امروز هم کلاس صبح خواب موندم :| این یکی عمدی نبود واقعا . شبا که تا دیروقت سر و صدای این دسته هاس اصلا نمیتونم زود بخوابم و از اون ور صبح خواب میمونم . ولی خب به جاش بخش دومشو رفتم و در کل اینکه عقب نموندم از درس پنج واحدی مزخرف بازی سازی :| ولی از صبحش هرکی میدید منو میگفت چرا عصبانی ؟ چرا بی حوصله ای ؟ واقعا بی حوصله نبودم . اما کم کم که هی گفتن واقعا عصبی شدم . اینجور وقتا از زمین و زمان شاکی ام که چرا الکی تلقین میکنن به آدم یه چیزیو . دایی بابا هم بالاخره بعد چند ماه مریضی و بدبختی امروز تموم کرد . طفلی دق کرد . از عشق دق کرد . از نامردی کسی که عاشقش بود . وقتی چند سال پیش همه زندگیشونو گذاشتن پای اینکه برن آمریکا با سه تا با بچشون  اونجا زندگی عاشقانشونو ادامه بدن ، واسه رفتن و یا نمیدونم به خاطر چی بود که مجبور شدن الکی از هم طلاق بگیرن بعد زنش بره اونور و یه مدت دیگه هم بچه ها و شوهرش یعنی دایی بابا بره . اما وقتی رفت و رسید اونجا دیگه نخواست . به همین راحتی ... شریک این همه سال زندگیشو نخواست دیگه ... از همون روزا کمر دایی خم شد . قیافش شکسته شد . دیگه از اون آدم دنیا دیده باسواد چیزی نموند. بعد کلی عمل و اذیت امروز تموم کرد :( دارم فکر میکنم حالا زنش واقعا نارحت نمیشه ؟ عذاب وجدان نمیگیره ؟ اصلا مگه میشه همچین چیزی ...

خسته و کوفته از راه رسیدم دیدم حاج خانوم یعنی صاحبخونم واسم یه قرص نون نذری آورده . گفت اول واسه تو کنار گذاشتم ♥ آش دیشبو داغ کردم و نونم رو بخاری داغ کردم و خوردم ، نمیتونم بگم چقدر بهم مزه داد ... چقدر چسبید ♥ کم کم دارم فکر میکنم همه چیزایی که آرزو داشتم یا خیلی وقته گمشون کرده بودم تو این خونه و محله دارم پیدا میکنم . آرامش داره میره زیر پوستم وقتی صبح ها با صدای لرزون پیرزنیش صدام میکنه که بیدار شم و خواب نمونم که باز من خواب میمونم :)) وقتی بعد از ظهرا بهم سر میزنه و با زبون شیرین خودش هی قربون صدقه میره و آرزوهای قشنگ واسم میکنه ... دلم میلرزه واسش . حس میکنم اندازه روزایی که دلم مادربزرگامو میخواست این کنارمه الان . دوسش دارم ♥ خداروشکر