشه و تنها مشکلی هست که از پسش برنمیام . ترس از مریضی و درد و درمون و دکتر و درمونگاه و هرچی که بهش مربوطه . منتظر بودیم تا نوبتمون بشه و من داشتم سعی میکردم اشکایی که تو چشمم جمع شده رو نگه دارم که چشمم خورد به یک اعلامیه. قیافش واسم خیلی آَشنا بود . یه لحظه سکته مغزی کردم . همون دکتری بود که همیشه موقع سرماخوردگی به دادم میرسید و واسم آمپول نمینوشت . چون یه بار بنده خدا رو با تست پنی سیلین ترسونده بودم وقتی که رو صندلی درمونگاه غش کردم. وقتی به هوش اومدم دیدم بالا سرمه و بهم لبخند میزد . از همون روز فهمید که میونه خوبی با پنی سیلین و هیچ آمپول دیگه ای ندارم . یه لحظه همه اینا و هرچند دفعه ویزیتاش یادم افتاد، وقتی زل زده بودم به اعلامیه اش . فقط اون لحظه خدا میدونه که من چه حالی داشتم تا نوبتمون بشه و برم تو اتاق لعنتی ارتوپد . با شنیدن جمله باید جفت پاهاتون عمل بشه دکتر وقتی داشت به مامانم نگاه میکرد برای بار دوم مغزم سوت کشید . میگفت عمل راحته اما از نظر دکترا خیلی چیزا راحته که بعدش یهو دیگه راحت نمیشه ... داشتم به این فکر میکردم که هیچوقت و هیچ جا نتونستم به دردش بخورم . هیچوقت نتونستم واسش دختری کنم . حالا هم که باید بره عمل و من کیلومتر ها ازش فاصله دارم . با صدای دکتر به خودم اومدم و فهمیدم نوبت منه . بهم گفت اگه پسر بودی ممکن بود معاف شی و حدس زدم که میخواد بگه کف پام صافه . نوشت برم عکس و بعد از دیدن عکس، منی که دیگه به زور داشتم رو پاهام وایمیسادم رو نگاه کرد و گفت واسه سنت دارو خوب نبس ، بلافاصله گفتم من اهل دارو هم نیستم دکتر. واسم کفی طبی نوشت. واسم مسخره میومد که این درد شدید با یک کفی بخواد خوب شه واسه همین مامان رو مجبور کردم یک کفی معمولی ایرانی بخره و فکر کردم به دردی نمیخوره حتما یه مشکل اساسی دارم . اما به محض خریدن کفی و گذاشتنش تو کفش حس کردم واقعا انقدر ها هم میتونه جدی نباشه . اما من هنوز هم فوبیای دکتر واسم رو به رشده . و ترس از اینکه از هرچی بترسی سرت میاد ... مامان نگرانه از اینکه روزی چندبار دستامو میشورم. از اینکه موقع سر درد های وحشتناک دیگه حتی کدیین هم نمیخورم از اینکه بهش گفتم واسم دستکش بخره تا بیرون رفتنی دستم کنم . اما من اینجوری آرومم . میترسم و راهی واسه مقابله باهاش ندارم . اطرافیان من همیشه نگرانم اگر بودن ، نگران حالم شدن . از حال پرسیدنای معمولی دوست و آشنا تا نگرانی های مامان از اینکه مریض نشم . اما همیشه میدونستم که آدم فقط خودش میتونه مراقب خودش باشه تا این اتفاقا واسش نیفته . اما کسی هست که بخواد حال دل آدم را بپرسه ؟ نگران دل آدم باشه ... حواسش به بغضای آدم باشه ؟ به حرف تو چشما ... به لرزش های آروم لب ها که میخوان حرفی بزنن و نمیتونن ...حال دل رو یک دفعه میپرسن ، یکدفعه نگرانش میشن . وقتی که دل کسی بلرزه برای کسی . اونوقت میگه نکنه حال دلش خوب نباشه ... نکنه دل اونم بلرزه نکنه بترسه از اینکه فکر کنه تنهاست و کسی مراقبش نیست . اما انگار  دل  کسی نمیلرزه که من دلم نلرزه ... کاش حال دل آمپول داشت، هرچه قدرم ازش میترسیدم ولی راضی میشدم روزی چندبار تزریقش کنم .

امروز یه برنامه نصب کردم که به طور زنده هر جای دنیا رو بخوای نشون میده . داشتم به برج ایفل نگاه میکردم . داشت بارون میومد . زل زده بودم به گوشی که یدفعه بابام گفت تو کریسمس دانشگاهت تعطیله ؟ ته دلم ضعف رفت و گفتم آره  چطور مگه ؟ گفت هیچی شاید عموت بیاد قبلش ...و من فکرم رفت به اینکه  چقدر روزی میشه پول جمع کرد تا بشه یک بلیط رفت و برگشت پاریس گرفت ... نفهمیدم چرا این حرفو زد اما یه جورایی جدی گفت .  تو نگاهش دیدم که فهمیده چقدر  دوسش دارم . یعنی میشه به همین زودی ها مثل امروز عصر بگه بلیط گرفته که با عمو برم ؟ !! دارم با تنها دلخوشی این روزام زندگی میکنم ... تنها راهی که واسه خوب بودن حال این روزام وجود داره ... حالا میتونم زنده بعد از ظهرا موقع چایی وقتی دوربین از قطره های بارون آسمونش خیس مشه نگاهش کنم.