دلم میخواست این حرفا و نتایجی که میگیرم از پس این فکرای درهم برهم از روی هیجان و احساسات  ِ زنانه نباشه . و یه تصمیم درست و منطقی مطابق با زمان و شرایط حال باشه که تا روزی که به نتیجه دیگه ای نرسیدم بهش پایبند باشم و اصلا بهم کمک کنه که بتونم نظرمو برگردونم . قصه ی آتنا و اتفاقایی که براش افتاد یکدفعه شوک خیلی بدی بود ، خیلی قبل ترش هم برای خیلی از بچه های دیگه همچین اتفاقی افتاده بود و اما خب به همین اندازه به هیچکی شوک وارد نشد ! نمیدونم دلیلش چی بود ! زیبای بیش از حد آتنا بود یا منتشر شدن خبر گم شدنش تو فضای مجازی بیست روز قبل از حادثه ، که انقدر این دختر ناز و معصوم روح و وجدان خیلیامونو بیدار کرد . وقتی خبر گم شدنش رو تو پیج های مختلف آدمای معروف دیدم که درخواست کرده بودن بذاریم عکس پروفایل با خودم گفت چه پدر مادر بی مسوولیتی ، چرا باید یه بچه گم شه ! و دیگه توجهی بهش نکردم و حتی به اینکه چه اتفاقی براش ممکنه بیوفته هم فکر نکردم . اما با شنیدن خبر مرگش همه گذشته ای که ساعت های زیادی از بچگیم رو صرف فراموش کردن بهش کرده بودم برام تداعی شد . بچگی من تو یکی از بهترین منطقه های تهران و به اصطلاح بالاشهر این شهر کثیف گذشت . هفت سالم بود که به اون منطقه رفتیم و در جوار و همسایگی یکی از سران سه قوه زندگی میکردیم . کسی که تنها چیزی که از محلش میدونست این بود که رو به روی خونش یه سوپر مارکته و تنها وظیفه ای هم که در برابر همسایه هاش از خودش نشون میداد سال به سال عید نوروز خیلی لطف میکرد و یه گلدون گل بنفشه به هر خانواده از اون محل هدیه میداد .همین . حالا چرا اینارو میگم ، برای اینکه اولین نفری که ذهن بچگی من رو خراب کرد یکی از محافظ های منزل این آقا بود که شیفتش مصادف بود با تایم بازی های بعد از ظهر ما تو کوچه . چه حکمتیه که آدم هیچوقت چهره افراد کثیف رو نمیتونه فراموش کنه و دلش میخواد مثل بچه ای که از تاریکی میترسه سرشو ببره زیر پتو و چشاشو محکم ببنده و فشار بده تا بلکه چهره کریه اون آدم نیاد تو ذهنش . خوب یادمه یه مرد سی و خورده ای ساله بود با یه قد متوسط یه صورت مربعی شکل که با یه حجم متوسطی از ریش میخواس چهرشو موجه نشون بده . پوست روشن و موهای خرمایی رنگی داشت . معمولا همون ساعت های اول شیفتش کتش تنش بود و بعد درمیاورد و میذاشت تو دکه اش . اکثر اوقات پیرهن روشن میپوشید ، سفید و آبی روشن رو خوب یادمه . تازه برای من و دوست جون جونی بچگیم دوچرخه خریده بودن . اون موقع نه سالمون بود و درسته پوششی که برای یه دختره به سن تکلیف رسیده که مانتو و چادر و این دم و دستگاه بود رو نمیپوشیدیم . اما قطعا با تاپ و شورت هم نمیرفتیم بازی که کسی بخواد تحریک شه . که چه آدم مریضیه اون فرد که با دیدن دست پای یه بچه لاغر مردنی بخواد تحریک شه . تازه دوچرخه رو یاد گرفته بودیم که بدون کمکی برونیم و تنها دلخوشیمون این بود که بعد از ظهر های بلند تابستون بتونیم از بالای چه سرازیر شیم به سمت پایین و دستامون از رو فرمونش برداریم و باد خنکی که به صورتمون سیلی میزد رو از لابه لای موهامون رد کنیم و دنیای قشنگ و رنگی کودکیو با تمام وجود بغل کنیم . خیلی طول نکشید که این خوش گذرونی ساده جاشو به ترس و دلهره از نگاه های سنگین اون ادم داد . البته اگه بشه اسمشو آدم گذاشت . دیگه مجبور بودیم تو کوچه باریک و بن بست خودمون که سر تا تهش چهل مترم نبود بازی کنیم . به سر کوچه که میرسیدیم از دلهره به کوچه اصلی که نگاهمون میفتاد وسوسه سراشیبیش و خریدن بستنی از سوپرمارکت روبه روی خونه اون آقا ، میشد بازی قایم موشک برامون که یکیمون مراقب باشه که اون محافظ شیفتش نباشه یا تو دکه اش خواب باشه و خلاصه رژه نره و تو چشم نباشه و یکی دیگمون بره و بستنی بخره . یکی دوبار موفق به این کار شدیم و یواشکی ترین بستنی های بچگیمونو خوردیم . ولی بعد از چندبار یادمه یه بار سر کوچه وایساده بودیم و که اومد جلو ، گوشی موبایل تازه اومده بود و آدم بزرگاش تک توک گوشی و خط داشتن ، اونوقت این آدم ابله اومد جلو و تو یه تیکه کاغذ شمارشو داد دست دوستم . خشکمون زده بود بستی داشت تو دستمون آب میشد ، ازمون فاصله گرفت و رفت محل رژه شیفتش و با گذاشتن شصت و انگشت کوچیکش رو گوش و دهنش بهمون علامت داد که بهش زنگ بزنیم ... کاغذو از دست دوستم گرفتم و رفتم سر کوچه وایسادم جوری که نگاهش بهم بیوفته ، نیشش تا بناگوشش باز شد خیره بهم نگاه میکرد که کاغذو جر دادم پرت کردم یکم جلوتر از خودم . دوییدم ته کوچه بن بست و رو نیمکت نشستم . یادم نمیاد گریه کرده باشم . ولی یادمه با همه وجودم دلم برای دوچرخه سواری  تنگ شده بود . از همون روز دوباره میرفتیم تو کوچه اصلیو دوچرخه بازی . خیلی طول نکشید که به خاطر زمین خوردن و پاره شدن صورت دوستم دیگه دوچرخه رو کنار گذاشتیم ... هنوز نه سالمون، و تابستون بود . تابستونی که سعی داشت با گرما و قدرت هرچی بیشتر مارو از دنیای صورتی دخترونه امون دور کنه بهمون بفهمونه که حتی تو بهترین جای این دنیا هم که باشی همه چی سیاهه و تو باید از یه آدمایی که بهشون میگن مرد و پسر و مذکر دور باشی ، چیزی که نمیشد تو اون سن بشه درکش کرد که چرا ؟ واسه سوپرمارکتیه یه کارگر اومده بود ، یه کارگر از جنس کشور خودمون . یه مرد شاید بیست و خورده ای ساله با یه گوشی موبایل که همیشه دستش بود . فرقش با محافظ این بود که رف و آمدش تو اون کوچه خیلی راحت تر و بیشتر بود وحتی ممکن بود هر لحظه تو کوچه ماهم بیاد و اجناس خانومای بالاشهری رو بهشون تحویل بده . نگاهاش خیره بود ، خیره تر از هرچی که تو این بیست سال دیدم . وایمساد رو به روی کوچه دست به سینه و خیره میشد . میشد که ما نریم بازی ؟ الان میگم که آره کاش تو خونه میموندم و هیچ وقت این حاطره های تلخ تو ذهنم نقش نمیبست . اما اون موقع من فقط نه سالم بود یه دختر بچه نه ساله که هیچ همبازی و فامیلی به جز دوست همسن خودش تو این شهر نداشت ، بی اعتنا هرروز تو کوچه بن بست میرفتیم و بازی میکردیم دیگه خبری از دوچرخه و بستنی نبود و بازی لی لی و وسطی و استاپ هوایی جاشو گرفته بود . ولی توپ که قل میخورد بره سر کوچه ... دوتایی باهم دنبال یه توپ میرفیتم که تنها نباشیم ، که نترسیم ، ولی از چی ؟ نمیدونستیم شاید از مردای کوچه اصلی شاید از موبایل و ... یه روز که رفتیم دنبال توپ نتونستیم بگیرمش و افتاد تو جوب و تو ته کوچه اصلی مجبور شدیم بریم دنبالش . همونجا بود و خیره نگاه میکرد ، باید توپو برمیداشتیم برمیگشتیم بازی . موبایلشو دراوورد و نزدیک شد گرفت سمت ما و یه نوری  روشن خاموش شد که فهمیدیم عکس میگیره . نزدیک تر شد و توپ هنوز تو جوب بود ، ترسیدم و جیغ زدم اما هیچکی جز ما سه نفر اونجا نبود تا جایی که میتونستیم شروع به دووییدن کردیم . نفس نفس میزدیم که به کوچه بن بست رسیدیم درحالی که صدام میلرزید پشت سرهم میگفتم عکس گرفت ، اون از ما عکس گرفت ... یکی از همسایه هامون که همکار بابام هم بود داشت رد میشد که صدامو شنید و حالمو دید ، گفت کی عکس گرفت عمو ؟ لال شده بودم ، میترسیدم بگم از ما ! چرا میترسیدم ؟ چون دیگه به هیچ مردی جز بابام  اعتماد نداشتم . دووییدم رفتم خونه و همه چیو به بابام گفتم . وقتی رفت دنبالش اونجا نبود . تا دو سه روز خبری ازش نشد . بابام رفته بود سوپر مارکتی و ازش سراغ گرفته بود . بد از چند روز پیداش شد . رفت سراغش . نمیدونم چی بهش گفت ولی دیدم که مرد خیره هیچی نگفت و بعد از اون روز دیگه هیچوقت ندیدمش . حالا شد بود ده سالمون ، تنها راهی که با ذهن بچگی خودم بهش رسیده بودم مانتو روسری و خداحافظی با حس خنکی تابستون بود . یادمه وقتی واسه خرید رفتیم هیچ مغازه ای مانتو اندازه یه دختر ده ساله هم قد و قواره من نداشت . و در آخر مانتویی که گرفتیم  رو کوتاه کردیم و جای سینشو تنگ . چون من فقط ده سالم بود :) 
بعد از اون قضایا دیگه هیچوقت تو کوچه نرفتم بازی ، دیگه هیچوقت تنها به هیچ سوپر مارکتی نرفتم . فهمیدم معنی اینکه وقت از مدرسه برمیگردی از اون کوچه که (واسه من یه کوچه رویایی با برگهای سبز و قرمز روی دیوار خونه های سفیدش بود ولی واسه آدم بزرگا یه کوچه خلوت و کم تردد بود ) برنگرد، یعنی چی ! فهمیدم وقتی یه روز مامانم آشفته و با بند کیف پاره برگشت خونه و با عصبانیت تعریف میکرد که تو تاکسی یه پسر جوون بهش دست زده بوده و مامانم تاکسیو نگه داشته و باهاش دعوا کرده و به غلط کردن انداختتش،یعنی چی ! بچگی من با تفکر سیاهی رشد کرد که مرد یعنی تعرض ! مرد یعنی فاصله . مرد یعنی جدایی یعنی دعوا یعنی پوشش یعنی حجاب ! با این فکر بزرگ شدم و همیشه به این فکر میکردم که اگر برای من اتفاقی مثل اتفاقی که برای مامانم افتاده بود بیوفته بود چیکار کنم ! فهمیدم یه دختر عادت ماهانه داره ! فهمیدم با دعا و قرص نبوده که بدنیا اومدم ، اما درست نفهمیده بودم . هیچکی نبود که بخواد جرات کنه و بهم توضیحش بده و وقتی من میدیدم که چیزی بوده که بزرگترا ازم قایمش کردن حتما چیز خوبی نیست و منم باید به کسی چزی نگم . دبیرستانی شدم  و تنها فکرم راجب دانشگاه این بود که کاش یه جا باشه که هیچ مرد و پسری توش نباشه ! و این اتفاق تا حدی افتاد و دانشگاهی قبول شدم که مسیر زندگیمو و طرز فکرمو عوض کرد . و من با همه عقاید غلط  بچگی راجب مردا که باعث شد با اینکه ازشون دوری کنم اما بخوام که بشناسمشون . درموردشون بخونم و تحقیق کنم . سال دوم دانشگاه تنها دختری که انحمن رای اورد من بودم . دیگه از کنار و هم قدم بودن با مردا نمیترسیدم . میدونستم اگر کسی به حقم تعرض کنه نباید ساکت بمونم . من اون دختری رو تو وجودم پرورش دادم که شماره روی کاغذو جر داد و ترسید و گریه نکرد . رشد کرد و شد کسی که از پسری نترسید . خودشو از کارایی که باعث موفقیتش میشد کنار نکشید چون باید کنار جنس مخالفش میموند . شخصیت من فمنیست بار اومد و ضدمرد نموند . دختر بچه نه ساله درونم فهمید که همه مردا سیاه نیستن . و زن و مرد د کنار هم کامل میشن . ولی هنوز یه چیزو نفهمیده !؟ اینکه وقتی نه سالم بود حقم بود که بخوام بترسم ؟ و حتی عقب تر پدر مادرم حق داشتن با اینکه از این دنیای سیاه و زشت خبر داشتن منو واردش کنن ؟ ... من چی ؟ حق دارم بخوام موهای نرم و خوش رنگ دختری رو بو بکشم و صدای مامان گفتنش رو بشنوم ؟ نه حقشو ندارم . حقشو ندارم با فکرای فانتزی و صورتی کسیو وارد این دنیای بدترکیب کنم . حداقل تا وقتی که تو این دنیا به اندازه کافی بچه های تنها و پر از آرزو وجود دارن حقشو ندارم که نبینمشون و یکی دیگه بهشون اضافه کنم . با همه استقلالی که خودم معتقدم دارمش و با وجود قدرتی که توان مبارزه با هر کثیفی و زشتی در من وجود داره هنوز قدرت رها کردن دستای کوچیک یه دختر بچه ی نه سالرو ندارم ... . و ترجیح میدم اگر قرار باشه بهاری تو زندگیم وجود داشته باشه با موهای طلایی و لبای قرمز و پوست سفید و چشمای درشتش ، فقط توی ذهنم باشه . و هیچکس به غیر ار خودم نگاهش به این حجم از زیبایی نیوفته و از بین نبرتش.