۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «وبلاگ» ثبت شده است

پست سی و هشتم

  • مه نگار
  • پنجشنبه ۱۶ دی ۹۵
  • ۱۳:۰۷
  • ۷ نظر

حالا مهم نیست که سال نو میلادی باشه یا عید نوروز یا هرچی ، مهم اینه یه روز از زندگی آدم تصمیم بگیره اون شنبه ای که همیشه منتظرش بوده تا خیلی کار هارو انجام بده را پیدا کنه . امروز برای من همون روز شنبه است که حداقل اگه خیلی نسبت به خودم بی رحم نباشم، این چهار سال گمش کرده بودم ، هی باشه واسه فردا و حالا وقت هست واسه انجامش و که چه کاریه اصلا ! چند روز پیش یه جمله ای خوندم که همچین چیزی بود که وقتی کاری را انجام میدی به بهترین نحو انجام بده ، تا هم خودت از خودت راضی باشی هم بقیه از تو راضی باشن . حالا درسته که بعضی وقت ها آدم میگه گوربابای بقیه ولی خب هیچوقت نمیشه آدم به خودش بگه گوربابات که :| در نتیجه لازمه از یه جایی به بعد آدم واسه زندگیش یه هدفی بذاره ، یه هدف واسه انگیزه پیدا کردن برای ادامه دادن . باز یه جایی نوشته بود که هروقت کلافه شدی و دلخور و دلگیر ، به شش ماه بعد به یک سال بعد به ده سال بعد فکر کن ببین انقدری که امروز این مسئله برات مهم بوده و اذیتت کرده اون موقع هم میتونه مهم باشه ؟! خب خیلی چیزا هست که آدم از گذشته اش یادش میاد و نمیتونه گاهی فراموشش کنه ولی قرار نیست هر روز این اتفاق بیوفته که آدم با فکر و خیال اون اتفاق یا اون آدم از خواب بیدار شه و روزش کلا با فکر و خیال های بیخود بگذره . گذشته ای که گذشته دیگه قرار نیست برگرده اما خب به قول " شهرزاد " خاطره ها که نمیمیرن ! اما اینکه این خاطره ها چقدر بخوان زندگی آینده رو تحت تاثیر قرار بدن دست خود آدمه که خب البته برای اینکه بخواد آدم باهاشون کنار بیاد جونش را میگیرن ! پیرش میکنن ! یه دیالوگ خوبی داشت فیلم در چشم باد :
ایران (سحر جعفری جوزانی) : بیژن ! یه قولی بهم میدی؟
بیژن (پارسا پیروزفر) : تا چی باشه !
ایران : اینکه هیچوقت منو فراموش نکنی ، حتی اگه تَرکم کردی...
بیژن : قول لازم نداره ، وقتی یکی وارد ِ زندگی آدم بشه ، آدم بخواد نخواد اون جزئی از خاطراتشه !
ایران : حتی اگه بره ؟
بیژن : حتی اگه بره !

نه نمیشه آدم هارو از زندگی حذف کرد . ولی میشه الویت بندیشون کرد . یه کاغذ و قلم برداری تمام آدمایی که تو زندگیت بودن و هست را بنویسی و بعد ببینی کدوم باید جاش بالا پایین شه ، یا اصلا کیا باید حذف شن . میبینی همه حذف میشن به غیر از خانواده ای  که همیشه تا همیشه فکر میکنی هستن ، فکر میکنی هر وقت هرکی بهت هرچی گفت حواله بدی به داشتن مادر پدرت . وقتی صاحبخونه بهت زور گفت خیالت تخت باشه که لازم نیست تنهایی از پسش بربیای و حتی اصلا جوابش را بدی . همه حذف میشن به غیر از کسی که بی قید و شرط دوسش داری چون انتخاب خودت بوده که دوسش داشته باشی و به هر قیمتی نه از دوست داشتنت کم میشه و نه حتی شاید زیاد بشه . مثل روز اول همون قدر ناب بمونه . به اینجا که رسید خوبه یکی برات بمونه که بهش بگی دوست ، حرف های زنونه درد و دل های مادرانه را باهاش قسمت کنی و نه بیشتر . یه سری حرفا باید خصوصی باشه باید خاص هر آدمی باشه حرف های بین خودت و خدات ، بین خودت و مادرت ، بین خودت پدرت ، بین خودت و دختر ، بین خودت همسرت. این حس ناب خصوصی بودن یه چیز دیگس . یه طبیعت بکر که نباید به هرکسی اجازه داد بهش وارد بشه . وقتی وارد شد شاید اولش براش خوشایند باشه . ولی کم کم براش عادی میشه  شروع میکنه که طبیعت تورو تغییر بده . سلیقه های خودش را بهت تلقین کنه . عامه پسندش کنه .  اما من  عمومیت را هیچوقت دوست نداشتم . هرچه قدرم محبوب باشه و باعث جذابیتت شه ! هیچی جذابیت نمیاره تا وقتی آدم خودش تصمیم نگیره که تو زندگی بهش نیاز داره ...

پ.ن : داستانم تایید شد که فیلمنامش کنم :)

پ.ن : Lady Cyan جان :) گفتن که کامنت ها که بستس آدم دلش میگیره ، راست میگف حالا باز شد :دی هم دلم هم کامنت :) :*


پست سی و چهارم

  • مه نگار
  • پنجشنبه ۹ دی ۹۵
  • ۲۰:۵۱


عجب حوصله ای داشتیم ما ! می نشستیم پای کامپیوتر و کلی علاف میشدیم تا به اینترنت دایال آپ وصل شویم ! بعد می رفتیم توی وبلاگمان و نیم ساعت تِق تِق تایپ می کردیم و پست می گذاشتیم ؛ بعد هی تند تند کامنت هایمان را چک می کردیم ببینیم فلانی کامنت می گذارد ؟ یعنی چه می گوید ؟ عالمی داشتیم برای خودمان ... توی گوگل و بلاگفا می گشتیم وبلاگ خوب پیدا می کردیم ، بعد هی پست ها را بالا و پایین می کردیم و دل و روده ی آرشیو و پروفایل وبلاگ طرف را درمی آوردیم ، بعد خوشمان که می آمد با دو بار کامنت گذاشتن با طرف دوست می شدیم و لینک می زدیم .هر دفعه که می رفتیم به میز کارمان در قسمت مدیریت وبلاگ سر بزنیم ، روی مشاهده وبلاگ کلیک می کردیم تا از تم و عکس پروفایل و مطالب و آهنگ و حباب ها و قلب های متحرک وبلاگمان ، خودمان حسابی حظ کنیم . بعد می آمدیم دانه دانه لینک ها را باز می کردیم ببینیم کدام رفیق نادیده مان پست جدید گذاشته !
وبلاگ که مثل فیسبوک و اینستاگرام home نداشت . ده بار باید وبلاگ طرف را باز می کردی پست های آخرش را می خواندی تا مطلب جدید بگذارد . یک هفته هم که یادت می رفت سر بزنی ده تا پست جدید طرف می گذاشت و تا کامنت میگذاشتی میگفت کجا بودی بی معرفت؟! ... یک جایی هم بود به اسم ادامه مطلب ... باید رویش کلیک می کردیم که ادامه پست را بخوانیم .... غالبن پسرها "ادامه مطلب باز" بودند . خوششان می آمد هیجان و جذابیت کار را بالا ببرند . رمز هم می شد روی آن گذاشت . خیلی ماجراها بود . مثلن می شد حرف های در گوشی را نظرخصوصی کنیم مثل دایرکت خودمان توی اینستاگرام . بعضی ها که خوش ذوق تر بودند از وبلاگشان که می آمدی بیرون پیام می آمد کجا ، بودی حالا ... نرو! و از این قرتی بازی ها!!! ما شعر و شاعر باز ها خراب تم های پیچک بودیم . ولمان می کردی داشتیم کد قالب پیچک کپی می کردیم که قالب وبلاگمان را عوض کنیم . عالمی بود برای خودش . من خودم بهترین رفیق امروزم و یار زندگی ام را از همان وبلاگ های بلاگفا دارم که دهه هشتادمان را پر کردند .آن روز ها اگر 5 تا دوست داشتیم که برایمان کامنت می گذاشتند، شوق داشتیم بنویسیم و برایشان تک و تعریف کنیم حالا اما کداممان به لایک کمتر از k راضی می شویم و دلمان گرم می شود که هی با ذوق پست بگذاریم؟!
خیلی با حوصله تر از امروز بودیم و چه قدر خوب بود که باحوصله بودیم ...


پست بیست و ششم

  • مه نگار
  • جمعه ۵ آذر ۹۵
  • ۲۰:۵۴
از اینکه آخر هفته است و میبینم که سالمم و هنوز اتفاق جانی رخ نداده خداروشکر میکنم :)) هیچوقت تا این اندازه تو عمرم بد شانس و گند بالا بیار نبودم . این هفته به طرز عجیبی طلسم شده بودم که در عرض سه یا چهار دقیقه گند هایی میزدم که دیگه جبران ناپذیر بودن . خورده ریزه هاش که یادم نمونده ولی گنده هاش این بود که خودم نشستم پای تعریف لپتاپم که فلان و بهمان خیلی سرعتش خوبه خیلی خوش دسته و این حرفا ! اونوقت که گذاشتمش تو کیفم با مغز رفت زمین و له شد کنارش  حالا که دیروز بردمش تعمیر میگن اگه بهش دست بزنیم بدتر میشه الان که معلوم نیست خانوم ! مثل این میمونه که دکترا میگن اگه عمل کنیم طرف میمیره ولی خب ... آره معلوم نیست ولی من روانی از بچگی وقتی پاک کنم گم میشد و تو جامدادی لا به لای مداد خودکارام نمیدیدمش ، دیگه نمیتونستم درس بخونم ، حالا اینم که اینجوری شد با اینکه چهار میلیون با بدبختی خریدمش دلم راضی نمیشه تا درست نشه ازش استفاده کنم :( گند بعدی رزرو بلیط واسه مامان بزرگ بود که میخواست بره خونه اش . حالا دو روز مدام به من زنگ میزدن که فلان روز بگیر فلان ساعت واسه فلان جا دوباره یک ساعت بعدش زنگ میزدن که نه بهمان روز بگیر بهمان ساعت واسه بهمان جا . انقدر این تماسا تکرار شد که آخر سر من که باید برای فلان جا فلن ساعت میگرفتم ، واسه بهمان جا و بهمان ساعت گرفتم خودشم از نوع گرونش و چارتر . که البته حقم بود که بشنوم گیجی ! ولی در جواب فقط گفتم من آژانس هواپیمایی نیستم از این به بعد خودتون به پاهای مبارکتون زحمتشو بدین برید بلیط تهیه کنید . اینم جبران ناپذیر بود چون با کنسل کردنش صد تومن از پول را کم کردن و باز من گند زده بودم :| درست مثل این دختر دبیرستانی ها که تازه عاشق میشن و یا از سر اولین قرارشون اومدن خونه و لپ هاشون گل انداخته :| ولی من نه تو دبیرستان از قراری اومدم، که متنفر بودم از این کار که چرا مثلا که چی بشه با مانتو مدرسه شلوار جین میپوشن میرن چند تا چهار راه بالاتر که نه بچه های مدرسه خودشون نه مدرسه پسرونه مزاحمشون باشه :| که چه دنیای چرتی داشتن  و نه الان عاشقم که این حجم از گند زدن ها برام طبیعی باشه و قابل توجیه .
البته شاید توجیه اش این باشه که یک هفته باید حرفی نمیزدم که پدر جان رفتن شهر پدری و مامان نباید خبر دار بشه که چرا نمیفهمم هنوز که هربار مامان زنگ میزنه میگه بابا اداره است امشب و اونوقت دلم بترکه که آخه این چه رسمیه تو خانواده ما ؟ :| :( یا هم اینکه توجیه اش بشه وقتی که حاضر نشی دیگه عکس سلفی بگیری باهاشون دیگه تحویلت نگیرن و تو باز هم مجبور باشی برای تولد کادو بگیری و تو سهم کافی شاپ شریک بشی و یه تولد برات چهل تومن آب بخوره به خاطر اینکه فقط بخوای از زیر دین بیرون بیای ! یا وقتی که دو تا دوست نداشته باشی که بتونی باهاشون بری بیرون و از فیلما و کتاب هایی که اخیرا دیدین و خوندین حرف بزنید و به جاش کسایی باشند که فقط باید درد و ناله های عشقیشون را تحمل کنی و وقتی میرن اصفهان گردی و هتل عباسی و حالشون خوبه دیگه کلا یادت هم نیفتن که بگن جات خالی کاش تو هم بودی :)) دیروز برای اولین بار پیش مادر یکی از دوستام گریه ام گرفت :) که البته غریبه حساب میشه ولی خب دیگه نتونستم به هیچ عنوان خودم را نگه دارم . و الان هم پشیمون نیستم چون خیلی ملایم بهم گوش داد و وقتی داشت خودشم از پسرش میگفت گریه اش گرفت .
با همه این اتفاق های این هفته ، حالم خوبه چون میدونم از پس همه اینا برمیام و براومدم :) زندگیم را یه جایی دور از همه این حاشیه ها آدم هاش میسازم . الان فرصت خوبیه که تو این خلوتی که به وجود اومده بفهمم کی باید اون موقع بتونه وارد زندگی بشه . پس خیلی راحت از گروه های چرت دانشگاهی بیرون اومدم . حالا دیگه نه دینی هست و نه حس دوستانه ای ! تنها اتفاق های پیش رو امتحاناس که از وسط های دی شروع میشه و بعد هم کنکور خوندن . باورم نمیشه که زمان کنکور ارشد واسم رسیده باشه  و دنبال منابع باشم :) پایان نامه هم موضوع و داستانش را مشخص کردم . همه چی داره درست پیش میره فقط ای کاش وقتی من به بقیه کار ندارم بقیه هم به من کار نداشته باشن که البته محاله .
پ. ن : سیندرلای دانشجو :))  امروز که به دستام نگاه کردم وقتی داشتم حیاط جارو میکردم دیدم که باید دیگه از دستکش استفاده کنم موقع شستن لباس ها ظرف ها جارو کردن پله ها، هرچند که هیچوقت فکرشو نمیکردم بهشون نیاز داشته باشم . ولی همیشه اونجوری نمیشه که ما فکرشو میکنیم :) گاهی اگه آدم مراقب خودش نباشه و فکر کنه همیشه همون شکلی میمونه خیلی زود از بین میره :) ولی واقعا همیشه آدم همون شکلی نمیمونه ....
پ.ن دوم : کتاب یک به علاوه یک را که از یکی قرض گرفته بودم رو هم جزو گند کاری هام باید بذارم که چند صفحه ای که چسبیده بودن بهم را که خواستم از هم جدا کنم پاره شدن :| 500 خورده ای صفحه بود که تو یک هفته تمومش کردم ولی تجربه شد که دیگه کتاب قرض نگیرم و از اون مهم تر قرض ندم . در نتیجه شاید بشه فقط ماهی یک کتاب بخرم و بخونم :(
 چرند نوشت :))) : کاش یه کلوپی بود برای کتاب خوان ها که هر ماه مثلا یه کتاب بهت هدیه میدادن و در عوضش ازت میخواستن یه روز بری کتابخونه رو گردگیری کنی :)) بعد مثلا یکی از کتابایی که میفرستادن اگه " راه های دوست داشتنی بودن به روش آدری هپبورن" بود ، اونوقت من گردگیری که هیچ لیس میزدم کتابخونه رو :)) X_X

پست چهارم

  • مه نگار
  • يكشنبه ۱۴ شهریور ۹۵
  • ۰۰:۰۴
  • ۳ نظر

احساس میکنم از یه تبعید دو سال ِ برگشتم ، اینجارو دوست دارم چون توش ردپای آدمارو میبینم . آمار نشون میده فلان روز فلان نفر اومدن اینجا . واسم با ارزشه و  دوسش دارم . حس میکنم دنیای وبلاگ نویسیم دوباره داره جون میگیره . حس میکنم لازم نیست خیلی از فکرارو تو سرم نگه دارم و فکر کنم فقط منحصر به منن . وقتی قبلا بیانشون میکردم میفهمیدم خیلی ها هم اون اتفاقی که واسه من شب و روز ممکن بود بیوفته ،‌برای اونا هم میوفتاده . اینکه حس کنی تو برخی اتفاقای روزمره که به نظر وحشتناک میان اگه فقط واسه تو باشن ، تنها نیستی حس خوبیه . فقط همین که اینجا حس خوبی دارم و دوست دارم مثل اون موقع ها که تا از مدرسه برمیگشتم فوری میرفتم پای کامپیوتر و مستقیم میرفتم وبلاگم ، بازم هر لحظه فکرم اینجا باشه . هر لحظه بهش سر بزنم و حواسم به این خونه مجازیم باشه . اینجا آرومه و من با صد جای دیگه مثل اینستاگرام کانال دیگه عوضش نمیکنم .

پ.ن : این آدرس وبلاگ نوشته هام بود :  A Woman With Class is Timeless


پ.ن : درباره من به روز شد :)

پیوندهای روزانه