۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دانشگاه» ثبت شده است

پست بیست و ششم

  • مه نگار
  • جمعه ۵ آذر ۹۵
  • ۲۰:۵۴
از اینکه آخر هفته است و میبینم که سالمم و هنوز اتفاق جانی رخ نداده خداروشکر میکنم :)) هیچوقت تا این اندازه تو عمرم بد شانس و گند بالا بیار نبودم . این هفته به طرز عجیبی طلسم شده بودم که در عرض سه یا چهار دقیقه گند هایی میزدم که دیگه جبران ناپذیر بودن . خورده ریزه هاش که یادم نمونده ولی گنده هاش این بود که خودم نشستم پای تعریف لپتاپم که فلان و بهمان خیلی سرعتش خوبه خیلی خوش دسته و این حرفا ! اونوقت که گذاشتمش تو کیفم با مغز رفت زمین و له شد کنارش  حالا که دیروز بردمش تعمیر میگن اگه بهش دست بزنیم بدتر میشه الان که معلوم نیست خانوم ! مثل این میمونه که دکترا میگن اگه عمل کنیم طرف میمیره ولی خب ... آره معلوم نیست ولی من روانی از بچگی وقتی پاک کنم گم میشد و تو جامدادی لا به لای مداد خودکارام نمیدیدمش ، دیگه نمیتونستم درس بخونم ، حالا اینم که اینجوری شد با اینکه چهار میلیون با بدبختی خریدمش دلم راضی نمیشه تا درست نشه ازش استفاده کنم :( گند بعدی رزرو بلیط واسه مامان بزرگ بود که میخواست بره خونه اش . حالا دو روز مدام به من زنگ میزدن که فلان روز بگیر فلان ساعت واسه فلان جا دوباره یک ساعت بعدش زنگ میزدن که نه بهمان روز بگیر بهمان ساعت واسه بهمان جا . انقدر این تماسا تکرار شد که آخر سر من که باید برای فلان جا فلن ساعت میگرفتم ، واسه بهمان جا و بهمان ساعت گرفتم خودشم از نوع گرونش و چارتر . که البته حقم بود که بشنوم گیجی ! ولی در جواب فقط گفتم من آژانس هواپیمایی نیستم از این به بعد خودتون به پاهای مبارکتون زحمتشو بدین برید بلیط تهیه کنید . اینم جبران ناپذیر بود چون با کنسل کردنش صد تومن از پول را کم کردن و باز من گند زده بودم :| درست مثل این دختر دبیرستانی ها که تازه عاشق میشن و یا از سر اولین قرارشون اومدن خونه و لپ هاشون گل انداخته :| ولی من نه تو دبیرستان از قراری اومدم، که متنفر بودم از این کار که چرا مثلا که چی بشه با مانتو مدرسه شلوار جین میپوشن میرن چند تا چهار راه بالاتر که نه بچه های مدرسه خودشون نه مدرسه پسرونه مزاحمشون باشه :| که چه دنیای چرتی داشتن  و نه الان عاشقم که این حجم از گند زدن ها برام طبیعی باشه و قابل توجیه .
البته شاید توجیه اش این باشه که یک هفته باید حرفی نمیزدم که پدر جان رفتن شهر پدری و مامان نباید خبر دار بشه که چرا نمیفهمم هنوز که هربار مامان زنگ میزنه میگه بابا اداره است امشب و اونوقت دلم بترکه که آخه این چه رسمیه تو خانواده ما ؟ :| :( یا هم اینکه توجیه اش بشه وقتی که حاضر نشی دیگه عکس سلفی بگیری باهاشون دیگه تحویلت نگیرن و تو باز هم مجبور باشی برای تولد کادو بگیری و تو سهم کافی شاپ شریک بشی و یه تولد برات چهل تومن آب بخوره به خاطر اینکه فقط بخوای از زیر دین بیرون بیای ! یا وقتی که دو تا دوست نداشته باشی که بتونی باهاشون بری بیرون و از فیلما و کتاب هایی که اخیرا دیدین و خوندین حرف بزنید و به جاش کسایی باشند که فقط باید درد و ناله های عشقیشون را تحمل کنی و وقتی میرن اصفهان گردی و هتل عباسی و حالشون خوبه دیگه کلا یادت هم نیفتن که بگن جات خالی کاش تو هم بودی :)) دیروز برای اولین بار پیش مادر یکی از دوستام گریه ام گرفت :) که البته غریبه حساب میشه ولی خب دیگه نتونستم به هیچ عنوان خودم را نگه دارم . و الان هم پشیمون نیستم چون خیلی ملایم بهم گوش داد و وقتی داشت خودشم از پسرش میگفت گریه اش گرفت .
با همه این اتفاق های این هفته ، حالم خوبه چون میدونم از پس همه اینا برمیام و براومدم :) زندگیم را یه جایی دور از همه این حاشیه ها آدم هاش میسازم . الان فرصت خوبیه که تو این خلوتی که به وجود اومده بفهمم کی باید اون موقع بتونه وارد زندگی بشه . پس خیلی راحت از گروه های چرت دانشگاهی بیرون اومدم . حالا دیگه نه دینی هست و نه حس دوستانه ای ! تنها اتفاق های پیش رو امتحاناس که از وسط های دی شروع میشه و بعد هم کنکور خوندن . باورم نمیشه که زمان کنکور ارشد واسم رسیده باشه  و دنبال منابع باشم :) پایان نامه هم موضوع و داستانش را مشخص کردم . همه چی داره درست پیش میره فقط ای کاش وقتی من به بقیه کار ندارم بقیه هم به من کار نداشته باشن که البته محاله .
پ. ن : سیندرلای دانشجو :))  امروز که به دستام نگاه کردم وقتی داشتم حیاط جارو میکردم دیدم که باید دیگه از دستکش استفاده کنم موقع شستن لباس ها ظرف ها جارو کردن پله ها، هرچند که هیچوقت فکرشو نمیکردم بهشون نیاز داشته باشم . ولی همیشه اونجوری نمیشه که ما فکرشو میکنیم :) گاهی اگه آدم مراقب خودش نباشه و فکر کنه همیشه همون شکلی میمونه خیلی زود از بین میره :) ولی واقعا همیشه آدم همون شکلی نمیمونه ....
پ.ن دوم : کتاب یک به علاوه یک را که از یکی قرض گرفته بودم رو هم جزو گند کاری هام باید بذارم که چند صفحه ای که چسبیده بودن بهم را که خواستم از هم جدا کنم پاره شدن :| 500 خورده ای صفحه بود که تو یک هفته تمومش کردم ولی تجربه شد که دیگه کتاب قرض نگیرم و از اون مهم تر قرض ندم . در نتیجه شاید بشه فقط ماهی یک کتاب بخرم و بخونم :(
 چرند نوشت :))) : کاش یه کلوپی بود برای کتاب خوان ها که هر ماه مثلا یه کتاب بهت هدیه میدادن و در عوضش ازت میخواستن یه روز بری کتابخونه رو گردگیری کنی :)) بعد مثلا یکی از کتابایی که میفرستادن اگه " راه های دوست داشتنی بودن به روش آدری هپبورن" بود ، اونوقت من گردگیری که هیچ لیس میزدم کتابخونه رو :)) X_X

پست نوزدهم

  • مه نگار
  • شنبه ۱ آبان ۹۵
  • ۲۳:۲۹
  • ۲ نظر

 از نظر آن ها آرزو کردن  همان امید بستن و امید بستن را همان انتظار داشتن است . این جمله ای بود که در بخش چهارم از کتاب جدیدی که خریده ام خواندم . وقتی روزی که برای همراهی دوستام به نمایشگاه کتاب رفتم ، خیلی سعی کردم در برابر خریدن کتاب هایی که تو هر غرفه بهم چشمک میزدند ، مقاومت کنم . از همان اول که به غرفه خرید بن رفتند و نفری صد هزار تومن بن خریدند من متوجه شدم که امروز اشتباه کردم و نباید به اینجا می آمدم . مشغول گشتن در غرفه های نمایشگاه بودم و یک جور خاص که شبیه حسرت باشد داشتم به کتاب ها نگاه میکردم که یکدفعه متوجه شدم که تنها از یک غرفه نزدیک به هفتاد هشتاد هزار تومن خرید کرده اند . البته که اگر دلم نمیخواست کتاب ها را در کتابخانه ام داشته باشم و خودم جلدشان کنم و هر از چند گاهی گردگیریشان کنم ، نباید زیاد ناراحت میشدم . چون قول اینکه من هم بتوانم آن کتاب ها را بخوانم ازشان گرفته ام . اینکه آدم به کل پولدار نباشد یا کسی نباشد که حواسش به پول تو جیبی آدم باشد که مبادا کم بیاید زیاد دردناک نیست . فوقش میداند که منبعی ندارد و به کل برای مدتی هم که شده باید دل از خرج کردن بردارد . اما اینکه خود آدم دلش نخواهد برای گرفتن پول حرفی بزند و یا درخواستی کند می تواند خود فاجعه باشد . یک نوع غرور دردآور که فقط راضی به گرفتن خرجی اول هر ماه میشود و دلش میخواهد به هر جان کندنی شده تا آخر ماه با سیصد هزار تومن طی کند . که همان خرج نهار سلف دانشگاه و خورد خوراک روزانه و پول رفت آمد و خرید بسته های بی صرفه ی اینترنت است و تمام . دیگر پول برای کتاب خریدن یا تاتر رفتن و یا قرار های کافه ای با دوستان و  ... نمی ماند ! به سختی میتوانسم از غرفه رمان های فرانسوی بگذرم و چشمم را به کتاب های کم قطر و ارزان آن جا ببندم . وقتی سراغ کتاب ماه عسل در پاریس را گرفتم . فروشنده متوجه علاقه من به این موضوع شد و گفت کتابی در دل پاریس برایت دارم . خدا خدا کردم که گران نباشد و قبل از پرسیدن داستان کتاب قیمتش را پرسیدم که مبادا دل به داستان بدهم و همان جا در همان غرفه جایش بگذارم . خوشبختانه کتاب ارزانی بود و فقط هفت تومن از خرجی ام را به هدر میدادم . همه چیز خوب  پیش میرفت و من هم کمی آرام تر بودم که دست خالی از دل این همه کتاب هایی که خواندن همه شان آرزویم است ، برنگشته ام . آن ها همچنان کتاب میخریدند  و کیسه های سنگینشان را این دست و آن دست میکردند .اما یک دفعه با دیدن کتابی دیگر ماشین حساب مغزم باتری تمام کرد و بدون آنکه متوجه شوم آخرین اسکناس های خرجی را دارم لمس میکنم کتاب را خریدم و از نمایشگاه خارج شدم . آنقدر دلم میخواستش که دلم نمی آمد بگویم کاش نمیخریدم ولی میدانستم که به مشکل بزرگی برخواهم خورد . اما باید من کتاب را داشته باشم . نه فقط برای خودم که دلم میخواهد پایان این کتاب "عقل و احساس " جین آستین ، به این نتیجه خودم مطمئن تر شوم که همیشه عقل پیروز هر ماجرایی است . بلکه دلم میخواهد روزی این کتاب را روی میز تحریر دخترم وقتی هفده سالش تمام شد بگذارم و ببینم تمام آن هفده سال را توانسته ام به او بیاموزم که هیچوقت عقلت را در پس احساست نگذار ، تا او هم مانند من با خواندن و تمام کردن کتاب از تصمیمش در این هفده سال مطمئن تر شود . در روز هایی که من باید از پس خرجی های خانه ای کیلومتر ها دورتر از خانواده بربیایم و مشغله های زندگیم ام این باشد که از روزی پنج هزار تومن اگر دو هزار تومن پس انداز کنم میتوان آخر هفته چهارده هزار تومن کاسب باشم ، باید با داستان های عشقی بقیه مواجه شوم و بدتر از مواحه شدن این است که باید به همه حرف هایشان تا آخر گوش دهم و اشک هایشان را گوله گوله پاک کنم . همین یک هفته پیش در جواب آخری که به رفیق سیزده ساله ام دادم منظورم را رساندم و خواستم بگویم که هم من را و هم خودش را به مسخره گرفته و است و هر روز روزی بیست بار حرف های تکراری اش را میشنوم و راه کار های تکراری ام را میگویم و او هم قانع راضی میشود و فردا روز از نو و روزی از نو ... اما جوابی که شنیدم دلخوری بود و اینکه تو من را درک نمیکنی و در شرایط من نیستی . در جواب حرفی که به خودت نگاه کن که کجایی و شاید در سی سالگی حسرت بخوری که چرا امروزت را اینچنین گذرانده ای .دلم میخواست بگویم جای تو نبوده ام ولی اگر هم باشم حداقل آنقدر بچگانه برخورد نمیکنم . ولی تنها با جمله حق با توست بحث را تمام ردم و الان یک هفته میشود که دیگر سراغی از پیام های احوال پرسی نیست که بعد از آن داستان های بی سر تهش  را شروع کند . اینجا من فقط برای ده دقیقه مهلت حمام کردن را دارم و بعد از این زمان آب سرد میشود و من منجمد آنوقت باید برای سوال های دوست تازه عاشق شده ام وقت بگذارم که چرا عطر عشقش آنقدر برایش جذاب است که از طبقه دوم دانشگاه هم متوجه حضورش میشود . چند روز پیش بود که برای تصمیم نهایی درباره ارائه پروپوزال راهی اتاق استاد راهنمایم بودم که با شنیدن گریه که چه بگویم زجه هایش مجبور شدم وقتم را تا بعد از ظهر به او اختصاص دهم که فردا با دیدن آن پسر همه حرفهایم یادش برود و با جمله ی من تا با خودش حرف نزنم آرام نمیشوم رو به رو شوم . شب ها که موقع خواب طبق عادت لیست شماره های تلگرامم را چک میکنم با عکس پروفایل تازه عروس هایمان در خانواده برخورد میکنم و بدون هیچ نتیجه گیری و با ذهن قفل کرده مجبور به خوابیدن میشوم . عکس هایی با متن هایی مانند این که " آقامون گفته من بهترین انتخابشم " و یا " زندگی فقط با آقامون قشنگهه " و بدتر از آن " دختر باس وقتی دلش میگیره با آقاش بلند شه بره خرید " . یا وقتی هنر پیشه هایی را در اینستاگرام میبینم که با همسران خود و در لحظه های مختلف عکس هایی از خودشان گذاشته اند و در مقابل بقیه قربان صدقه هم میروند ، فقط به این فکر میفتم که مگر جز حسادت برای بقیه چیز دیگری هم دارد ؟ حال از آن بگذریم که نصف بیشتر کامنت ها مسخره کردن و یا کنجکاو شدن های بیشتر از محیط خانه شان است . و تنها به این نتیجه میرسم یا من زیادی نادان ام که این چیز ها را درک نمیکنم و یا آن ها زیادی خود نما هستندو خوشبختی را نه در محیط خانواده بلکه در جایی غیر از آن جستجو میکنند . اما این را میدانم که نادان بودنم هیچ ربطی به این باورم که دوست داشتن حداقل در مقابل دیگران نیاز به زبان ندارد و  مقدس تر از آن است که بقیه مجاز به دیدنش شوند ، ندارد .

پ.ن : هیچوقت دلم نمیخواد دغدغه های تازه عروس های خانوادمون رو داشته باشم که کدوم لباس رو برای کجا بپوشم که خوشگل تر به نظر برسم و جایی واسه دیدن جاریم نزارم . حتی اگر تا آخر مجبور باشم روزی دو هزار تومن از پنج هزار تومن رو پس انداز کنم و شب ها از فکر خوندن و تموم کردن کتاب ها خوابم نبره .

پ.ن دو : یه مشکل جدید دیکته گفتن و ریاضی حل کردن با نوه صابخونه، پارلاس ...

++ جلد دوم دزیره هم تموم شد ...

پست سیزدهم

  • مه نگار
  • دوشنبه ۱۲ مهر ۹۵
  • ۲۳:۳۸
  • ۲ نظر

یه جوری شدم که خودم تصمیم میگیرم که وقتی از خواب پا میشم حالم خوب باشه یابد . از عمد حالمو میتونم بد کنم یا نه بذارم همونجوری خوب باشه . خیلی خوبه آدم بتونه خودشو کنترل کنه و مدیریت اما یه وقتا حس میکنه داره ماشینی جلو میره . دیشب شب آخری بود که مامان بابا اینجا بودن ، نمیتونستم قبول کنم که عادی باشم . آدم وقتی میدونه یه چیزایی لحظه های آخرشه دوست داره هی نگاهش کنه هی صداش کنه هی بوش کنه ، هرچی و هرکی که هست همش جلو چشمش باشه . دیشب واسه چند ساعت جلو خودمو گرفتم که مخالفتی با هیچ حرفی نکنم . فقط گوش کنم به همه سفارش های تکراری مامانم و بگم باشه یا چشم . تازه فهمیدم خیلی وقتا اگه به خیلی از حرفاش عمل نمیکنم ، واسه اینکه وقتی حرف میزنه نمیفهمم چی میگه . من صداشو گوش میدم و چشاماشو لب هاشو نگاه میخورم که بازن و تکون میخورن . من میترسم از اینکه یه روزی نبینم این صحنه را واسه همین هیچوقت نمیتونم بفهمم بار اول چی میگه و باید بگم دوباره توضیح بده . خیلی وقتا عصبانی میشه و میگه حواست نیسن :)) با صدای عزاداری ها کوبنده اینجا دیشب بغضم ترکید و خوابیدن رو بهونه کردم گریه کردم . بعد یهو ته دلم خالی شد . دیدم مامان بیداره رفتم کنارش خوابیدم و بغلش کردم یجوری که شاید هیچوقت نتونم تکرارش کنم . میخوام بگم آخرین لحظه های هرچی چقدر با ارزش میشن . چقدر دوست داره آدم هی بکشتشون عقب . چقدر آخرین لحظه زندگی سخته میشه با این حساب ...

امروز با همون فاز بد دلبخواهی رفتم دانشگاه . دلم میخواس همه چی بد باشه :)) یعنی اینجوری که من قانون جذبو درک کردم باعث شده این اتفاقا بیوفته . اتفاقا بد هم شد . سر کلاس صبح به موقع نرسیدم . نهار سلف نرفتم همینجوری الکی :\  سر کلاس بعد از ظهرم استاده حالش از من داغون تر بود و بعد از چند تا بحث بیخودی کلاسو تعطیل کرد . من که تا نصفه روز مطابق میل و خواسته و برنامه ریزیم پیش رفته بود و بد شده بود :)) کلاس آخر سرحال شدم . کلاس نویسندگی بود و بعد از درس سر تمرین از ته دلم خواستم که نوشته ای که من مینویسم سر کلاس خونده بشه و تشویق . بعد از سه چهار نفر نوبت من شد ، همونی که میخواستم شد . نوشته امو خوندم و تشویق هم شدم . یعنی یجورایی تو اوج بی نظمی همه چی منظمه . همه چی دست منه و این کنترل رو راحت بدست نیوردم که راحت از دستش بدم .

با همه خستگی بعد از رفتن مراسم بابای یکی از بچه ها، برگشتم خونه و تازه باید شام میذاشتم . تا شب قبل همه چی دست مامان بود و نمیفهمیدم که تنهایی چقدر سخته . بعد شامم به درسای نوه صابخونه رسیدم :)) بخوانیم بنویسم :)) فکر کنم از پس این قسمت مادری بربیام :\



پ.ن : اگر کلافگی های یک زن را دیدی،بدان خوب است . فقط دارد حافظه اش را پاک میکند تا به چیزهای بهتری فکر کند ...

پست نهم

  • مه نگار
  • پنجشنبه ۱ مهر ۹۵
  • ۱۷:۲۲
  • ۷ نظر

به هزار امید و آرزو که امسال راحتم و بعد سه ماه تابستون میرم خونه و خبری از خوابگاه نیست رفتیم رسیدیم دیدیم گند زده شده به خونه امیدمون مثلا ، اونم چه گندی ... هم خونه مزخرف و کسی مجبور بودم تحملش کنم و دم نزنم قبل رفتنش هرچی خرت و پرت داشته از آجیل شب عیدشون و شکلاتای مونده ی کف خیابونیش رو گذاشته بوده آشپزخونه و یه زندگی رویایی واسه پیله کردن کرما و تبدیلشون به پروانه ، ساخته بوده . به قدری این سه هفته آخر تابستون گند بود که وقتی بهش فکر میکنم که ازش گذشتم حس میکنم دیگه نمیمیرم . هرچی استراحت و لذت تابستون بود از دماغم درومد . سه روز به ناچار و به خاطر وخیم نشدن اوضاع فامیلی ، مجبور شم تو اون زیرزمین دو خانوار رو پناه بدم کسایی که هرجا میرن ادعا میکنن کمتر از هتل پنج ستاره نرفتن ولی به ما که میرسن خونه ما از هتلای پنج ستاره ی تهران دو ستاره بالاتره . حرفم که نمیشه زد بهشون ماشالا . این سه هفته جوری به خودم و زمین و زمان غر زدم که دیگه حالم داره بد میشه . جور همه این بدبختی های منم مادر بیچارم داد که سه روز تو اون خونه خرابه دانشجویی تمیز کاری گندای اون ابله رو کرد و روز سوم بازم تو جا نونی کرم دیدیم جفتمون شدیم سگ از غلاده در رفته . تو نصفه روز دنبال خونه گشتم و تو همون نصفه روز اندازه ده سال پیر شدم . خداروشگر که باز یه جا تمیز پیدا شد و از شر اون خراب شده و اون دختره بی خانواده خلاص شدم . گرچه اگه به اصرار مامان نبود من بازم خر بودم و میریختم تو خودم و دم نمیزدم . گند بزنن به این درس و دانشگاهی که من اینجوری دارم باهاش خانوادمو پیر میکنم . این همه نگرانی ! این همه اعصاب خوردی ! این همه خرج ! چجوری میشه خجالت نکشید ؟ چجوری میشه شبانه روز فکر جبرانش نبود . بیست و سوم شهریور شد 21 سالم . دلم میخواد دو سال بپرم جلو خلاص شم از این قدرت اجباری که باید تحملش کنم واسه مقابله با چیزایی که میبینم و میشنوم  خلاص شم از راه رفتن تو محله ای که هنوز هر ده متر یه قهوه خونه پر از مردای سیبیل کلفته که با نگاهای خیره دارن قلیون میکشن . خلاص شم از این حجم از تنهایی که مجبورم تحملش کنم که کسی رو نارحت و نگران نکنم . بتونم راحت دلتنگ بشم و رفعش کنم . چرا هرچی سخت تر میشه من باید محکم تر شم ... چرا کم نمیارم بلکه این سختی دلش بسوزه و کوتاه بیاد .

دلم واسه روزایی که از خواب بیدار میشدم و مانتو و مقنعه مدرسمو اتو شده دست مامانم میدیدم تنگ شده :( حالا هی بگین اول مهر بده ... بهترین روزا و اعتقاد و دوست و زندگیمو از پنج سال دبستان دارم :)) بازم خوبه خاطره اش هست ♥

پ.ن : مرسی واسه کامنتای پست قبل داستان همین بود .. ♥

پیوندهای روزانه