تو اوج عصبانیت که کم کم دارم سعی میکنم به سکوت تبدیلش کنم ، همیشه به این نتیجه میرسم که یه روزی باید خیلی دور باشم . از همه چیزایی که دوست دارم و از همه کسایی که دوست دارم . انقدری دور بشم که نه من رو زندگی کسی اثر بذارم و نه کسی رو زندگی من . انقدری که این مواقع فکر میکنم نه تنها هیچ ثمره و سودی ندارم بلکه حتی باعث خیلی اتفاق های بد هم میشم . انقدر که این فکر تو مغزم بالا پایین میشه که از سردرد چشام قرمز میشه . ولی مجبورم شرایطی به غیر از اونچه که فکر میکنم درسته و میخوام رو تحمل کنم . مجبورم ساکت باشم و این تئوری مسخره که نباید منتظر شرایط خوب بود و باید ساختشون رو جر واجر کنم ...اصلا چه اهمیتی داره ، زندگیه دیگه.