۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «روزمرگی» ثبت شده است

پست چهل و نهم

  • مه نگار
  • دوشنبه ۱۹ تیر ۹۶
  • ۱۹:۳۴
تو اوج عصبانیت که کم کم دارم سعی میکنم به سکوت تبدیلش کنم ، همیشه به این نتیجه میرسم که یه روزی باید خیلی دور باشم . از همه چیزایی که دوست دارم و از همه کسایی که دوست دارم . انقدری دور بشم که نه من رو زندگی کسی اثر بذارم و نه کسی رو زندگی من . انقدری که این مواقع فکر میکنم نه تنها هیچ ثمره و سودی ندارم بلکه حتی باعث خیلی اتفاق های بد هم میشم . انقدر که این فکر تو مغزم بالا پایین میشه که از سردرد چشام قرمز میشه . ولی مجبورم شرایطی به غیر از اونچه که فکر میکنم درسته و میخوام رو تحمل کنم . مجبورم ساکت باشم و این تئوری مسخره که نباید منتظر شرایط خوب بود و باید ساختشون رو جر واجر کنم ...اصلا چه اهمیتی داره ، زندگیه دیگه.

پست سوم

  • مه نگار
  • جمعه ۱۲ شهریور ۹۵
  • ۲۱:۴۰
  • ۱ نظر

یه وقت هایی انقدر عاشق همه چی زندگی میشم که از آب خوردن عادی هم میترسم که نکنه بپره تو گلوم و چند تا سرفه با خفگی و هیچکسم نباشه بزنه پشت سرم و تو چند ثانیه همه چی تموم شه . به طرز عجیبی از مرگ میترسم . انقدر آرزو و رویاهای کوچیک و بزرگ دارم که وقتی بهشون فکر میکنم این ترس میوفته به جونم که نکنه نشه . خیلی سعی میکنم جلوش را بگیریم ولی بعضی وقتا واقعا نمیشه . حتی شده قید سفرو هم زدم که بتونم از این فکر لعنتی خلاص شم . نمیدونم این رویاها و آرزو هاست که انقدر ترسوم کرده یا چی ؟! بعضی وقت ها فکر میکنم اگه من میدونستم کی میمیرم از اون دسته آدمای افسرده نمیشدم بلکه برعکس نهایت استفادمو ازش میکردم . یه جوری باید با این ترس جدید مقابله کنم . واقعا نمیدونم چجوری ؟!

پیوندهای روزانه