۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «من نوشت» ثبت شده است

پست پنجاه و نهم

  • مه نگار
  • شنبه ۸ مهر ۹۶
  • ۱۳:۰۸
من اعتراف میکنم که به خودم افتخار میکنم که قدرت دایورت کردن رو روز به روز دارم در خودم بیشتر و ملموس تر حس میکنم . فقط اگه از این ور اون ور به انواع اقسام مختلف دردا نزنه بیرونم که عالی میشه . تا چه حد میتونه وضع خراب باشه ؟ همون قدر ... تا چه حد میتونه دل آشوب باشه ؟ همون قدر ... تا چه حد میتونه آرامشی نباشه ؟ همون ... ولی در نهایت چاره چیه ؟ مگه غیر اینه که باید زندگی کرد ؟ فقط اینکه ناخداآگاه میترسم یه حرفی یه حرکتی ازم باعث شه کسایی که دوسشون دارم ُ نارحت کنم که فکر کنم کردم هم :( 
به امید اینکه فقط یک روز حتی همه چی انقدری خوب باشه که این همه روزای سخت و آشوب از یاد بره . 

پ.ن : پروپوزالمو نوشتم تو همین قیل و غال ^_^  ولی خیلی سوزش داره که به خاطر پول نداشتن از کنکور امسال عقب بیوفتم :| 

++ احتیاج به یک چکاپ فوری دارد شاید هم بستری شود چند روزی، نگرانش شده ام ...هیچ وقت فکرنمیکردم اینطور ببینمش همیشه عالی بود یا دست کم خوب! اما تازگیا بیش از حد رنجور و خسته شده احتمالا کوفتگی شدید تمامش را احاطه کرده شایدم تنگی نفس گرفته دقیقا نمی دانم دچار چه بیماریی شده اما حالِ "حالت چطوره" اصلا خوب نیست! حالِ "حالت چطوره" را بپرسید به عیادتش برید مراقبش باشید تا روبراه شود! گاهی هم شما حالِ خودتان را بپرسید... #آناهیتا_محلفی
 
++ خوب ِ خوبم تا وقتی تو در حوالی احوالم پرسه میزنی ... 

آخرنوشت : افسونگر امواج :| اگه اومدی و خوندی بدون اصلا دلم نمیخواد بری تو :( شوک شدم اصن

پست سی و هشتم

  • مه نگار
  • پنجشنبه ۱۶ دی ۹۵
  • ۱۳:۰۷
  • ۷ نظر

حالا مهم نیست که سال نو میلادی باشه یا عید نوروز یا هرچی ، مهم اینه یه روز از زندگی آدم تصمیم بگیره اون شنبه ای که همیشه منتظرش بوده تا خیلی کار هارو انجام بده را پیدا کنه . امروز برای من همون روز شنبه است که حداقل اگه خیلی نسبت به خودم بی رحم نباشم، این چهار سال گمش کرده بودم ، هی باشه واسه فردا و حالا وقت هست واسه انجامش و که چه کاریه اصلا ! چند روز پیش یه جمله ای خوندم که همچین چیزی بود که وقتی کاری را انجام میدی به بهترین نحو انجام بده ، تا هم خودت از خودت راضی باشی هم بقیه از تو راضی باشن . حالا درسته که بعضی وقت ها آدم میگه گوربابای بقیه ولی خب هیچوقت نمیشه آدم به خودش بگه گوربابات که :| در نتیجه لازمه از یه جایی به بعد آدم واسه زندگیش یه هدفی بذاره ، یه هدف واسه انگیزه پیدا کردن برای ادامه دادن . باز یه جایی نوشته بود که هروقت کلافه شدی و دلخور و دلگیر ، به شش ماه بعد به یک سال بعد به ده سال بعد فکر کن ببین انقدری که امروز این مسئله برات مهم بوده و اذیتت کرده اون موقع هم میتونه مهم باشه ؟! خب خیلی چیزا هست که آدم از گذشته اش یادش میاد و نمیتونه گاهی فراموشش کنه ولی قرار نیست هر روز این اتفاق بیوفته که آدم با فکر و خیال اون اتفاق یا اون آدم از خواب بیدار شه و روزش کلا با فکر و خیال های بیخود بگذره . گذشته ای که گذشته دیگه قرار نیست برگرده اما خب به قول " شهرزاد " خاطره ها که نمیمیرن ! اما اینکه این خاطره ها چقدر بخوان زندگی آینده رو تحت تاثیر قرار بدن دست خود آدمه که خب البته برای اینکه بخواد آدم باهاشون کنار بیاد جونش را میگیرن ! پیرش میکنن ! یه دیالوگ خوبی داشت فیلم در چشم باد :
ایران (سحر جعفری جوزانی) : بیژن ! یه قولی بهم میدی؟
بیژن (پارسا پیروزفر) : تا چی باشه !
ایران : اینکه هیچوقت منو فراموش نکنی ، حتی اگه تَرکم کردی...
بیژن : قول لازم نداره ، وقتی یکی وارد ِ زندگی آدم بشه ، آدم بخواد نخواد اون جزئی از خاطراتشه !
ایران : حتی اگه بره ؟
بیژن : حتی اگه بره !

نه نمیشه آدم هارو از زندگی حذف کرد . ولی میشه الویت بندیشون کرد . یه کاغذ و قلم برداری تمام آدمایی که تو زندگیت بودن و هست را بنویسی و بعد ببینی کدوم باید جاش بالا پایین شه ، یا اصلا کیا باید حذف شن . میبینی همه حذف میشن به غیر از خانواده ای  که همیشه تا همیشه فکر میکنی هستن ، فکر میکنی هر وقت هرکی بهت هرچی گفت حواله بدی به داشتن مادر پدرت . وقتی صاحبخونه بهت زور گفت خیالت تخت باشه که لازم نیست تنهایی از پسش بربیای و حتی اصلا جوابش را بدی . همه حذف میشن به غیر از کسی که بی قید و شرط دوسش داری چون انتخاب خودت بوده که دوسش داشته باشی و به هر قیمتی نه از دوست داشتنت کم میشه و نه حتی شاید زیاد بشه . مثل روز اول همون قدر ناب بمونه . به اینجا که رسید خوبه یکی برات بمونه که بهش بگی دوست ، حرف های زنونه درد و دل های مادرانه را باهاش قسمت کنی و نه بیشتر . یه سری حرفا باید خصوصی باشه باید خاص هر آدمی باشه حرف های بین خودت و خدات ، بین خودت و مادرت ، بین خودت پدرت ، بین خودت و دختر ، بین خودت همسرت. این حس ناب خصوصی بودن یه چیز دیگس . یه طبیعت بکر که نباید به هرکسی اجازه داد بهش وارد بشه . وقتی وارد شد شاید اولش براش خوشایند باشه . ولی کم کم براش عادی میشه  شروع میکنه که طبیعت تورو تغییر بده . سلیقه های خودش را بهت تلقین کنه . عامه پسندش کنه .  اما من  عمومیت را هیچوقت دوست نداشتم . هرچه قدرم محبوب باشه و باعث جذابیتت شه ! هیچی جذابیت نمیاره تا وقتی آدم خودش تصمیم نگیره که تو زندگی بهش نیاز داره ...

پ.ن : داستانم تایید شد که فیلمنامش کنم :)

پ.ن : Lady Cyan جان :) گفتن که کامنت ها که بستس آدم دلش میگیره ، راست میگف حالا باز شد :دی هم دلم هم کامنت :) :*


پیوندهای روزانه