از نظر آن ها آرزو کردن  همان امید بستن و امید بستن را همان انتظار داشتن است . این جمله ای بود که در بخش چهارم از کتاب جدیدی که خریده ام خواندم . وقتی روزی که برای همراهی دوستام به نمایشگاه کتاب رفتم ، خیلی سعی کردم در برابر خریدن کتاب هایی که تو هر غرفه بهم چشمک میزدند ، مقاومت کنم . از همان اول که به غرفه خرید بن رفتند و نفری صد هزار تومن بن خریدند من متوجه شدم که امروز اشتباه کردم و نباید به اینجا می آمدم . مشغول گشتن در غرفه های نمایشگاه بودم و یک جور خاص که شبیه حسرت باشد داشتم به کتاب ها نگاه میکردم که یکدفعه متوجه شدم که تنها از یک غرفه نزدیک به هفتاد هشتاد هزار تومن خرید کرده اند . البته که اگر دلم نمیخواست کتاب ها را در کتابخانه ام داشته باشم و خودم جلدشان کنم و هر از چند گاهی گردگیریشان کنم ، نباید زیاد ناراحت میشدم . چون قول اینکه من هم بتوانم آن کتاب ها را بخوانم ازشان گرفته ام . اینکه آدم به کل پولدار نباشد یا کسی نباشد که حواسش به پول تو جیبی آدم باشد که مبادا کم بیاید زیاد دردناک نیست . فوقش میداند که منبعی ندارد و به کل برای مدتی هم که شده باید دل از خرج کردن بردارد . اما اینکه خود آدم دلش نخواهد برای گرفتن پول حرفی بزند و یا درخواستی کند می تواند خود فاجعه باشد . یک نوع غرور دردآور که فقط راضی به گرفتن خرجی اول هر ماه میشود و دلش میخواهد به هر جان کندنی شده تا آخر ماه با سیصد هزار تومن طی کند . که همان خرج نهار سلف دانشگاه و خورد خوراک روزانه و پول رفت آمد و خرید بسته های بی صرفه ی اینترنت است و تمام . دیگر پول برای کتاب خریدن یا تاتر رفتن و یا قرار های کافه ای با دوستان و  ... نمی ماند ! به سختی میتوانسم از غرفه رمان های فرانسوی بگذرم و چشمم را به کتاب های کم قطر و ارزان آن جا ببندم . وقتی سراغ کتاب ماه عسل در پاریس را گرفتم . فروشنده متوجه علاقه من به این موضوع شد و گفت کتابی در دل پاریس برایت دارم . خدا خدا کردم که گران نباشد و قبل از پرسیدن داستان کتاب قیمتش را پرسیدم که مبادا دل به داستان بدهم و همان جا در همان غرفه جایش بگذارم . خوشبختانه کتاب ارزانی بود و فقط هفت تومن از خرجی ام را به هدر میدادم . همه چیز خوب  پیش میرفت و من هم کمی آرام تر بودم که دست خالی از دل این همه کتاب هایی که خواندن همه شان آرزویم است ، برنگشته ام . آن ها همچنان کتاب میخریدند  و کیسه های سنگینشان را این دست و آن دست میکردند .اما یک دفعه با دیدن کتابی دیگر ماشین حساب مغزم باتری تمام کرد و بدون آنکه متوجه شوم آخرین اسکناس های خرجی را دارم لمس میکنم کتاب را خریدم و از نمایشگاه خارج شدم . آنقدر دلم میخواستش که دلم نمی آمد بگویم کاش نمیخریدم ولی میدانستم که به مشکل بزرگی برخواهم خورد . اما باید من کتاب را داشته باشم . نه فقط برای خودم که دلم میخواهد پایان این کتاب "عقل و احساس " جین آستین ، به این نتیجه خودم مطمئن تر شوم که همیشه عقل پیروز هر ماجرایی است . بلکه دلم میخواهد روزی این کتاب را روی میز تحریر دخترم وقتی هفده سالش تمام شد بگذارم و ببینم تمام آن هفده سال را توانسته ام به او بیاموزم که هیچوقت عقلت را در پس احساست نگذار ، تا او هم مانند من با خواندن و تمام کردن کتاب از تصمیمش در این هفده سال مطمئن تر شود . در روز هایی که من باید از پس خرجی های خانه ای کیلومتر ها دورتر از خانواده بربیایم و مشغله های زندگیم ام این باشد که از روزی پنج هزار تومن اگر دو هزار تومن پس انداز کنم میتوان آخر هفته چهارده هزار تومن کاسب باشم ، باید با داستان های عشقی بقیه مواجه شوم و بدتر از مواحه شدن این است که باید به همه حرف هایشان تا آخر گوش دهم و اشک هایشان را گوله گوله پاک کنم . همین یک هفته پیش در جواب آخری که به رفیق سیزده ساله ام دادم منظورم را رساندم و خواستم بگویم که هم من را و هم خودش را به مسخره گرفته و است و هر روز روزی بیست بار حرف های تکراری اش را میشنوم و راه کار های تکراری ام را میگویم و او هم قانع راضی میشود و فردا روز از نو و روزی از نو ... اما جوابی که شنیدم دلخوری بود و اینکه تو من را درک نمیکنی و در شرایط من نیستی . در جواب حرفی که به خودت نگاه کن که کجایی و شاید در سی سالگی حسرت بخوری که چرا امروزت را اینچنین گذرانده ای .دلم میخواست بگویم جای تو نبوده ام ولی اگر هم باشم حداقل آنقدر بچگانه برخورد نمیکنم . ولی تنها با جمله حق با توست بحث را تمام ردم و الان یک هفته میشود که دیگر سراغی از پیام های احوال پرسی نیست که بعد از آن داستان های بی سر تهش  را شروع کند . اینجا من فقط برای ده دقیقه مهلت حمام کردن را دارم و بعد از این زمان آب سرد میشود و من منجمد آنوقت باید برای سوال های دوست تازه عاشق شده ام وقت بگذارم که چرا عطر عشقش آنقدر برایش جذاب است که از طبقه دوم دانشگاه هم متوجه حضورش میشود . چند روز پیش بود که برای تصمیم نهایی درباره ارائه پروپوزال راهی اتاق استاد راهنمایم بودم که با شنیدن گریه که چه بگویم زجه هایش مجبور شدم وقتم را تا بعد از ظهر به او اختصاص دهم که فردا با دیدن آن پسر همه حرفهایم یادش برود و با جمله ی من تا با خودش حرف نزنم آرام نمیشوم رو به رو شوم . شب ها که موقع خواب طبق عادت لیست شماره های تلگرامم را چک میکنم با عکس پروفایل تازه عروس هایمان در خانواده برخورد میکنم و بدون هیچ نتیجه گیری و با ذهن قفل کرده مجبور به خوابیدن میشوم . عکس هایی با متن هایی مانند این که " آقامون گفته من بهترین انتخابشم " و یا " زندگی فقط با آقامون قشنگهه " و بدتر از آن " دختر باس وقتی دلش میگیره با آقاش بلند شه بره خرید " . یا وقتی هنر پیشه هایی را در اینستاگرام میبینم که با همسران خود و در لحظه های مختلف عکس هایی از خودشان گذاشته اند و در مقابل بقیه قربان صدقه هم میروند ، فقط به این فکر میفتم که مگر جز حسادت برای بقیه چیز دیگری هم دارد ؟ حال از آن بگذریم که نصف بیشتر کامنت ها مسخره کردن و یا کنجکاو شدن های بیشتر از محیط خانه شان است . و تنها به این نتیجه میرسم یا من زیادی نادان ام که این چیز ها را درک نمیکنم و یا آن ها زیادی خود نما هستندو خوشبختی را نه در محیط خانواده بلکه در جایی غیر از آن جستجو میکنند . اما این را میدانم که نادان بودنم هیچ ربطی به این باورم که دوست داشتن حداقل در مقابل دیگران نیاز به زبان ندارد و  مقدس تر از آن است که بقیه مجاز به دیدنش شوند ، ندارد .

پ.ن : هیچوقت دلم نمیخواد دغدغه های تازه عروس های خانوادمون رو داشته باشم که کدوم لباس رو برای کجا بپوشم که خوشگل تر به نظر برسم و جایی واسه دیدن جاریم نزارم . حتی اگر تا آخر مجبور باشم روزی دو هزار تومن از پنج هزار تومن رو پس انداز کنم و شب ها از فکر خوندن و تموم کردن کتاب ها خوابم نبره .

پ.ن دو : یه مشکل جدید دیکته گفتن و ریاضی حل کردن با نوه صابخونه، پارلاس ...

++ جلد دوم دزیره هم تموم شد ...