۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عشق» ثبت شده است

پست چهل و چهارم

  • مه نگار
  • دوشنبه ۱۴ فروردين ۹۶
  • ۲۲:۱۳
  • ۴ نظر

سلام عیدتون مبارک :) ممنونم از تبریکاتون که نشون میده چقدر مهربون و با محبتید :) ولی من نت درست حسابی نداشتم که بتونم بلاگ بیام برای همین تبریک دیر شد :دی از ته دل برای همتون ارزوهای خوب میکنم و امیدوارم سال خوبی داشته باشید .

عید امسال یه عید معمولی نبود واقعا هیجان انگیز ترین و غیرمنتظره ترین اتفاقا و خبرایی که میشد اتفاق افتاد و شنیدم که خداروشکر همشون هم خیر بود . چند روز قبل از سال تحویل خبر بازنشستگی بابا بعد از 35 سال حال و هوای کسل زندگیمون را خیلی عوض کرد خبری که پشتش بازم اتفاق های خوب افتاد . بعد از سال ها لحظه سال تحویل کنار یه خانواده واقعی و نه دیگه از راه دور ، لحظه تحویل سال خیلی غر زدم که نمیخوام برم سر خاک و میمونم خونه ولی وقتی رفتیم اونجا پیش بابابزرگم وقتی همه دورش بودیم کنارش حس آرامش کردم همونجا تصمیم گرفتم دیگه در برابر اتفاقا و پیشامدها و حتی تغییرا انقدر شدید مقاومت نکنم . درست لحظه ای که سال عوض شد بارون شدیدی گرفت سبزه رو پیش اقاجون گذاشتیم و با کلی حس و انرژی خوب برگشتیم خونه . همه چی حس نو شدن میداد همه خوب بودیم آرزو کردم کاش همیشه همینجور میموند کاش انقدر فاصله وجود نداشت . چند روز بعدش رفتیم مشهد ، به عمرم انقدر مشهد رو قشنگ ندیده بودم انقدر حس آرامش گرفتم که دلم میخواست تا آخر عمر همونجا بمونم . یه حس امنیت که انگار امام رضا مراقب همه کسایی که اونجان هست . دروغ چرا حسرتی خوردم که این شهر چه بزرگتری داره چه احترامی چه روشنی موج میزنه . وقتی پیشش بودم هیچی نتونستم بخوام هیچی . فقط تونستم تسلیمش شم و نگاهش کنم . معجزه ای بود این مشهد امسال . تسلیمش شدم و حالا وقتش بود که به راهی که پیش گرفتم فکر کنم و من امروز مهم ترین تصمیم زندگیم را گرفتم و برای هرچی که پیش بیاد هیچ مقاومتی نمیکنم . و این بهترین حسی هست که تا به الان داشتم .

------------

( جایی خوندم ) :
بعضی اوقات احساس تنهاییه زیادی میکنم ...حس میکنم اگر کسی بود که واقعاً دوستم داشت ؛ مرهم دردام بود زندگی برام قشنگ تر میشد اما شرایط زندگیم ؛ محدودیت هام ؛ مشکلاتم ، همه و همه باعث میشه حتی به این قضیه فکر هم نکنم!چه برسه به عمل کردن ....و از طرفی هم وقتی ادمای دورمو میبینم ... از همه چیز و همه کس ناامید میشم گاهی کارم فقط میشه گِله گاهیم ..... نه! الان ؟ الان درحالت خنثی به سر میبرم به طرز شگفت آور و فجیعی به کار و حکمت خدا اعتقاد داشتم و این روزا بیشتر بهش پی بردم ...همه چیو سپردم به خودش...!قطعا مشکلات منم حل میشه مشکلات تو هم حل میشه و یه روزی یه جایی که اصلا فکرشو نمیکنیم میرسیم به اون "همیشگی" مون مطمئنم و به شما هم این اطمینانو میدم اگه کارت گیره اگه ناراحتی
بدون خدا یه بهترشو ، یه "آدم" ترشو واست کنار گذاشته  تو سرنوشتت نوشته مهر زده امضاء کرده و داره راهنماییت میکنه به سمتش بهش اعتماد کن تلاش کن بقیشو بسپار دست خودش میرسونتت به مقصد.
------------
ادمها باید یک چیز را درباره خودشان بدانند!
من کجا خوشبختم؟
و لزوما، منظور از جا یک مکان جغرافیایی نیست، منظور نقطه لذت زندگیست.
کِی ها و با کی ها و چراهایش مهم است .

- صابر ابر

پست سی و دوم

  • مه نگار
  • يكشنبه ۵ دی ۹۵
  • ۰۰:۲۲

یادم رفته چطور میشه زندگی کرد... یادم رفته چطور میشه عاشقی کرد...یادم رفته چطور میشه کار کرد و خسته بود و تا صبح حرف زد... یادم رفته چطور میشه دوست داشت حتی...در استانه آلزایمر شدگی هستم. از فردا میخواهم دوباره شاد باشم می خواهم بروم کارهایی را بکنم که دوست دارم به من چه که دیگران چطور فکر میکنند.مگر وقتی من مشکلی دارم دیگران چه گلی به سر من میزنند

بی خیال 

از فردا میروم دنبال هرچیزی که خوشحالم میکند



پست بیست و‌ هشتم

  • مه نگار
  • چهارشنبه ۱۷ آذر ۹۵
  • ۲۳:۲۶

پست بیست و ششم

  • مه نگار
  • جمعه ۵ آذر ۹۵
  • ۲۰:۵۴
از اینکه آخر هفته است و میبینم که سالمم و هنوز اتفاق جانی رخ نداده خداروشکر میکنم :)) هیچوقت تا این اندازه تو عمرم بد شانس و گند بالا بیار نبودم . این هفته به طرز عجیبی طلسم شده بودم که در عرض سه یا چهار دقیقه گند هایی میزدم که دیگه جبران ناپذیر بودن . خورده ریزه هاش که یادم نمونده ولی گنده هاش این بود که خودم نشستم پای تعریف لپتاپم که فلان و بهمان خیلی سرعتش خوبه خیلی خوش دسته و این حرفا ! اونوقت که گذاشتمش تو کیفم با مغز رفت زمین و له شد کنارش  حالا که دیروز بردمش تعمیر میگن اگه بهش دست بزنیم بدتر میشه الان که معلوم نیست خانوم ! مثل این میمونه که دکترا میگن اگه عمل کنیم طرف میمیره ولی خب ... آره معلوم نیست ولی من روانی از بچگی وقتی پاک کنم گم میشد و تو جامدادی لا به لای مداد خودکارام نمیدیدمش ، دیگه نمیتونستم درس بخونم ، حالا اینم که اینجوری شد با اینکه چهار میلیون با بدبختی خریدمش دلم راضی نمیشه تا درست نشه ازش استفاده کنم :( گند بعدی رزرو بلیط واسه مامان بزرگ بود که میخواست بره خونه اش . حالا دو روز مدام به من زنگ میزدن که فلان روز بگیر فلان ساعت واسه فلان جا دوباره یک ساعت بعدش زنگ میزدن که نه بهمان روز بگیر بهمان ساعت واسه بهمان جا . انقدر این تماسا تکرار شد که آخر سر من که باید برای فلان جا فلن ساعت میگرفتم ، واسه بهمان جا و بهمان ساعت گرفتم خودشم از نوع گرونش و چارتر . که البته حقم بود که بشنوم گیجی ! ولی در جواب فقط گفتم من آژانس هواپیمایی نیستم از این به بعد خودتون به پاهای مبارکتون زحمتشو بدین برید بلیط تهیه کنید . اینم جبران ناپذیر بود چون با کنسل کردنش صد تومن از پول را کم کردن و باز من گند زده بودم :| درست مثل این دختر دبیرستانی ها که تازه عاشق میشن و یا از سر اولین قرارشون اومدن خونه و لپ هاشون گل انداخته :| ولی من نه تو دبیرستان از قراری اومدم، که متنفر بودم از این کار که چرا مثلا که چی بشه با مانتو مدرسه شلوار جین میپوشن میرن چند تا چهار راه بالاتر که نه بچه های مدرسه خودشون نه مدرسه پسرونه مزاحمشون باشه :| که چه دنیای چرتی داشتن  و نه الان عاشقم که این حجم از گند زدن ها برام طبیعی باشه و قابل توجیه .
البته شاید توجیه اش این باشه که یک هفته باید حرفی نمیزدم که پدر جان رفتن شهر پدری و مامان نباید خبر دار بشه که چرا نمیفهمم هنوز که هربار مامان زنگ میزنه میگه بابا اداره است امشب و اونوقت دلم بترکه که آخه این چه رسمیه تو خانواده ما ؟ :| :( یا هم اینکه توجیه اش بشه وقتی که حاضر نشی دیگه عکس سلفی بگیری باهاشون دیگه تحویلت نگیرن و تو باز هم مجبور باشی برای تولد کادو بگیری و تو سهم کافی شاپ شریک بشی و یه تولد برات چهل تومن آب بخوره به خاطر اینکه فقط بخوای از زیر دین بیرون بیای ! یا وقتی که دو تا دوست نداشته باشی که بتونی باهاشون بری بیرون و از فیلما و کتاب هایی که اخیرا دیدین و خوندین حرف بزنید و به جاش کسایی باشند که فقط باید درد و ناله های عشقیشون را تحمل کنی و وقتی میرن اصفهان گردی و هتل عباسی و حالشون خوبه دیگه کلا یادت هم نیفتن که بگن جات خالی کاش تو هم بودی :)) دیروز برای اولین بار پیش مادر یکی از دوستام گریه ام گرفت :) که البته غریبه حساب میشه ولی خب دیگه نتونستم به هیچ عنوان خودم را نگه دارم . و الان هم پشیمون نیستم چون خیلی ملایم بهم گوش داد و وقتی داشت خودشم از پسرش میگفت گریه اش گرفت .
با همه این اتفاق های این هفته ، حالم خوبه چون میدونم از پس همه اینا برمیام و براومدم :) زندگیم را یه جایی دور از همه این حاشیه ها آدم هاش میسازم . الان فرصت خوبیه که تو این خلوتی که به وجود اومده بفهمم کی باید اون موقع بتونه وارد زندگی بشه . پس خیلی راحت از گروه های چرت دانشگاهی بیرون اومدم . حالا دیگه نه دینی هست و نه حس دوستانه ای ! تنها اتفاق های پیش رو امتحاناس که از وسط های دی شروع میشه و بعد هم کنکور خوندن . باورم نمیشه که زمان کنکور ارشد واسم رسیده باشه  و دنبال منابع باشم :) پایان نامه هم موضوع و داستانش را مشخص کردم . همه چی داره درست پیش میره فقط ای کاش وقتی من به بقیه کار ندارم بقیه هم به من کار نداشته باشن که البته محاله .
پ. ن : سیندرلای دانشجو :))  امروز که به دستام نگاه کردم وقتی داشتم حیاط جارو میکردم دیدم که باید دیگه از دستکش استفاده کنم موقع شستن لباس ها ظرف ها جارو کردن پله ها، هرچند که هیچوقت فکرشو نمیکردم بهشون نیاز داشته باشم . ولی همیشه اونجوری نمیشه که ما فکرشو میکنیم :) گاهی اگه آدم مراقب خودش نباشه و فکر کنه همیشه همون شکلی میمونه خیلی زود از بین میره :) ولی واقعا همیشه آدم همون شکلی نمیمونه ....
پ.ن دوم : کتاب یک به علاوه یک را که از یکی قرض گرفته بودم رو هم جزو گند کاری هام باید بذارم که چند صفحه ای که چسبیده بودن بهم را که خواستم از هم جدا کنم پاره شدن :| 500 خورده ای صفحه بود که تو یک هفته تمومش کردم ولی تجربه شد که دیگه کتاب قرض نگیرم و از اون مهم تر قرض ندم . در نتیجه شاید بشه فقط ماهی یک کتاب بخرم و بخونم :(
 چرند نوشت :))) : کاش یه کلوپی بود برای کتاب خوان ها که هر ماه مثلا یه کتاب بهت هدیه میدادن و در عوضش ازت میخواستن یه روز بری کتابخونه رو گردگیری کنی :)) بعد مثلا یکی از کتابایی که میفرستادن اگه " راه های دوست داشتنی بودن به روش آدری هپبورن" بود ، اونوقت من گردگیری که هیچ لیس میزدم کتابخونه رو :)) X_X

پست بیست و دوم

  • مه نگار
  • جمعه ۲۸ آبان ۹۵
  • ۰۰:۳۵
  • ۴ نظر

دو هفته پیش سر کلاس نویسندگی با این متن تشویق شدم . تشویقی که باید باعث میشد بیشتر مخم کار بیوفته و بنویسم . ولی دقیقا از همون موقع تو حجمی از آشفتگی ها گم شدم که معلوم نیست کی و کجا ازش بیرون بیام . با زلزله ای که چند روز پیش هم اومد و سر صبحی قلبم اومد تو دهنم هم هیچی عوض نشد . من همچنان سردرگم بین همه خواسته هایی که باید بخوام و نمیخوام .
به هر حال ...ادامه مطلب :

پست نوزدهم

  • مه نگار
  • شنبه ۱ آبان ۹۵
  • ۲۳:۲۹
  • ۲ نظر

 از نظر آن ها آرزو کردن  همان امید بستن و امید بستن را همان انتظار داشتن است . این جمله ای بود که در بخش چهارم از کتاب جدیدی که خریده ام خواندم . وقتی روزی که برای همراهی دوستام به نمایشگاه کتاب رفتم ، خیلی سعی کردم در برابر خریدن کتاب هایی که تو هر غرفه بهم چشمک میزدند ، مقاومت کنم . از همان اول که به غرفه خرید بن رفتند و نفری صد هزار تومن بن خریدند من متوجه شدم که امروز اشتباه کردم و نباید به اینجا می آمدم . مشغول گشتن در غرفه های نمایشگاه بودم و یک جور خاص که شبیه حسرت باشد داشتم به کتاب ها نگاه میکردم که یکدفعه متوجه شدم که تنها از یک غرفه نزدیک به هفتاد هشتاد هزار تومن خرید کرده اند . البته که اگر دلم نمیخواست کتاب ها را در کتابخانه ام داشته باشم و خودم جلدشان کنم و هر از چند گاهی گردگیریشان کنم ، نباید زیاد ناراحت میشدم . چون قول اینکه من هم بتوانم آن کتاب ها را بخوانم ازشان گرفته ام . اینکه آدم به کل پولدار نباشد یا کسی نباشد که حواسش به پول تو جیبی آدم باشد که مبادا کم بیاید زیاد دردناک نیست . فوقش میداند که منبعی ندارد و به کل برای مدتی هم که شده باید دل از خرج کردن بردارد . اما اینکه خود آدم دلش نخواهد برای گرفتن پول حرفی بزند و یا درخواستی کند می تواند خود فاجعه باشد . یک نوع غرور دردآور که فقط راضی به گرفتن خرجی اول هر ماه میشود و دلش میخواهد به هر جان کندنی شده تا آخر ماه با سیصد هزار تومن طی کند . که همان خرج نهار سلف دانشگاه و خورد خوراک روزانه و پول رفت آمد و خرید بسته های بی صرفه ی اینترنت است و تمام . دیگر پول برای کتاب خریدن یا تاتر رفتن و یا قرار های کافه ای با دوستان و  ... نمی ماند ! به سختی میتوانسم از غرفه رمان های فرانسوی بگذرم و چشمم را به کتاب های کم قطر و ارزان آن جا ببندم . وقتی سراغ کتاب ماه عسل در پاریس را گرفتم . فروشنده متوجه علاقه من به این موضوع شد و گفت کتابی در دل پاریس برایت دارم . خدا خدا کردم که گران نباشد و قبل از پرسیدن داستان کتاب قیمتش را پرسیدم که مبادا دل به داستان بدهم و همان جا در همان غرفه جایش بگذارم . خوشبختانه کتاب ارزانی بود و فقط هفت تومن از خرجی ام را به هدر میدادم . همه چیز خوب  پیش میرفت و من هم کمی آرام تر بودم که دست خالی از دل این همه کتاب هایی که خواندن همه شان آرزویم است ، برنگشته ام . آن ها همچنان کتاب میخریدند  و کیسه های سنگینشان را این دست و آن دست میکردند .اما یک دفعه با دیدن کتابی دیگر ماشین حساب مغزم باتری تمام کرد و بدون آنکه متوجه شوم آخرین اسکناس های خرجی را دارم لمس میکنم کتاب را خریدم و از نمایشگاه خارج شدم . آنقدر دلم میخواستش که دلم نمی آمد بگویم کاش نمیخریدم ولی میدانستم که به مشکل بزرگی برخواهم خورد . اما باید من کتاب را داشته باشم . نه فقط برای خودم که دلم میخواهد پایان این کتاب "عقل و احساس " جین آستین ، به این نتیجه خودم مطمئن تر شوم که همیشه عقل پیروز هر ماجرایی است . بلکه دلم میخواهد روزی این کتاب را روی میز تحریر دخترم وقتی هفده سالش تمام شد بگذارم و ببینم تمام آن هفده سال را توانسته ام به او بیاموزم که هیچوقت عقلت را در پس احساست نگذار ، تا او هم مانند من با خواندن و تمام کردن کتاب از تصمیمش در این هفده سال مطمئن تر شود . در روز هایی که من باید از پس خرجی های خانه ای کیلومتر ها دورتر از خانواده بربیایم و مشغله های زندگیم ام این باشد که از روزی پنج هزار تومن اگر دو هزار تومن پس انداز کنم میتوان آخر هفته چهارده هزار تومن کاسب باشم ، باید با داستان های عشقی بقیه مواجه شوم و بدتر از مواحه شدن این است که باید به همه حرف هایشان تا آخر گوش دهم و اشک هایشان را گوله گوله پاک کنم . همین یک هفته پیش در جواب آخری که به رفیق سیزده ساله ام دادم منظورم را رساندم و خواستم بگویم که هم من را و هم خودش را به مسخره گرفته و است و هر روز روزی بیست بار حرف های تکراری اش را میشنوم و راه کار های تکراری ام را میگویم و او هم قانع راضی میشود و فردا روز از نو و روزی از نو ... اما جوابی که شنیدم دلخوری بود و اینکه تو من را درک نمیکنی و در شرایط من نیستی . در جواب حرفی که به خودت نگاه کن که کجایی و شاید در سی سالگی حسرت بخوری که چرا امروزت را اینچنین گذرانده ای .دلم میخواست بگویم جای تو نبوده ام ولی اگر هم باشم حداقل آنقدر بچگانه برخورد نمیکنم . ولی تنها با جمله حق با توست بحث را تمام ردم و الان یک هفته میشود که دیگر سراغی از پیام های احوال پرسی نیست که بعد از آن داستان های بی سر تهش  را شروع کند . اینجا من فقط برای ده دقیقه مهلت حمام کردن را دارم و بعد از این زمان آب سرد میشود و من منجمد آنوقت باید برای سوال های دوست تازه عاشق شده ام وقت بگذارم که چرا عطر عشقش آنقدر برایش جذاب است که از طبقه دوم دانشگاه هم متوجه حضورش میشود . چند روز پیش بود که برای تصمیم نهایی درباره ارائه پروپوزال راهی اتاق استاد راهنمایم بودم که با شنیدن گریه که چه بگویم زجه هایش مجبور شدم وقتم را تا بعد از ظهر به او اختصاص دهم که فردا با دیدن آن پسر همه حرفهایم یادش برود و با جمله ی من تا با خودش حرف نزنم آرام نمیشوم رو به رو شوم . شب ها که موقع خواب طبق عادت لیست شماره های تلگرامم را چک میکنم با عکس پروفایل تازه عروس هایمان در خانواده برخورد میکنم و بدون هیچ نتیجه گیری و با ذهن قفل کرده مجبور به خوابیدن میشوم . عکس هایی با متن هایی مانند این که " آقامون گفته من بهترین انتخابشم " و یا " زندگی فقط با آقامون قشنگهه " و بدتر از آن " دختر باس وقتی دلش میگیره با آقاش بلند شه بره خرید " . یا وقتی هنر پیشه هایی را در اینستاگرام میبینم که با همسران خود و در لحظه های مختلف عکس هایی از خودشان گذاشته اند و در مقابل بقیه قربان صدقه هم میروند ، فقط به این فکر میفتم که مگر جز حسادت برای بقیه چیز دیگری هم دارد ؟ حال از آن بگذریم که نصف بیشتر کامنت ها مسخره کردن و یا کنجکاو شدن های بیشتر از محیط خانه شان است . و تنها به این نتیجه میرسم یا من زیادی نادان ام که این چیز ها را درک نمیکنم و یا آن ها زیادی خود نما هستندو خوشبختی را نه در محیط خانواده بلکه در جایی غیر از آن جستجو میکنند . اما این را میدانم که نادان بودنم هیچ ربطی به این باورم که دوست داشتن حداقل در مقابل دیگران نیاز به زبان ندارد و  مقدس تر از آن است که بقیه مجاز به دیدنش شوند ، ندارد .

پ.ن : هیچوقت دلم نمیخواد دغدغه های تازه عروس های خانوادمون رو داشته باشم که کدوم لباس رو برای کجا بپوشم که خوشگل تر به نظر برسم و جایی واسه دیدن جاریم نزارم . حتی اگر تا آخر مجبور باشم روزی دو هزار تومن از پنج هزار تومن رو پس انداز کنم و شب ها از فکر خوندن و تموم کردن کتاب ها خوابم نبره .

پ.ن دو : یه مشکل جدید دیکته گفتن و ریاضی حل کردن با نوه صابخونه، پارلاس ...

++ جلد دوم دزیره هم تموم شد ...

پست چهاردهم

  • مه نگار
  • سه شنبه ۱۳ مهر ۹۵
  • ۲۲:۳۰

امروز هم کلاس صبح خواب موندم :| این یکی عمدی نبود واقعا . شبا که تا دیروقت سر و صدای این دسته هاس اصلا نمیتونم زود بخوابم و از اون ور صبح خواب میمونم . ولی خب به جاش بخش دومشو رفتم و در کل اینکه عقب نموندم از درس پنج واحدی مزخرف بازی سازی :| ولی از صبحش هرکی میدید منو میگفت چرا عصبانی ؟ چرا بی حوصله ای ؟ واقعا بی حوصله نبودم . اما کم کم که هی گفتن واقعا عصبی شدم . اینجور وقتا از زمین و زمان شاکی ام که چرا الکی تلقین میکنن به آدم یه چیزیو . دایی بابا هم بالاخره بعد چند ماه مریضی و بدبختی امروز تموم کرد . طفلی دق کرد . از عشق دق کرد . از نامردی کسی که عاشقش بود . وقتی چند سال پیش همه زندگیشونو گذاشتن پای اینکه برن آمریکا با سه تا با بچشون  اونجا زندگی عاشقانشونو ادامه بدن ، واسه رفتن و یا نمیدونم به خاطر چی بود که مجبور شدن الکی از هم طلاق بگیرن بعد زنش بره اونور و یه مدت دیگه هم بچه ها و شوهرش یعنی دایی بابا بره . اما وقتی رفت و رسید اونجا دیگه نخواست . به همین راحتی ... شریک این همه سال زندگیشو نخواست دیگه ... از همون روزا کمر دایی خم شد . قیافش شکسته شد . دیگه از اون آدم دنیا دیده باسواد چیزی نموند. بعد کلی عمل و اذیت امروز تموم کرد :( دارم فکر میکنم حالا زنش واقعا نارحت نمیشه ؟ عذاب وجدان نمیگیره ؟ اصلا مگه میشه همچین چیزی ...

خسته و کوفته از راه رسیدم دیدم حاج خانوم یعنی صاحبخونم واسم یه قرص نون نذری آورده . گفت اول واسه تو کنار گذاشتم ♥ آش دیشبو داغ کردم و نونم رو بخاری داغ کردم و خوردم ، نمیتونم بگم چقدر بهم مزه داد ... چقدر چسبید ♥ کم کم دارم فکر میکنم همه چیزایی که آرزو داشتم یا خیلی وقته گمشون کرده بودم تو این خونه و محله دارم پیدا میکنم . آرامش داره میره زیر پوستم وقتی صبح ها با صدای لرزون پیرزنیش صدام میکنه که بیدار شم و خواب نمونم که باز من خواب میمونم :)) وقتی بعد از ظهرا بهم سر میزنه و با زبون شیرین خودش هی قربون صدقه میره و آرزوهای قشنگ واسم میکنه ... دلم میلرزه واسش . حس میکنم اندازه روزایی که دلم مادربزرگامو میخواست این کنارمه الان . دوسش دارم ♥ خداروشکر

پیوندهای روزانه