۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خونه» ثبت شده است

پست چهاردهم

  • مه نگار
  • سه شنبه ۱۳ مهر ۹۵
  • ۲۲:۳۰

امروز هم کلاس صبح خواب موندم :| این یکی عمدی نبود واقعا . شبا که تا دیروقت سر و صدای این دسته هاس اصلا نمیتونم زود بخوابم و از اون ور صبح خواب میمونم . ولی خب به جاش بخش دومشو رفتم و در کل اینکه عقب نموندم از درس پنج واحدی مزخرف بازی سازی :| ولی از صبحش هرکی میدید منو میگفت چرا عصبانی ؟ چرا بی حوصله ای ؟ واقعا بی حوصله نبودم . اما کم کم که هی گفتن واقعا عصبی شدم . اینجور وقتا از زمین و زمان شاکی ام که چرا الکی تلقین میکنن به آدم یه چیزیو . دایی بابا هم بالاخره بعد چند ماه مریضی و بدبختی امروز تموم کرد . طفلی دق کرد . از عشق دق کرد . از نامردی کسی که عاشقش بود . وقتی چند سال پیش همه زندگیشونو گذاشتن پای اینکه برن آمریکا با سه تا با بچشون  اونجا زندگی عاشقانشونو ادامه بدن ، واسه رفتن و یا نمیدونم به خاطر چی بود که مجبور شدن الکی از هم طلاق بگیرن بعد زنش بره اونور و یه مدت دیگه هم بچه ها و شوهرش یعنی دایی بابا بره . اما وقتی رفت و رسید اونجا دیگه نخواست . به همین راحتی ... شریک این همه سال زندگیشو نخواست دیگه ... از همون روزا کمر دایی خم شد . قیافش شکسته شد . دیگه از اون آدم دنیا دیده باسواد چیزی نموند. بعد کلی عمل و اذیت امروز تموم کرد :( دارم فکر میکنم حالا زنش واقعا نارحت نمیشه ؟ عذاب وجدان نمیگیره ؟ اصلا مگه میشه همچین چیزی ...

خسته و کوفته از راه رسیدم دیدم حاج خانوم یعنی صاحبخونم واسم یه قرص نون نذری آورده . گفت اول واسه تو کنار گذاشتم ♥ آش دیشبو داغ کردم و نونم رو بخاری داغ کردم و خوردم ، نمیتونم بگم چقدر بهم مزه داد ... چقدر چسبید ♥ کم کم دارم فکر میکنم همه چیزایی که آرزو داشتم یا خیلی وقته گمشون کرده بودم تو این خونه و محله دارم پیدا میکنم . آرامش داره میره زیر پوستم وقتی صبح ها با صدای لرزون پیرزنیش صدام میکنه که بیدار شم و خواب نمونم که باز من خواب میمونم :)) وقتی بعد از ظهرا بهم سر میزنه و با زبون شیرین خودش هی قربون صدقه میره و آرزوهای قشنگ واسم میکنه ... دلم میلرزه واسش . حس میکنم اندازه روزایی که دلم مادربزرگامو میخواست این کنارمه الان . دوسش دارم ♥ خداروشکر

پست سیزدهم

  • مه نگار
  • دوشنبه ۱۲ مهر ۹۵
  • ۲۳:۳۸
  • ۲ نظر

یه جوری شدم که خودم تصمیم میگیرم که وقتی از خواب پا میشم حالم خوب باشه یابد . از عمد حالمو میتونم بد کنم یا نه بذارم همونجوری خوب باشه . خیلی خوبه آدم بتونه خودشو کنترل کنه و مدیریت اما یه وقتا حس میکنه داره ماشینی جلو میره . دیشب شب آخری بود که مامان بابا اینجا بودن ، نمیتونستم قبول کنم که عادی باشم . آدم وقتی میدونه یه چیزایی لحظه های آخرشه دوست داره هی نگاهش کنه هی صداش کنه هی بوش کنه ، هرچی و هرکی که هست همش جلو چشمش باشه . دیشب واسه چند ساعت جلو خودمو گرفتم که مخالفتی با هیچ حرفی نکنم . فقط گوش کنم به همه سفارش های تکراری مامانم و بگم باشه یا چشم . تازه فهمیدم خیلی وقتا اگه به خیلی از حرفاش عمل نمیکنم ، واسه اینکه وقتی حرف میزنه نمیفهمم چی میگه . من صداشو گوش میدم و چشاماشو لب هاشو نگاه میخورم که بازن و تکون میخورن . من میترسم از اینکه یه روزی نبینم این صحنه را واسه همین هیچوقت نمیتونم بفهمم بار اول چی میگه و باید بگم دوباره توضیح بده . خیلی وقتا عصبانی میشه و میگه حواست نیسن :)) با صدای عزاداری ها کوبنده اینجا دیشب بغضم ترکید و خوابیدن رو بهونه کردم گریه کردم . بعد یهو ته دلم خالی شد . دیدم مامان بیداره رفتم کنارش خوابیدم و بغلش کردم یجوری که شاید هیچوقت نتونم تکرارش کنم . میخوام بگم آخرین لحظه های هرچی چقدر با ارزش میشن . چقدر دوست داره آدم هی بکشتشون عقب . چقدر آخرین لحظه زندگی سخته میشه با این حساب ...

امروز با همون فاز بد دلبخواهی رفتم دانشگاه . دلم میخواس همه چی بد باشه :)) یعنی اینجوری که من قانون جذبو درک کردم باعث شده این اتفاقا بیوفته . اتفاقا بد هم شد . سر کلاس صبح به موقع نرسیدم . نهار سلف نرفتم همینجوری الکی :\  سر کلاس بعد از ظهرم استاده حالش از من داغون تر بود و بعد از چند تا بحث بیخودی کلاسو تعطیل کرد . من که تا نصفه روز مطابق میل و خواسته و برنامه ریزیم پیش رفته بود و بد شده بود :)) کلاس آخر سرحال شدم . کلاس نویسندگی بود و بعد از درس سر تمرین از ته دلم خواستم که نوشته ای که من مینویسم سر کلاس خونده بشه و تشویق . بعد از سه چهار نفر نوبت من شد ، همونی که میخواستم شد . نوشته امو خوندم و تشویق هم شدم . یعنی یجورایی تو اوج بی نظمی همه چی منظمه . همه چی دست منه و این کنترل رو راحت بدست نیوردم که راحت از دستش بدم .

با همه خستگی بعد از رفتن مراسم بابای یکی از بچه ها، برگشتم خونه و تازه باید شام میذاشتم . تا شب قبل همه چی دست مامان بود و نمیفهمیدم که تنهایی چقدر سخته . بعد شامم به درسای نوه صابخونه رسیدم :)) بخوانیم بنویسم :)) فکر کنم از پس این قسمت مادری بربیام :\



پ.ن : اگر کلافگی های یک زن را دیدی،بدان خوب است . فقط دارد حافظه اش را پاک میکند تا به چیزهای بهتری فکر کند ...

پست نهم

  • مه نگار
  • پنجشنبه ۱ مهر ۹۵
  • ۱۷:۲۲
  • ۷ نظر

به هزار امید و آرزو که امسال راحتم و بعد سه ماه تابستون میرم خونه و خبری از خوابگاه نیست رفتیم رسیدیم دیدیم گند زده شده به خونه امیدمون مثلا ، اونم چه گندی ... هم خونه مزخرف و کسی مجبور بودم تحملش کنم و دم نزنم قبل رفتنش هرچی خرت و پرت داشته از آجیل شب عیدشون و شکلاتای مونده ی کف خیابونیش رو گذاشته بوده آشپزخونه و یه زندگی رویایی واسه پیله کردن کرما و تبدیلشون به پروانه ، ساخته بوده . به قدری این سه هفته آخر تابستون گند بود که وقتی بهش فکر میکنم که ازش گذشتم حس میکنم دیگه نمیمیرم . هرچی استراحت و لذت تابستون بود از دماغم درومد . سه روز به ناچار و به خاطر وخیم نشدن اوضاع فامیلی ، مجبور شم تو اون زیرزمین دو خانوار رو پناه بدم کسایی که هرجا میرن ادعا میکنن کمتر از هتل پنج ستاره نرفتن ولی به ما که میرسن خونه ما از هتلای پنج ستاره ی تهران دو ستاره بالاتره . حرفم که نمیشه زد بهشون ماشالا . این سه هفته جوری به خودم و زمین و زمان غر زدم که دیگه حالم داره بد میشه . جور همه این بدبختی های منم مادر بیچارم داد که سه روز تو اون خونه خرابه دانشجویی تمیز کاری گندای اون ابله رو کرد و روز سوم بازم تو جا نونی کرم دیدیم جفتمون شدیم سگ از غلاده در رفته . تو نصفه روز دنبال خونه گشتم و تو همون نصفه روز اندازه ده سال پیر شدم . خداروشگر که باز یه جا تمیز پیدا شد و از شر اون خراب شده و اون دختره بی خانواده خلاص شدم . گرچه اگه به اصرار مامان نبود من بازم خر بودم و میریختم تو خودم و دم نمیزدم . گند بزنن به این درس و دانشگاهی که من اینجوری دارم باهاش خانوادمو پیر میکنم . این همه نگرانی ! این همه اعصاب خوردی ! این همه خرج ! چجوری میشه خجالت نکشید ؟ چجوری میشه شبانه روز فکر جبرانش نبود . بیست و سوم شهریور شد 21 سالم . دلم میخواد دو سال بپرم جلو خلاص شم از این قدرت اجباری که باید تحملش کنم واسه مقابله با چیزایی که میبینم و میشنوم  خلاص شم از راه رفتن تو محله ای که هنوز هر ده متر یه قهوه خونه پر از مردای سیبیل کلفته که با نگاهای خیره دارن قلیون میکشن . خلاص شم از این حجم از تنهایی که مجبورم تحملش کنم که کسی رو نارحت و نگران نکنم . بتونم راحت دلتنگ بشم و رفعش کنم . چرا هرچی سخت تر میشه من باید محکم تر شم ... چرا کم نمیارم بلکه این سختی دلش بسوزه و کوتاه بیاد .

دلم واسه روزایی که از خواب بیدار میشدم و مانتو و مقنعه مدرسمو اتو شده دست مامانم میدیدم تنگ شده :( حالا هی بگین اول مهر بده ... بهترین روزا و اعتقاد و دوست و زندگیمو از پنج سال دبستان دارم :)) بازم خوبه خاطره اش هست ♥

پ.ن : مرسی واسه کامنتای پست قبل داستان همین بود .. ♥

پیوندهای روزانه