امشب وقتی خیلی عصبانی داشتم کتابخونمو درست میکردم ، یکدفعه حس کردم چقدر دارم سخت میکنم همه چیو ، اینکه زندگی به اندازه کافی بزرگ و پیچیده هست به کنار ، اما اینکه خودم بخوام برای خودم دردسر درست کنم ، یا زندگیمو پیچیده کنم هم بحثش جداس، گاهی که از دست این نگار کمال گرای پیچیده خسته میشم ، دلم میخواد با خودم صادق باشم ، از خودم میپرسم خب که چی ؟ به فرض که فلان شغلو بدست اوردی، فلان جایگاهو داشتی ، ماهی میلیون میلیون درامدم داشتی ، وقتی آرامش نداشته باشی به دردت میخوره ؟ واقعا فکر میکنی اگر فلان کارو بدست بیاری میتونی به خودت افتخار کنی و ازش ارامش بگیری ؟ بعد خود صادقم جواب میده که نه نمیتونم . شاید اگر انجامش ندم بعد ها حسرتشو بخورم ولی بیشتر از اون حسرت زندگی کنار کسیو میخورم که میتونس با وجودش هم این افتخارو بهم بده هم ارامش و هم خیلی چیزای دیگه که وقتی فکرشو میکنم دلم همچین زندگی آرومی رو حتی تو کوهای آلپ یا دهکده هایی که فاصله هر خونه تا خونه بعدی بیست سی کیلومتره ،میخواد . اونوقت خودمو یه مادر مهربونی  میبینم که از هر تنش و نگرانی روحی به دوره و یه زنی که تنها دلیل زندگیش مردیه که باهاش زندگی میکنه و دلش میخواد همه عمر خودش براش چایی دم کنه و اولین کسی باشه که هر روز صبح چشماشو میبینه . یا میشه یه دختر بچه ای که یه گل فروشی کوچیک داره و یه دوچرخه . 

اونوقت دیگه از هیچی نمیترسم . نه از نگاهای کثیف و‌ معنا دار آدما ، و نه از یه زن شوهردار و مادر پنج تا بچه .

من از امشب دیگه نمیترسم از در کنار بودن ، از زن بودن از داشتن نقطه ضعفام ، از احساسم ، از همینقدر ساده بودن و ساده موندن ، من همینقدر ساده میخوام زندگی کنم و از  هرچی و هرکی که بخواد پیچیده اش کنه میگذرم و میرسم به ساده ترین آدم و‌ دلیل زندگی .