هرچه قدر هم آدم بلند پروازی باشم  توقع ام از خوشبختی را هیچ وقت پرواز نمیدهم . میگذارمش لا به لای آلبوم های قدیمی بماند همانقدر ساده . مثل همان وقتی که برف آمده باشد و بروی اتاق دخترت و کنارش روی تخت دراز بکشی و پتو را رویش مرتب کنی و آرام چشمانش را باز کند خمار خمار نگاهت کند، آنوقت که بگویی هیسس برف آمده مدرسه تعطیل شده است بخواب . چشمانش برق بزند و یکدفعه خواب ازشان برود و محکم ببوستت و اصرار کند که به حیاط بروید تا باهم آدم برفی درست کنید . 

یا مثل وقتی که زودتر از همیشه از خواب بیدار شوی و خواب آلود  چشمان براقی  را ببینی که انگار ساعت ها است که خیره نگاهت میکند و منتظر است که صبح بخیر بگوید .  

یا همان وقتی که باید به خاطر قطع شدن گاز و گرم شدن فقط یک اتاق روشن بماند و با دستانتان و ها کردن پا ها و دست های کوچک دخترتان آن ها را گرم کنید  و بعد  هم که گرم شد گونه هایش گل انداخت بین دو نفرتان خوابش ببرد و شما دلتان ضعف برود برای این پیوند شیرین زندگیتان .... 

خوشبختی را نباید پرواز داد ... همینقدرش را گذاشت جلوی چشم و هی قربان صدقه اش رفت... هی دوستش داشت ....

قفل :