با این فکر که اول هفته را با انرژی شروع کن و تا آخر هفته به تمامی برنامه هایی که داشتی مرتب رسیدگی کن شنبه را شروع کردم . اینکه اهمیت ندهم اگر همه دوستانم الان در جایگاهی هستند که حداقل وقتی را پوچ از دست نمیدهد . کلاس زبان میروند ، رانندگی یاد میگیرند با خانواده جایی مهمان دعوت میشوند و حالشان خوب است . اهمیت ندهم که عروس تازه خانواده مان که هم سن من است الان بدون دغدغه فکری داد پنجره های خانه جدیدش را اندازه میگیرد تا دو سال دیگر که پسردایی که میشود شوهرش از سربازی برگردد و کار پیدا کند و بروند سر خانه زندگیشان و پرده هایش آماده باشد که فقط زحمت نردبانش بماند که حتما آنرا هم دایی جان چون قدش بلند است حتما نصب خواهد کرد ! خیلی دلم میخواهد که ندیده بگیرم که به من چه زندگی خودشان است . اما خب گاهی که در اتاق لعنتی گرفتارم و حتی حس اینکه بتوانم از تخت بلند شوم را ندارم به این فکر میکنم که چه زندگی مطبوعی دارد . کسی هم سن و سال من حالا خانه دارد و همسر و ماشین و تنها چیزی که ندارد دغدغه فکریست . ولی این فکر زمانی به سرم خطور میکند که واقعا از زمین و زمان عصبانی هستم و از خودم بیشتر که چرا کارهایی که مشخص کرده ام را انجام نمیدهم ! وقت هایی که حالم خوب است اما فکر میکنم زندگی پوچی دارند و همه اش از روی چشم به هم چشمیست که دایی برای پسر دومش که هم سن هم هستیم زن مورد علاقه اش را بلافاصله بعد از داماد کردن پسر بزرگش ، گرفت و پشت سر آن خانه و ماشین . که بگوید من بین فزرندانم فرق نمیگذارم ! اما واقعا این چنین است ؟ حالا که پسر بزرگترش از کار بیکار شده و مدام با زنش که عروس بزرگتر است خانه مادر پدرش است بازهم دغدغه ای ندارند . جا مفت و خوراک مفت ... کجا از اینجا بهتر ! اما این سبک زندگی زندگی خوکان صورتی رنگی است که مدام خود را در گل و لای غلط میدهند . عصبانی هستم از اینکه چهار سال از عمرم را در شهری گذراندم و میگذرانم که حتی زبانشان را به خوبی متوجه نمیشوم و برای خرید باید هزار زحمت به خودم بدهم و بعد از ظهر ها که ساعت هفت یا هشت به خانه میرسم به جای اینکه بتوانم دوشی بگیرم و استراحت کنم و غذای مورد علاقه ام را بخورم و درس بخوانم باید ظرف و رخت بشورم و خانه را مرتب کنم که البته به خاطر آرامش روان خودم است که از بی نظمی بیزارم ولی به هر حال باز هم عصبانی هستم از اینکه روز های تعطیل مجبورم تا ظهر خودم را به زور بخوابانم که حداقل نصف روزم گذشته باشد چرا که نه جایی برای رفتن دارم و نه به صلاح است که پولی بابت ولگردی تنهایی ام که با کلی استرس و شنیدن متلک در کوچه پس کوچه های این شهر غریب است ، خرج کنم . و باز هم عصبانی هستم که چهار سال پیش با چه رویا و آرزویی وارد این دانشگاه شدم و چه تصوراتی از دانشگاه و دوران دانشجویی داشتم و هدف بلند مدت کوتاه مدتم کدام دانشگاه کدام شهر بود  که هیچکدام جز تنهایی از پس همه چی برآمدن ،محقق نشدن . همین ، فقط همین از پس برآمدن است که باعث میشود بعد از ساعت ها فکر کردن به این موضوعات بغضم را خفه کنم و به این فکر کنم که شاید اگر چهار سال به اینجا تبعید نمیشدم هیچوقت بلد نمیشدم که رخت را با دست چطور بشویم . یا آخر برج است و فقط بیست هزار تومن ته کارت باقی مانده چگونه از پس خرجم بربیام  تا سر برج شود . شاید هیچ وقت متوجه نمیشدم که قیمت ها هر روز بالا پایین میرود و نمیشود انتظار زیادی از پدر یا همسر داشت که بتوانند یک تنه از پس خرج مخارج بربیاند . و حتی هیچ وقت شاید نمیتوانستم بفهمم که دوری از جایی که در آن جا متولد شدی و به اصطلاح وطن تو محسوب میشود چقدر میتواند باعث سرخوردگی و افسردگیت شود . شاید هرگز نمیفهمیدم که وجود مرد که میگویند برای یک زن لازم است چرا لازم است وقتی مجبور هستم برای کارهایی با مردانی سرو کله بزنم که اگر در این شرایط نبودم حتی نگاهشان هم نمیکردم . هیچوقت درک نمیکردم که چرا همیشه باید دفترچه بیمه همراهم باشد که وقتی یکدفعه از دل درد به خودم پیچیدم خودم را به یک درمانگاه کوفتی خرابه برسانم . چند وقت پیش مصاحبه ای از رضا صادقی را دیدم که از کل آن برنامه فقط همین جمله اش به ذهنم نفوذ کرد که اگر من فلج هستم خدا را ناشکری نکردم که چرا اینطور شد ، بلکه فهمیدم که وقتی بچه های دیگر در کوکی ام میتوانستند بدوند و بازی کنند من باید در خانه میماندم ولی در عوض آنکه پاهای من اندازه آن ها رشد نکرد فرصت داشتم که بخوانم و خودم را بزرگ کنم . شاید این سال آخر تبعید من هم فقط نیاز باشد که اینگونه بگذرد فقط بخوانم و بنویسم ولی شب ها همه چیز فرق میکند ... شب ها خیلی زیاد درد آور است . از یک طرف ترس از زلزله ای که در این شهر جزو روزمره آدماهیش شده و هر تکان و صدایی که میآید قلبم از کار میفتد که خب امری طبیعیست هرجایی ممکن است چنین اتفاقی رخ دهد . از طرف دیگر فکر و خیال های بعد از این جهار سال که چه میشود ؟ کجا قرار میگیرم ؟ چه کاری از دستم برمیآید ؟ اصلا چه چیزی در دست دارم ! مثل موریانه ای تمام تار و پودم را از بین میبرد و صبح با کرخی و بدخوابی از خواب بیدارم میکند . دو سال بعد از امروز ! بعد از دفاع از پایان نامه ... بعد از خلاص شدن از این شهر بعد از شرکت در کنکور ارشد ...
پ.ن : کاش دو سال دیگه زودتر بیاد .