تمرین این هفته کلاس نویسندگی نوشتن سه  خاطره یا همان روزنوشت هست . هرچی این مدت برایماتفاق افتاده را در ذهنم بالا و پایین میکنم . اگر بخواهم بنویسمشان از صد برگ هم بیشتر میشود . اما نمیدانم که این چه مانعی است که چند وقتی است مقابل ایست بازرسی افکارم گذاشته اند که نمیگذارد از مرز مغزم خارج شوند و پا به دنیای کاغذ بگذارند . آنقدر ذهنم خسته از همه اتفاقاتی است که باید خیلی وقت پیش ثبتشان میکردم که فکر میکنم هر لحظه امکان سکته مغزی بعید نیست . اما به هر حال این یک تمرین است و باید انجام شود . چند هفته عقب تر میروم . و خودم را دوباره جایی تصور میکنم که شاید از وقتی در کلاس نور و صدا خواندیم که آکوستیک بی نظیری دارد بیشتر مشتاق بودم ببینمش . از همان روز به بعد زندگی ام دور بدشانسی گرفته است ولی خب نمیشود این را انکار کرد که با همه مشکلاتی که آن روز پیش آمد چقدر از بودن در تالار وحدت خوشحال بودم . کمتر از نیم ساعت را مقابل در ورودی باید منتظر میماندیم که بلیط ها را چک کنند و اجازه داخل شدن بدهند . هوا بسیار سرد بود و از ظهر یک بند باران آمده بود . خیلی از معابر آب بند شده بودند و ترافیک های سرسام آور را به وجود آورده بود . اما ما به هر جان کندی بود با آژانسی خود را یک ساعت زودتر به تالار رسانده بودیم . به محض ورود به حیاط مثل همیشه دستپاچه شدم و خود را در پایین ترین سطح جامعه تصور کردم و نفسم بند آمد که بخواهم از راهنما سوال بپرسم . از در اصلی که گذشتیم و بلیط هایمان را با دستگاهی چک کردند و خوش آمد گفتند دیگر متوجه هیچ چیز نشدم . وقتی با ابهت یک سالن با سقفی بلند مواجه شدم دیگر متوجه نبودم که در چه زمانی  و به چه دلیل اینجا هستم . از اولین نفرهایی بودیم که وارد سالن انتظار شدیم و تا به ته سالن برسیم و دوباره برگردیم جای قبلی امان و با راهنما صحبت کنیم و آدرس صندلی هایمان را بپرسیم تقریبا سالن پر شده بود . راهنما اشاره به ساعت کرد و گفت هنوز تا شروع نمایش زمان باقی مانده است و بهتر است در سالن کوچک پشتی که کاناپه برای استراحت وجود دارد منتظر بمانیم. و با دست مسیر سالن کوچک را نشان داد . تنها چیزی که به نظرم می آمد این بود که چرا تا به حال انقدر کنجکاو نبودم که به اینجا بیایم . سالنی با دیوار ها و سقف های بلند که بعضی از قسمت های دیوار که درهای ورود به طبقه همکف را شامل میشد کاغذ دیواری خوشرنگی داشت  و بقیه دیوار ها شیری رنگ و ساده بودند . کف سالن پارکت قهوه ای روشن و بسایر لیز بود . به ستونی تکیه دادم و منتظر صدای زنگ شدم که اعلام شروع نمایش را بکند . رو به رویم پنجره های قدی ای بود که به اندازه دیوار ها تا سقف کشیده و با پرده نازکی پوشیده شده بود . توجه ام به رفت آمد خانوم ها و آقایانی که بسیاری از آن ها سر و وضع هنری عجیب غریبی داشتند که البته غیر منتظره نبود ، جلب شد . تصور کردم که در این سالن به این با شکوهی اگر مجلسی برگزار شود چقدر زیبا و مجلل میشود . مثلا مراسم تولد شاهزاده ای یا دورهمی سلطنتی و یا مراسم رقص های خانوم آقایانی که با هم و هماهنگ با موسیقی بی کلامی میرقصند . از ستون جدا شدم و به سمت سالن ورودی رفتم و متوجه شدم که هر لحظه شلوغ تر میشود . توجه ام به گوشه ای جلب شد که جمعیتی آنجا متراکم شده بودند . کمی که روی پنجه هایم بلند شدم و به خودم زحمت دیدن آن صحنه از پشت مردم را دادم، متوجه شدم که حضور بازیگر مرد سرشناسی باعث این تراکم شده بود که منتظر گرفتن عکس های سلفی بودند . بی توجه به سمت ته سالن میروم و نگاهم لوستر های با عظمت را دنبال میکند و میشمارد . قطعا یکی از شاهکار های معماری به نظر میآید . با صدای نواختن زنگ شروع نمایش اجازه بالا رفتن از طبقات داده میشود و من در حین رفتن به طبقه سوم پله هارا میشمارم . بیست پله تا رسیدن به طبقه اول و بیست پله تا طبقه دوم و در نهایت بیست پله تا طبقه سوم . طبقه سوم سکوت بیشتری دارد و در های ورودی بالکن باز هستند . صندلی ها شماره ندارند و با شمارش از سمت راست متوجه شماره صندلی خود میشوم و مینشینم . خیره به ابهت سال میشوم و برای یک لحظه احساس میکنم در مسابقات جادوگری مدرسه هاگوارتز قرار گرفته ام . صحنه نمایش را نگاه میکنم و متوجه حضور بازیگران در آن میشوم که ساکن و بی حرکت در آنجا ایستاده اند و در ژست اولیه تاتر هستند تا جمعیت آرام بگیرند و شروع کنند . کم کم سالن پر میشود و بالکن ها هم همینطور . سالنی منحنی شکل که بیشترین رنگی که در آنجا به چشم میخورد زرشکی و کرم و قهوه ای است . باز هم دچار هیجان میشوم  برای لحظاتی تمام اتفاقاتی که تا آن لحظه پیش آمده بود که باعث شده بود از آمدن به اینجا صرف نظر کنم را فراموش میکنم . دوباره صدای زنگ شنیده میشود و همهمه جمعیت خاموش میشود . چراغ ها کم نور میشوند و من با تکیه به لبه محافظ بالکن نظاره گر تاتر می سی سی پی نشسته میمیرد  میشوم . سه ساعت از شروع تاتر میگذرد و در این زمان با شنیدن موسیقی هایی که در تاتر پخش میشد متوجه شدم که وقعا سیسیتم اکوستیک پیشرفته ای دارد . تاتر تمام میشود و همه برای تشویق بلند میشوند  و من هم با کمی تاخیر نسبت به بقیه که به خاطر پوشیدن کاپشنم بود از جا بلند میشوم و برای این سه ساعت دوست داشتنی دست میزنم . کارگردان تاتر با لیزر بر روی ماهایی که در بالکن ها بودیم علامت میدهد و با دست تکان دادن قدردان تشویق های ما میشود . بالاخره تمام میشود و من با حسرت از آن مکان دوست داشتنی خارج میشوم . و تمام مسیر را درگیر مشکلات قبل تاتر رفتن هستم و باز هم ذهنم درگیر مسائلی میشود که از آن ها گریزی نیست . اما برای چند ساعت هم تجربه بودن در آن تالار و فکر و خیال ها و استشمام بوی آرام آنجا هنوز هم مرا آرام میکند و مشتاق تر برای رفتن دوباره به آنجا. البته اگر این خاطره را همان روز مینوشتم بسیار دوست داشتنی میشد اما خب گاهی هیجان های کنترل نشده ای مانع گرفتن قلم و سر دادن آن روی کاغذ میشود و نتیجه اش میشود نوشته ای مانند این .