یه جوری شدم که خودم تصمیم میگیرم که وقتی از خواب پا میشم حالم خوب باشه یابد . از عمد حالمو میتونم بد کنم یا نه بذارم همونجوری خوب باشه . خیلی خوبه آدم بتونه خودشو کنترل کنه و مدیریت اما یه وقتا حس میکنه داره ماشینی جلو میره . دیشب شب آخری بود که مامان بابا اینجا بودن ، نمیتونستم قبول کنم که عادی باشم . آدم وقتی میدونه یه چیزایی لحظه های آخرشه دوست داره هی نگاهش کنه هی صداش کنه هی بوش کنه ، هرچی و هرکی که هست همش جلو چشمش باشه . دیشب واسه چند ساعت جلو خودمو گرفتم که مخالفتی با هیچ حرفی نکنم . فقط گوش کنم به همه سفارش های تکراری مامانم و بگم باشه یا چشم . تازه فهمیدم خیلی وقتا اگه به خیلی از حرفاش عمل نمیکنم ، واسه اینکه وقتی حرف میزنه نمیفهمم چی میگه . من صداشو گوش میدم و چشاماشو لب هاشو نگاه میخورم که بازن و تکون میخورن . من میترسم از اینکه یه روزی نبینم این صحنه را واسه همین هیچوقت نمیتونم بفهمم بار اول چی میگه و باید بگم دوباره توضیح بده . خیلی وقتا عصبانی میشه و میگه حواست نیسن :)) با صدای عزاداری ها کوبنده اینجا دیشب بغضم ترکید و خوابیدن رو بهونه کردم گریه کردم . بعد یهو ته دلم خالی شد . دیدم مامان بیداره رفتم کنارش خوابیدم و بغلش کردم یجوری که شاید هیچوقت نتونم تکرارش کنم . میخوام بگم آخرین لحظه های هرچی چقدر با ارزش میشن . چقدر دوست داره آدم هی بکشتشون عقب . چقدر آخرین لحظه زندگی سخته میشه با این حساب ...

امروز با همون فاز بد دلبخواهی رفتم دانشگاه . دلم میخواس همه چی بد باشه :)) یعنی اینجوری که من قانون جذبو درک کردم باعث شده این اتفاقا بیوفته . اتفاقا بد هم شد . سر کلاس صبح به موقع نرسیدم . نهار سلف نرفتم همینجوری الکی :\  سر کلاس بعد از ظهرم استاده حالش از من داغون تر بود و بعد از چند تا بحث بیخودی کلاسو تعطیل کرد . من که تا نصفه روز مطابق میل و خواسته و برنامه ریزیم پیش رفته بود و بد شده بود :)) کلاس آخر سرحال شدم . کلاس نویسندگی بود و بعد از درس سر تمرین از ته دلم خواستم که نوشته ای که من مینویسم سر کلاس خونده بشه و تشویق . بعد از سه چهار نفر نوبت من شد ، همونی که میخواستم شد . نوشته امو خوندم و تشویق هم شدم . یعنی یجورایی تو اوج بی نظمی همه چی منظمه . همه چی دست منه و این کنترل رو راحت بدست نیوردم که راحت از دستش بدم .

با همه خستگی بعد از رفتن مراسم بابای یکی از بچه ها، برگشتم خونه و تازه باید شام میذاشتم . تا شب قبل همه چی دست مامان بود و نمیفهمیدم که تنهایی چقدر سخته . بعد شامم به درسای نوه صابخونه رسیدم :)) بخوانیم بنویسم :)) فکر کنم از پس این قسمت مادری بربیام :\



پ.ن : اگر کلافگی های یک زن را دیدی،بدان خوب است . فقط دارد حافظه اش را پاک میکند تا به چیزهای بهتری فکر کند ...